تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers راز گل سرخ


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















بهتره کلا اون پست رو رها کنم به حال خودش که حالم رو گفت بدجور ......

از بس ناراحت و عصبی بودم یادم رفت بگم تو رو خدا برام دعا کنید ..... محتاج دعاهاتون هستم ... با اینکه درس میخونم و همیشه هم زود یاد میگیرم اما خیلی استرس دارم خیلی زیادددددددددددددد یعنی هر چی میخونم فکر میکنم هیچی بلد نیستم .....

البته خواهر کوچیکه هم که پزشکی میخونه اینجوریه ولی خب اون دستش رو شده همه میدونن جدی نمیگه و وقتی میگه بلد نیستم و این ترم سخته همون ترم سخت معدلش ۱۷ میشه!

یه بار از بس گفت بلد نیستم طفلک همسز جان حسابی نگرانش شد گفت زنگ بزن ببین چیکار کرده ؟ گفتم بابا اون که خالی بسته !!!!!!!!

حالا دیروز میگه تو هم مثل خواهرت شدی نگران نباش!!!!!!!

خلاصه که دعام کنید .........

روز تاسوعا به یاد بابابزرگ عزیزم که پارسال تو همون روزا توی بیمارستان بود شجاعت به خرج دادم و برای اولین بار حلوای شیره درست کردم ... همه همسایه ها خوششون اومده بود .... برا خودمون زیاد نموند که بتونم بگم خوب بود یا نه؟؟؟؟؟؟

ببخشید دیدم بخوام هی به مسائل اعصاب خورد کن فکر کنم فایده نداره ....

دوستتون دارم

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:51 توسط خانومی| |

سلام

هستم....

به شدت مشغول درسهام و به شدت خسته! هر چند همسر جان مثل همیشه همراهمه ....اگر تو این غریبی همراهیای عزیزم نبود حال منم اصلا خوب نبود ...

میخونم تا حدی که بتونم ..

خدا خودش کمک کنه....

پ ن:آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابد الدهر بماند!

پ ن۲: من در ادامه مطلب حرف دل خودمو زدم و قرار هم نداشتم که بخوام بحث راه بندازم ..بنابراین برداشتمش تا مثل همیشه وبلاگم روال عادی خودش رو طی کنه ..برای دوستای عزیزم هم جواب داشتم اما من نخواستم میدون نبرد راه بندازمو و بحث ایجاد کنم ...اگه قرار بر اینکار بود خیلی وقت پیش مینوشتم لزومی هم نداره کسی برای من تاسف بخوره ..هر کسی عقیده خودش رو داره و همونطوری که من تو رفت و امدهای وبلاگیم به عقاید و نوشته های عقیده ای شما کاری ندارم انتظار داشتم حداقل توهین هم نکنید!من ننوشتم که نظر کسی رو بخوام خودم اگاهم خودم قدرت تشخیص دارم من گفتم شما چه کار کنید که حالا شما بیایین برای من خط مشی تعیین میکنید؟

من نخواستم کسی به من بگه درست فکر میکنم یا غلط ....اینو خدا برای من تعیین میکنه و دینش ....

لطفا اگه قراره باز هم توهین کنید و هر چی از دهنتون در میاد رو بنویسید نیایید اینجا!

خوبه که لااقل فهمیدم  رمز مطالب خصوصیم رو به کیا دادم!

البته منظورم به همه دوستای خوبم نیست سو تفاهم نشه .....

من همونطوری که به همه شما در تمام مدت وبلاگنویسیم احترام گذاشتم انتظار داشتم برای یکبار هم شده احترام متقابل دوستام رو ببینم .نظرات رو هیچکدوم رو تایید نمیکنم که مسائله پیش نیاد .. از دوستایی که کامنت گذاشتن هم معذرت میخوام .....

برای همه احترام و ادبی که  در مقابل عقاید دوستام داشتم و اونا نداشتن متاسفم!

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 21:20 توسط خانومی| |

 

ایام محرم رو به همه تسلیت میگم ....

راستش یکی دوتا شعر از خالم و همسرش داشتم که بی مناسبتم نیست این شعرها پارسال که ساوه بودن توی ویژه نامه ساوه چاپ شده و شعر هر دوشونم بود ....

این شعرو خالم از زبان پسرش گفته(پسری که از حضرت علی اصغر خواستش)

از زبان پسرم

سالها مادر من ذکر علی اصغر کرد  در خیالات ،خودش را همه شب مادر کرد

رو به گهواره خالی و لبش لالایی      گرهی بست و دو چشمان خودش را تر کرد

در دل خود همه شب روضه ی اصغر را خواند      با دو دستان توسل نظری بر در کرد

گره بسته ز گهواره گشود آن سرور           و خدا مادر دلتنگ مرا مادر کرد

مادرم قصه ی گهواره ی خالی را خواند            لطف قنداقه ی خونین به دلش باور کرد

و لباسی به تنم دوخته حالا نذری است              مادرم جان مرا نذر علی اصغر کرد

*******************

و این شعر همسرش که فکر میکنم برای حضرت رقیه بوده

هنوز

خستگی قدمهات

تکرار میکنند

کوچه های ساکت را

بیابانها را در گامهات میشماری

تا

چشمهای ساده ات

برای لی لی کودکانه

سخت بگیرند

در مارپیچ این زندگی

برای چندی هم که شده

گیسوانت را

به خوابهای طلایی کودکانه بفرست

تا باد خاطرات شیرینت را

در رویاهات بپاشد

شاید خستگی

شرمسار روح بلندت شود......

و اما ادامه مطلب......

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 15:8 توسط خانومی| |

خب حالا که همسر جان نیست منم بیخواب شدم گفتم چند تا عکس بذارم خودمو تحویل بگیرم


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 0:5 توسط خانومی| |

سلام

ما دیروز عصر برگشتیم....

پی نوشت: دوستای عزیزم من  اصلا یادم نیست چه کسانی رمز رو دارن پس لطف کنید اگر رمزو ندارید اطلاع بدید تا رمز رو بدم ....

ای ول حواس جمع بعد اینهمه مدت!!!!!!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 17:13 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin