راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
که شوق بال و پر دارد ولی از بس که پر شور است دو صد بیم از سفر دارد زنی را می شناسم من که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه سرود عشق می خواند نگاهش ساده و تنهاست صدایش خسته و محزون امیدش در ته فرداست زنی را می شناسم من که می گوید پشیمان است چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست زنی هم زیر لب گوید گریزانم از این خانه ولی از خود چنین پرسد چه کس موهای طفلم را پس از من می زند شانه؟ زنی آبستن درد است زنی نوزاد غم دارد زنی می گرید و گوید به سینه شیر کم دارد زنی را با تار تنهایی لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی نماز نور می خواند زنی خو کرده با زنجیر زنی مانوس با زندان تمام سهم او اینست نگاه سرد زندانبان زنی را می شناسم من که می میرد ز یک تحقیر ولی آواز می خواند که این است بازی تقدیر زنی با فقر می سازد زنی با اشک می خوابد زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمی داند زنی واریس پایش را زنی درد نهانش را ز مردم می کند مخفی که یک باره نگویندش چه بد بختی چه بد بختی زنی را می شناسم من که شعرش بوی غم دارد ولی می خندد و گوید که دنیا پیچ و خم دارد زنی را می شناسم من که هر شب کودکانش را به شعر و قصه می خواند اگر چه درد جانکاهی درون سینه اش دارد زنی می ترسد از رفتن که او شمعی ست در خانه اگر بیرون رود از در چه تاریک است این خانه زنی شرمنده از کودک کنار سفره ی خالی که ای طفلم بخواب امشب بخواب آری و من تکرار خواهم کرد سرود لایی لالایی زنی را می شناسم من که رنگ دامنش زرد است شب و روزش شده گریه که او نازای پردرد است زنی را می شناسم من که نای رفتنش رفته قدم هایش همه خسته دلش در زیر پاهایش زند فریاد که بسه زنی را می شناسم من که با شیطان نفس خود هزاران بار جنگیده و چون فاتح شده آخر به بدنامی بد کاران تمسخر وار خندیده زنی آواز می خواند زنی خاموش می ماند زنی حتی شبانگاهان میان کوچه می ماند زنی در کار چون مرداست به دستش تاول درد است ز بس که رنج و غم دارد فراموشش شده دیگر جنینی در شکم دارد زنی در بستر مرگ است زنی نزدیکی مرگ است سراغش را که می گیرد نمی دانم؟ رنی را میشناسم من....... انگار یه حسی تو وجود ادم هست که بهش گوشزد میکنه که این جمعه هم گذشت..... ********************************** کاش ارامشی که نشانه همه مومنانه الان تو دل تک تک ما وجود داشته باشه .... کاش توکل باشه و امید..... کاش مدام فکر ......... این حرف رو هم ناتمام میذارم... ************************ استرس این لحظه من به حد اعلای خودش رسیده ..میدونم که خدا همیشه کمک من بوده میدونم که میتونم میدونم که تا همین لحظه دو دور کامل و جامع درس رو خوندم(نخندین تو رو خدا ) اما باور کنید این استرس مدام داره زیاد تر میشه! یک دلیل اصلیش هم دخترمه که بینهایت لجباز و بهانه گیر شده ... مدام از همسر جان میخواد باهاش بازی کنه و طوری که امشب موقع نمازش میگفت حق نداری نماز بخونی!!!! اینو البته با جیغ و فریاد میگفت.. آخرشم مجبور شدم دعواش کنم ..خودش یادش میره و عذاب وجدانش میمونه برای من بیچاره !!!!!!!! میگه من نمیخوام تو درس بخونی اگر میخوای بذارم درست رو بخونی منو بفروش!!!!!!!!!!!!!!!! اینو گفت در حالی که ما دو تا تو بهت اینکه اینو از کجا یاد گرفته؟! خلاصه که درمانده و مستاصلم .عصر که عصبی شدم داد زدم که :چه غلطی بود باز چسبیدم به درسا!!!!!!! اگر راه حلی دارین خوشحال میشم کمک کنید . دستور حلوا رو هم نمیذارم ولی سعی میکنم برای دوستایی که خواستن بنویسم ...چون از نظر بعضی دوستان درست نیست آدم بشینه دستور مربا ترشی بذاره تو این روزا!!!!!!!! خوبه که من سعی کردم وبلاگم هرگز حالت یکنواخت نداشته باشه و معمولا این مطالب رو هم به درخواست دوستام میذارم!
| Design By : Night Skin |

