تبليغاتX
راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
1-سلام
2-اگر میخوایی در باره ماه رجب بیشتر بدونید و دعای روزانشم بخونید به اینجا مراجعه کنید :http://ali777zahra.blogfa.com/همسر جان مطالب خوبی گذاشته توی وبلاگش
3-اینروزا یه حس و حال خوبی دارم .... فکر میکنم از خوبیای ماه رجب هست ..
4- اون دعای دست نوشته خودمو امروز دادم همسر جان کپی گرفت تا شب که برا نماز میریم مسجد  بدم به کسانی که دوست دارن بخونن
5- دیروز عصر با عمه کوچیکه که همسایه ایم عصرانه رفتیم بیرون و بعدم با هم رفتیم مسجد و شبم چون شوهر عمم نبود رفتم خونشون و تا نزدیکای صبح بیدار بودیم ( انگاری سالهاست همدیگرو ندیدیدم)
6-کادو همسر جانو گرفتم
7- بازم میخوام برم باشگاه
همین دیگه ... حرف برای گفتن زیاد دارم ..خیلی زیاد اما نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم

Image and video hosting by TinyPic



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:12 توسط :: خانومی ::

سلام دوستای عزیزم.....
بابت تاخیر طولانی معذرت میخوام .... و از همتون به خاطر تبریکاتون ممنونم .... راستش از شنبه پیش که از شهرستان برگشتم مدام یا مهمون داشتیم یا مهمونی بودیم و حسابی سرم شلوغ بوده ...هر وقتم فرصتی میشد بیام نت فقط میتونستم وبلاگ دوستا رو باز کنم و بخونم ....
تولدمو که خونه خودمون سه نفری برگزار کردیم اما خب مامان و مادر شوهرم کادو دادن ....
همسر جونم که انتخاب هدیه رو گذاشت به عهده خودم ....
البته گل و شیرنی و نهارو خودش تهیه کرد !!!!!!!
میگم حالا نوبت ما خانماس که فکر هدیه باشیم برای اقایون .... من که امسال برای تولدم(سالگرد عقدمون) یه خودکار خوشگل خریدم و برای 13 رجب هم یه فکر خوب دارم که اینجا نمیگم چون همسر جون میخونه ..
ماه رجب ماه مبارک و فرصت خوبیه ..امیدوارم هیچکدوم از ما این فرصتها رو از دست ندیم ....
 سه چهار سال پیش دعای روزانه ماه رجب رو روی یه کاغذ برای همسر جون نوشتم که دیروز میگفت هر سال چند تایی ازش کپی میگیره و برای استفاده به همکاراش میده اونقدر ذوق کردم ... خوبه که این وسط یه ثواب کوچولو هم نصیب من میشه !
حالا اگر بشه تصویرشو اینجا میذارم ....
شهادت امام هادی(علیه السلام) رو به همه شیعیان تسلیت میگم......
 فعلا بیشتر از این نمینویسم تا بتونم  وبلاگاتونو بخونم ....



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:11 توسط :: خانومی ::

سلام سلام

سلام دوستای خوب و مهربونم ..... با یک دنیا شرمندگی از این همه لطفتون و ممنون بابت تبریکاتون ... حدیثه مهربونم امروز اولین کسی بودی که اس ام اس زدی و تولدمو تبریک گفتی .... یک دنیا ممنون .... از دوشنبه پیش که اسباب کشی داشتیم تا دیروز کار داشتم و دیروزم هر کاری کردم مطلبمو نتونستم پست کنم .... اما به یاد تک تک شما بودم و دلم براتون تنگ شده بود

حرف برای گفتن زیاد دارم خیلی زیاد .... اما خب چون امروز علاوه بر تولدم سالگرد عقدمونم هست میخوام یه بار دیگه بگم:

علی عزیز و مهربونم ..... بی تو و بی عطر وجودت و بدون حضورت هرگز تولد من اینقدر خوشرنگ نبود ... هرگز تصور نمیکردم که روزی جشن تولدم جشن یکی شدن با پسر عمه ای باشه که از بچگیم دوسش داشتم شاید هر گز نگفتم اما امروز توی جشن ۲۳ سالگیم اعتراف میکنم که همیشه ی همیشه دوستت داشتم ...... تمام این ۲۳ سال .....

دوستت دارم همراه خوب من ! دوستت دارم دوست خوب من .... دوستت دارم همراه لحظه های تنهاییم .... دوستت دارم مهربونترین مرد دنیا! به وجودت و به حضورت توی زندگیم افتخار میکنم ...

دوستت دارم ۷۷۷ تا

اینم تقدیم به مامان خوبم ..عمه مهربونم(مادر شوهرم) و همه مادرایی که محبت فقط با اونا معنی پیدا کرد!

ای بهترین تجلی زیبایی             بانوی مربان اهورایی

با تو نگاه پنجره هاآبی است        تو مهربانی به وسعت دریایی

وقتی اسیر غربت پاییزم             با صد بهار پنجره میایی

آغوش تو نهایت خوشبختی است   در لحظه های وحشتو تنهایی

مثل فرشته ای که زمینی نیست     با این همه لطافت و زیبایی

حتی در این هزاره ی پر نیرنگ    در قرن خون و آتش و رسوایی

در این حقیقتی که پر از مرگ است   تو روح جاودانه رویایی

میخوانمت به نام گل و باران           " مــــــــــــــــــــــــــــادر" تو روح سبز غزلهایی

تولد حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها )و روز زن و مادر به همه مادران و همسران مبارک....

فردا به امید خدا میریم شهرستان هنوز کادو نخریدم برای مادرا فکر کنم اونجا بخرم.... وقتی برگشتم در اولین فرصت به همه سر میزنم

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 18:34 توسط :: خانومی ::

بعدا نوشت: امروز بالاخره رفتم بانک و کارم راه افتاد ... البته ریس شعبه پا*رتیم بودا ... سفارشی بودیم وگر نه فکر کنم یه دوماهی باید رفت و امد میکردم....همسر جان دو ساعت مرخصی گرفت و اومد خونه تا من تونستم برم ....

سلام...

امیدوارم که همه تون تعطیلات خوبی رو گذرونده باشین .... من که تو این چند روزه حسابی خسته شدم .. مشغول جمع و جور کردن اثاثیه بودمو و خلاصه همش دلم میخواست که شهرستان بودم ولی خب مصلحت نبود!..در کل تعطیلات مفیدی بودچون همسر جون خونه بود و من با انرژی مضاعفی کارامو انجام دادم .... نمیدونم چرا وقتی نیست بیحال و بی رمق فقط دلم میخواد بخوابم اما همین که میاد خونه من پر از انرژی میشم دخمری هم حسابی کمک کرد!!!!!!!!!

میگما من هنوز نرفتم بانک! فکر کنم بانک بیاد در خونمون تو این روزا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یه کار مهم دیگه اینکه خیلی دنبال یه قالیشویی خوب بودم و پیدا نشد تا برا سارا جون اس ام اس دادم و سارا جون کمک بزرگی کرد .. ممنون دوست خوبم!...

اینم از تعطیلات نامه ی ما !

****************

کسی که میخواهد مریضش شفا یابد بخواند سوره حمد را

کسی که میخواهد از عذاب قبر در امان باشد بخواند سوره نسا را

" " " " در روز قیامت ابری بالای سرش سایه افکند بخوند سوره آل عمران را

" " "هفتاد هزار ملک بر او درود فرستند بخواند سوره انعام را

" " " " بین او وشیطان حائلی باشد بخواند سوره اعراف را

" " جایگاهش وسط بهشت باشد بخواند سوره نحل را

" "در دنیا بی نیاز شود بخواند سوره مریم را

" " ثواب حج عمره را بخواند سوره حج را

" " گناهی بر او نوشته نشود بخواند سوره روم را

" " به حج عمره روز همان سال بخواندسوره حج را

" " ثواب دوازده ختم قرام برد بخواند سوره یس را

" " مرگ او شهادت باشد بخواند سوره ی صافات را

" "رزق او بسیار شود بخواند سوره قاف را

" "نمیرد تا امام زمان را درک کند بخواند سوره تغابن را

" " در قیامت با امام حسین(ع) وارد بهشت شود بخواند سوره بلد را

این مطلب رو  جایی خوندم و گفتم شاید استفاده کنید، البته مداوت تو خوندن سوره ها تاثیر خیلی خوبی توی زندگی  دارهو کم کم باعث میشه تا گناه توی زندگی کمرنگتر بشه .... ان شاالله

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 17:9 توسط :: خانومی ::

 

اینجا رو بخونید بد نیست

امروز قرار بود برم بانک .... نشد .... دخمری که تا لنگ ظهر میخوابه ... اونوقت فایده نداره دیگه .... چقدر سخته که برای یه کار کوچولوی بانکی هیچ کس نباشه  بیاد خونت یا بچتو بذاری خونش !!!!!!!!!! چقدر سخته که هر وقت میخوای بری یه خرید تو شهر یا اصلا باید بیخیال شی یا اونقدر صبر کنی تا بری شهرستان و انوقت بری خرید ..... چقدر سخته که کمتر از ۲۰ روز دیگه اسباب کشی داری و بازم باید در نهایت شرمندگی به بقیه بگی از شهرستان بیان کمک !!!!!!!!!!!! اینا همش سخته سخته سخته !!!!!!!!!!!!! اما شیرینه چون زندگیه ... چون بخش مهمی از زندگیه .... چون اینا همش یعنی تجربه !

نهارمو که درست کردم دیدم همه جا بهم ریختست اما عمرا بتونم جمع کنم .... تا بعد ازظهر !!!!!!!!!! اما بعد از ظهر حسابی به همه جا رسیدم و عصری با همسر جان و دخترم رفتیم خرید و بعدم عصرانه ... حالم خوب نبود زیاد ... همسر جان که از مسجد برگشت برام یه چای نبات  اورد بهتر شدم ....

 قرار بود با هم بشینیم و برا تعطیلات یه فکری بکنیم که ریحانه گفت من میخوام بخوابم .. همسر جانم گفت پس برم بخوابونمش و بعد میام .... گفتم میشناسمت خوابت میبره .... گفت نه!!!!!!!!!!!! میام ... تا الان که نصفه شبه نیومده ! خب خوابید دیگه حالا من باید چجوری باشم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ افسرده! عصبی!؟ ناراحت؟ ..... نخیر هیچ کدوم ... بنده به این موضوع عادت دارم .. دخترم از بس وراجی میکنه که عمرا همسر جان دوام بیاره و بیدار بمونه زودتر از دخترم خوابش میبره .... پس بهتر دیدم بیام وبلاگ اپ کنم .... کار خیره !

ای بابا شهرستانم نمیتونیم بریم که ..خونه مامانم که خواهرم کنکور داره ... خونه عمه هم خواهر شوهرم امتحانای دانشگاهش شروع شده .... بودجمونم که تو سفر ته کشید که یه سفر بشه رفت .... پس چه کنیم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فردا هم قراره برم بانک اما میدونم که بازم نمیشه .... ای خدا یه نیروی کمکی برسون !

 

Image and video hosting by TinyPic اینم یه عکس از حرم اولین شبی که رفته بودیم! 

و سایمون موقع برگشت از نماز حرم!!!!!Image and video hosting by TinyPic!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:34 توسط :: خانومی ::

سلامممممممممممممممممم

خوبین همه؟ ما که واقعا خوب و سرحالیم و امروز صبح برگشتیم خونه .....جای همگی خالی ...برای همه دعا کردیم ....

 سفر خیلی خیلی خیلی خوبی بود ...پر از خاطره ...پر از ارامش در کنار حرم ...پر از یک عالمه بغض موقع برگشتن ....

پر از همه محبتا و همراهیای همسر جون .... میگفت همه سفرتو از اول توی وبلاگت بنویس اما فعلا که نمیشه .... فقط خلاصه ....

ساعت ۸ حرکت به مشهد ساعت ده و نیم توی هتل بودیم و بعد از تحویل اتاق رفتیم حرم و نماز جمعه رو خوندیم .... خیلی لذت بخش بود .........

روز دوشنبه ...شهادت حضرت فاطمه هم برگشت بود صبح زود برای خداحافظی رفتیم حرم من و ریحان دارالاجابه رفتیم که خادما اومدن همراه با جارو زدن روضه خوندن و بعدم ادرس محلی که گلای روی ضریحو اونجا پخش میکنن گرفتم رفتیم اونجا و یک بسته گل تبرکی گرفتم و  با یک عالمه اشک و اه و التماس دعا برای همه از امام خداحافظی کردم و ساعت ۱۱ صبح حرکت کردیم.....که البته تهران توقف کردیم .... بعدم  پنجشنبه حرکت به سمت خونه که دلمون نیومد و بازم شهرستان خونه پدر و مادرامون رفتیم ....

مادر شوهرم برای ریحان سبز ریخته بود اونقدر توی یه هفته خوشگل شده بود که خیلی کیفور شدم ....

سوغتیا رو دادیم و الانم در خدمت همه هستیم !....

توی حرم انگاریکی اسم همه رو یادم میاورد اما نمیدونم چه حکمتی بود که اسم ماریا جون و تی تی خانوم مدام توی ذهنم بود ..براتون حسابی دعا کردم! البته برای همه ....

محبوبه جان برای شمام دعا کردم تا بتونی به زیارت بری انشاالله !....

امیدوارم این زیارت نصیب همه شما بشه!..

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:52 توسط :: خانومی ::

سلام ....

 ما برگشتیم اما نه کاملا! در حال حاضر تهرانیم خونه خواهر شوهرم .....

جا همه شما خالی سفر خیلی خیلی خوبی بود ...... برای همه شما دعا کردم اینو جدی میگم اسم تک تک شما ر اوردم و از امام رضا برای همه سلامتی و براورده شدن حاجتا رو خواستم .....

فعلا خدا نگهدار........




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:54 توسط :: خانومی ::

سلام ...

دیگه چند ساعت بیشتر تا پروازبه مشهد فاصله نداریم....یا امام رضا

از همتون میخوام دعا کنید تا سفر خوبی داشته باشیم ....

هرچند حال و روز زمین و زمان بد است

یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

آنجا برای عشق شروع مجدد است..........

------------------------------

چند شب پیش همسر جون یه فال حافظ برا مشهد رفتنمون گرفت و این اومد:

سَحَرم دولت بیدار ببالین آمد                           گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش بتماشا بخرام             تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای                   که ز صحرای خُتن آهوی مُشکین آمد

گریه آبی به رُخ سوختگان باز آورد                      ناله فریاد رس عاشق مسکین آمد

مرغ دل باز هوا دار کمان ابروییست                     ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست       که بکام دل ما آن بشد و این آمد

رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار                     گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل                     عنبر افشان به تماشای ریاحین آمد

.....

خداحافظ ....همین حالا!

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:55 توسط :: خانومی ::

سلام.....

 بعدا اضافه شد : امروز۲۴ بود ..ماهگردموناینم کیکش

 Image and video hosting by TinyPic

خوبین ؟ من این چند روزه اصلا اصلا خوب نبودم .... وایییییییییییییییییییییییی چهقدر بده ادم تنونه حتی درست و حسابی به خونه زندگیش برسه .... به شدت لرز داشتم فشارم مدام میافتاد و سر درد و سر گیجه های طولانی ... کم خواب شده بودم .... اهههههههههههههههه .....خیلی مزرخرفه .... دیروز با اصرار همسر جون رفتم دکتر .... خانوم دکتر خوبیه .... واییییییی گفت کم خون شدی و برام یک عالمه دارو نوشت همراه یه سُرُم .... اصلا نمیدونم با اون همه سر گیجه چطوری رسیدم خونه .... زنگ زدم خواهر شوهرم اومد سرمو برام وصل کرد بهترشدم .... اه اه این همه دارو ....

یه مدت بود از خودم غافل شده بودم نه اینکه نخوام اما نمیشد .. دغدغه خونه .... دخترم .... دوست و اشنا .... زیادم اهل دکتررفتن نیستم ... برای همینم انرژیم تحلیل رفته بود .....

 حالا دیگه مطمئن باشید ب ا ر د ا ر نیستم ای بابا!!!!!!!!!!! خوشحالم که همسرمو داشتم تا توی همه این تنهاییا همراهم باشه ... برای تب چند شب پیش همراهی کنه و....

و از همه مهمتر  جمعه صبح ساعت ۸ بلیط برای مشهدددددددددددددددددددددددد ...... خیلی خوشحالم خیلی .... یه خواب دیدم یه خواب  خوب .... مطمئنم سفر خوبی میشه !

خواهر شوهرم تکنسین ا ت ا ق ع م ل هست اما خب چون اسمش زینب هست و دیروزم روز پرستار ،براش یه شال صورتی خریدم .. فکر کنم خوشش اومد !

حالا دیدین ! بیخبری خوش خبریست!

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:19 توسط :: خانومی ::

پی نوشت دارد

سلام ....

 به قول "من" جون دست مارکوپولو رو از پشت بستیم ولی باور کنید اینبار دیگه خیلی دووم اوردم و ۳۲ روز شهرستان نرفتم و البته به خاطر کنکور خواهرم قرار بود نرم اما امان از دست دخترم که هر روز ساک و لباس اماده میکرد و میگفت پاشو بریم ... زود باش ..من دلم برا خاله تنگ شده میخوام برم خونه عمه ... با اینکه اصلا حال خوشی نداشتم رفتم و البته خیلی خوش گذشت چون خونه دوستم دعوت بودم و دو تای دیگه از دوستام رو هم دیدم .... یک عصرانه خوشمزه .... جاتون خالی آش دوغ ..... خیلی چسبید هم دیدن دوستام و هم آش ... بعد دوروزم همسر جون اومد و سه شنبه عصری برگشتیم ....

 داریم از این خونه میریم .... هم خونش زیادی بزرگه و هم تاریک و اجاره سنگین و بدتر از همه صابخونه بد اخلاق ...

دو تا کوچه پایینتر همسایه عمه کوچیکه ....خودشونم پیشنهاد دادن .. خونش بزرگه و مناسب اما خب یک خواب داره .... حالا فقط باید دعا کنیم که مستاجربرای این خونه بیاد که در غیر اینصورت اجاره یک ماه رو اضافه باید بدیم .... وایییییییییییییییییی.....بازم اسباب کشی

دلم میخواست اینروزا خونه خواهر شوهرم میرفتم و کمکش میکردم ..اما اصلا حالم خوب نیست ....

شاید بعد از ظهر بتونم برم....

با همسر جونم یه پرژه جالبو شروع کردیم ... داریم دعای جوشن کبیرو تیکه تیکه میخونیم و اسامی رو به تربیت الفبا توی یه دفتر یادداشت میکنیم ... بقیشم نمیگم چون یه رازه

برامون دعا کنید ....

********************************************

 
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

پ ن: ای بابا انگار من از بس غر زدمو خودمو لوس کردمو و گفتم حالم خوش نیست همه رو به شک انداختم که ........... نخیر از این خبرا نیست .... ما ازپس همین یدونه فسقلیشم برنمیاییم .... البته حال و احوالاتم خوب نیست به خاطر یه مقدار افت فشار .... بگذریم ... دیگه فکر بد نکنید تورو خدا




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:19 توسط :: خانومی ::