تبليغاتX
راز گل سرخ


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















صحنه گیتی چو گلزار جنان  آباد گشت

سرگذشتی شد که شور عاشقان از سر،گذشت

از فروغ هشتمین نور خدا زینت گرفت

هشت هشت یکهزارو سیصد و هشتاد و هشت

عید تون مبارک

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:35 توسط خانومی| |

خیلی دنبال عنوان گشتم خوبه این دل*نوازان به دادم رسید!!!!!!!!!!!!
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:27 توسط خانومی| |

اینو دیشب نوشتم ... چون بلاگفا باز نمیشد توی دفترم نوشتم اما اینجا هم مینویسمش.....

هوالعزیز........... یکشنبه ۳/۸/۸۸ ساعت ۵/۱۰ شب.....

 عزیز من ..

بی قراریهای این لحظه ی دلم برای تو طوری نیست که بشه روی کاغذ نوشتش.... اما حداقل میدونم که این برگهای سفید محرم خوبی هستند برای دل زهرا! هر لحظه که صدای مهربونت رو میشنوم بغضی بزرگ سر راه گلوم میشینه و من حتی نمیتونم با تو حرف بزنم تا شاید سبک بشم ...

نمیدونم این چه تقدیریه... چه بازیه که دلم با من داره؟و اونم تحمل نکردن دوری از تو!شاید هم یه تلنگره به دلم که یادم بیاد که چقدر مردمو دوست دارم!...عزیز نازنین من ! از دیشب ساعت ۱۰ تا امروز ساعت ۷ غروب نه بهت زنگ زدم و نه اس ام اس دادم .. شاید میخواستم خودمو امتحان کنم!!!!!!!!!!!

اما دیدم چیزی جز بی قراری برای من نداره.... اگر چه بیقراری تو هم توی صدات وقتی صبح و عصر زنگ زدی فهمیدم....

 به من گفتی صبور باش . منم میگم صبورم... در دوری از تو صبورم! اما نمیتونم قول بدم که دلم هم صبور باشه!!!!!!

در هر حال خودت خوب میدونی که دل من با توئه.. هر جای دنیا که باشی.... خب ،بسه دیگه تا این اشکها نیومده و رسوام نکرده بهتره برم و دفتر دلم رو ببندم....

دوستت دارم .....

99galleries.com | Send this Image

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:19 توسط خانومی|

بازم سلام.....

از دیروز که تصمیم گرفتم اینجا رو ترک کنم مدام تو فکرم .... میدونید مثل اینه که آدم بخواد خونه ای که سالها بهش دلبسته شده رو ترک کنه اونم خونه ای که کلی خاطره توش داره .. من اون وبلاگ رو ساختم اما حتی دلم نیومد یک کلمه هم توش بنویسم ... چون ............... اینجا خونه امن منه اگه کسی یا کسانی دارن میان و نوشته های منو میخونن که دلم نمیخواد باشن ...این مشکل اوناست اونا هستن که باید برن ...نه من .. اینجا خونه مجازی منه ....

 شایدم علت اینکه نمیتونم از اینجا دل بکنم به خاطر  تیر ماهی بودنمه! نمیدونم هر چی هست باعث شد تا دیشب تا ساعت ۲ خوابم نبره ... نبودن همسر جانم مزید بر علت بود ... خب من هنوز خونه مامانم و برنگشتم!

میدونم که اگر همسر جان هم میفهمید هرگز دلش نمیخواست اینجا رو ترک کنم .... اینجا اونروزهای سال ۸۵ ساخته شد تا من از دلتنگیهام و از عشقم بگم ..... و دوستانی همراه من شدن که یک دنیا برام ارزش دارن من این همه ارزش رو به خاطر یکی دو مورد که خلاف میلمه ترک نمیکنم! من اینجا رو دوست دارم ..... درست مثل خونه خودم!!!!!!! تصمیمی که دیروز گرفتم اصلا اثلا ناگهانی نبود ... اما از دیروز خیلی اذیت شدم ....

من خوب فهمیدم که اینجا یه رازی داره درست مثل گلسرخ! که باعث میشه من نخوام و نتونم که از دستش بدم ....

شاید قرار بود اینها هم خصوصی نوشته بشه اما ترجیح دادم بنویسم تا همه اونایی که وبلاگمو میخونن بدونن که ینجا خونه قشنگ مجازی منه .... اینجا رو ترک نمیکنم ...

اون وبلاگ هم فعلا خاک میخوره تا شاید یه وقتی بدرد بخوره!!!!!!!!

راستی شال و کلاه ریحانه تموم شد و اینجا خیلیا دیدنش و خوششون اومده ....دارم کم کم به خودم امیدوار میشم .... حیف که اینروزا درسام شروع میشه و فرصتم کمه وگرنه میتونستم تو این کارا پیشرفت کنم .....

پ  ن: علی عزیزم ... حالا که تو از من میخوای ... حتی اگه تموم دنیا هم جمع بشن من اینجا رو ترک نمیکنم ... مرسی از اینکه خوندی.... مرسی که با منی دلم برات تنگ شده ....

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:38 توسط خانومی| |

سلام .. احتمالا بعد از این توی یه وبلاگ جدید مینویسم ....

 دلم نمیخواست و نمیخواد اینجا رو ترک کنم ولی چه میشه کرد؟!!!!!!!!!!!۱

 اگر کسی مایله که اونجا هم همراه من باشه اطلاع بده تا آدرسمو بدم ....

اون وبلاگ ساخته شده اما خدا رو چه دیدین شاید بازم نتونستم از اینجا دل بکنم و همه چیزو خصوصی نوشتم ......

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 16:6 توسط خانومی| |

سلام

 اول آخرشو بگم؟

مهمونام ساعت ۱۰ صبح رفتن ... خوب بود خوش گذشت .... ولی نمیدونم چرا هر چقدرم داییمو زنداییمو دوست دارم اما با زن دایی جان احساس  صمیمیت نمیکنم!!!!!!!

رااستی غذاها خیلی خوب شدن.... برا دسرم هویج بستنی درست کردم...

 شال و کلاه ریحانم تموم شد و فقط مونده کارای تزییاناتیش البته مدل کلاهشو سیندخت جون کمک کرد... مرسی دوستم!

اونقدر کار دارمو حال ندارم برم انجامشون بدم .. بعداز ظهرم باید بریم ... هنور حتی ساکم جمع نکردم .... فقط نسشتم بافتم! خب یه جورایی باعث آرامشم میشه فکرم آزاد میشه،

وای چقدر دلم تنگه دلم تنگه اول از همه برا همسر جان بعدم برا.....و ....... ....... ..چند تا از دوستای خوبم هستن ... شاید نخوان اسمشونو بگم!

کلا ذهنم خیلی قاطی و درگیره حتی نمیتونم جمله ها رو درست تنظیم کنم!

شاید بعضیاتونم علتشو بدونید .. خب طول میکشه تا آرامش قبلم رو به دست بیارم ....

اما من سعی میکنم چون خودم رو دوست دارم چون علی مهربونمو دوست دارم .... چون ریحانمو دوست دارم چون این خونه آپارتمانی و نود متری (که بعضیا کوچیک میدوننش) رو دوست میدارم چون الان که دارم میرم دلم برا خونم تنگ میشه و اگه بمونم دلم برا علی هم تنگ میشه .. اصلا همین حالم دلم هواشو کرده دلم میخواد اینجا بود و منو برا این کوچولوایی که بافتم تشویق کنه و بعدم

پ ن همسرانه: تو قسمت منی ... توی هفت  آسمون

 یه سوالی دارم لطفا برید ادامه مطلب.....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:3 توسط خانومی| |

سلام

 واقعا که! اگر میدونستم دانشگاه رفتن اینقدر درد سر داره هرگز اقدام نمیکردم! گناه کردیم فراگیر بودیم از بس تو این ۷-۸ روزه جواب سر بالا شنیدم که حد نداره ....

 برا انتخاب واحد یکی نبود راهنمایی کنه! تا امروز امروزم با ریحانه بلند شدم رفتم اونجا فهمیدم که من چون وضعیتم مشروط نبوده همون انتخاب واحد قبلم درست بوده! ای وای نمیشد زودتر جواب بدین

---------------------------------------------------------- اینا سانسور شدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فردا باید برم تکلیفمو روشن کنم درست حسابی چون احتمالا میریم شهرستان تا ۷-۸ روز! مراسم چهلم پدر بزرگ   پنج شنبه همین هفتست  البته دقیقش ۷ آبانه ولی خب به خاطر بعضی از آشنا و فامیلا زودتر برگزار میشه .....چرا هنوزم باورم نمیشه که وقتی برم خونه مادربزرگ از پنجره چهره ی همیشه خندونش رو نمیبینم ؟  راستش از موقع رفتنش هنوز خونه مادری نرفتم مراسمم که بیشتر تو خونه بابا بود .... دلم نمیاد اصلا نمیتونم جای خالیشو تحمل کنم....

 روحت شاد بابابابزرگ آروم و همیشه خندون من .... تو ریحانه منو خیلی دوست داشتی همیشه براش ذوق میکردی .... دلم تنگه برات

**********************************

چند روز پیش یه اس ام اس دادم به همسر جان:"سلام.... این چه اخلاقیه تو داری؟!!!!!!!هر چی از آدم برمیداری دیگه نمیدی؟ نمیگی من دلمو لازم دارم"

حالا تصور کنید گوشی همسر جان معمولیه و اس ام اسام تا بخونیش کلی طول میکشه یعنی صفحش کوچیکه

وقتی اومد خونه گفت کلی ترسیدم گفتم یعنی چیکار کردم که اینارو نوشتی؟

میگم مگه به خودت شک داری؟

میگه خب تو آدمو مشکوک میکنی ... گفتم لابد خبریه من خبر ندارم!!!!!!!!!!!!!!!

خوبه من همیشه اس ام اس هامو خودم مینویسم وگرنه با این مدل اس ام اسا تا حالا یه بلایی سر همسر جان اومده بود!

هیییییییییییییییییییییییییی الان زن دایی جان زنگ زد برا شام میان اینجا هیچی نداریم نیست قرار بود بریم شهرستان گفتم الکی خرید نکنم بهتره .... مگه میذارن؟

 خوشحالم دارن میان ... ولی آمادگیشو نداشتم برا شام شاد فقط  زرشک پلو درست کنم .... باور کنید حسش نیست.... حالا چون شمایی سالاد... یه کم سوپ یه ذرم ژله!

 بسه دیگه باور کنید حوصله ندارم !

پ ن همسرانه:مثل باران چشمهایت دیدنیست.... شهر خاموش نگاهت دیدنیست..... زندگانی معنی لبخند توست.... خنده هایت بی نهایت دیدنیست!

پ ن خیلی خیلی مهم: دقت کردین منم کم کم دارم بیشتر از قبل مینویسم تشویقم کنید!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:45 توسط خانومی| |

این متنو چند ماه پیش تو دفتر نوشتم برا همسر جان! نشد که اینجا بنویسمش یعنی خب تلفن نبود و ماهم بی اینترنت!

هر چند خیلی فیلسوفانست و هر چند بعضی جمله هاش سبک و سنگینه! اما حرف دلم  بوده توی همون لحظه .... دلم میخواد اینجا هم ثبتش کنم:

عزیز من:

نگاهت افقی دارد با وسعت عشق و صدایت همچو آوای پرندگانی است که در بهار گوشها را مینوازد...

گرمای حضورت چون آفتابیست تابستانی که سرسبزی و طراوت را در وجودم میریزد...

در کنار تو بودن برای من سرشار از لحظه های رنگارنگیست چون برگهای پاییزی و تپش های قبلت چنان آرامشی رت در وجودم میریزد که حتی دیدن برفهای زمستانی با همه آـرامشش نیز به پایش نمیرسد ....

تو تمام  روز و ماه و سال من را پر کرده ای!و عشق تو چهار فصل وجودم را تسخیر کرده است....

چشمان تو دریای بیکرانه من است....

 دستانت دشتهای سرسبزیست که گلهای وجودم را پرورش میدهد و قامتت کوهی است برای تکیه کردن، برای صعود ،برای رسیدن به ابرها!

آغوشت تمام آسمان من است چه ابری باشم بارانی،چه هوایی صاف و لطیف!

میبینی نازنیم؟میبینی چطور دنیای من شده ای؟! میبینی که دنیای من چطور در تو خلاصه شده؟ دنیای من بمان که بی تو زندگی نتوانم کرد!....

*****************************

این روزها که بیشتر تو اداره و کمتر توی خونه ای بیشتر دلتنگت میشم مثل همون روزی که بعد از اینکه برگشتی گفتی دلتنگم بودی .. منم اینروزا بیشتر دلتنگ توام ....

هر چند دلم اینروزا پر تلاطمه .. هر چند .... اما دلیل نمیشه که عشقم کمتر شه.....

دوستت دارم مرد من!

لیلی زیر درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ

گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق شدند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود،دانه ها تر کیدند.انار ترک بر داشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:35 توسط خانومی| |

تغییرها همیشه نشانه های خوبی هستن!
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:27 توسط خانومی| |

الان من دارم میلرزم ...هنوزم ترسی که صبح نشست تو دلم هست

دیشب نمیدونم چم شده بود که خوبخوابم نمیبرد ..همسر جان ساعت ۸ شب خوابید! من حدودای ۱۱ اما چه خوابی دیگه نزدیکای اذان صبح بود که دو تاییمون بیدار بودیم و اومدیم طرف هم که......... ای وای تخت یک بار به عقب رفت باز دوباره به جلو اونم با صداااااااااااااااااا

ای واییییییییییییییییی زلزله ..... خیلی شدید و وحشتناک بود بلند شدیم ساعت چهار و نیم بود .. چند تا از خونه ها برقشون روشن شد! خودمو که تو آینه دیدم از خودم ترسیدم ...

همسر جان سوره زلزال خوند و اما آروم نشدم!تا اذان صبح اینور اونور شدم و خوابم برد تا الان !

دارم میرم برای ثبت نام ..دیروز نوبت ما بودا ولی خب بی نظمی هم جزیی از کاراشونه ...باز امروز باید برم دیروز خواهرشوهر و عمه اینجا بودن ریحانه خونه موند امروز باید ببرمش میترسم بیدارش کنم غر بزنه .....

خواستم بیام حلالیت بطلبم اگه باز زلزله اومد!

این =ست ادامه دارد.........

-----------------------------------------------

و اما ادامه :ثبت نام کردم اما برا انتخاب واحد هر چی تلاش میکنم کمتر به نتیجه میرسم ای بابا این سایت چرا اینجوریه؟

زلزله هم خیلی شدید بوده!۷/۴ ریشتر! خدا به دادمون رسیده!

برای دوست عزیزم "خودخودم" وبلاگت برا من باز نمیشه! چیکار کنم؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 2:51 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin