راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
خب بقیش معلومه اون شب با هم صحبت کردیم و من بیشتر شنونده بودم ولی از اونجایی که به در اتاق اتاق بودم همه گفتن چقدر تو حرف زدی محرم هم داره میاد با همه گریه ها و غم هایی که داره با همه دردایی که با خودش میاره ولی یه جور احساس سبکی برام میاره .من خیلی از چیزای دوست داشتنیمو توی این ماه از خدا گرفتم .شاید اگه ما همگی یه کم تو روش زندگیمون امام حسین و فرزندانش و خواهرشون حضرت زینبو الگمون قرار بدیم خیلی موفق تر از حالا هستیم. بیایید با عم دعا کنیم و خدا به به حق امام حسین قسمش بدیم که هر کس مشکلی داره خدا کمکش کنه که بهترینها براش فراهم بشه. یادممون باشه:وقتی خدا بهت می گه باشه،چیزی رو که میخوای بهت میده، وقتی میگه صبر کن،چیزی بهتر بهت میده،وقتی میگه نه،داره بهترین رو برات فراهم میکنه. امیدوارم ارزوهای قشنگ همتون براورده بشه. انشاالله..... خدانگهدار ... حالا ادامه ماجرا...اره دیگه من اون موقع هیچی نگفتم راستش اصلا روم نشد اصلا خودمو زدم اونوری خب منم از همه جا ناامید شدم دیدم بهتر از همه عمه کوچیکست بالاخره جرات دادم به خودم و گفتم من دوسش دارم البته یواشکی به عمه گفتم .اونم گفت اینم از لجبازی خانوادهاست. منم کلا نا امید شدم جدید:راستش دیشب که داشتم این پستو مینوشتم دخمری بیدار شد منم مجبور شدم خلاصش کنم ولی حدس هیچکدومتون درست نبوده مامان:ااااا خوابیدی پاشو میخوایم بریم من:بذار حالا بخوابم یه ساعت دیگه مامان:چه خبره امشب مهمون داریم من:کییییییییییی؟ مامان:عمه اینا میان برای...... یه دوش بگیرم ...بعد از شام اومدن و من خیلی حول بودم ..... تا اینجا رو داشته باشین چون بازم دخمری نمیذاره .... تا بعد راستش میخواستم یه اعترافی بکنم اونم این که وقتی نوشتم یه جورایی سبک شدم اخه من به هیچ کس نگفته بودم که اون لحظه چقدر دوسش داشتم وقتی داشت این حرفا رو میگفت کتابو جلوی چشمام گرفتمو فقط اروم اشک ریختم اون روز بابا نبود مامان زنگ زد عمو اومد که مثلا منو دلداری بده چون به شدت عصبی بودم احساس میکردم به بازی گرفته شدم .احساس میکردم اونا فقط خواستن منو مسخره کنن .عمو که اومد من فقط داد میزدم کاری که اصلا سابقه نداشت . من نمیدونم اینا تا حالا این چیزا یادشون نبوده...............این بیچاره هم میبینه اینا از ریشه مخالفن میاد و خودش کارو تموم میکنه.اون سال روز ۱۳ فروردین ۷ محرم بود مادربزگم حلیم داشت همگی اونجا بودیم ولی حتی یک کلمم با هیچ کدومشون حرف نزدم جر عمه که خب احترامش به جاست.وقتی داشت میرفت از پشت پنجره نگاش کردم تابستو یه روز رفتم خونه یکی دیگه از عمه هام که کوچیکتر همه بود براش کلی دردو دل کردم اونم گفت میگن از عید تا حالا دو بار از تهران اومده اونم همش میره یه اتاقو با هیچکی حرف نمیزنه حالا قراره براش برن خواستگاری دختر همسایشون.......... سلام امیدوارم هر جا هستین شاد و شلامت باشین .خیلی باخودم فکر کردم که از کجا بنویسم و چجوری شروع کنم دیدم همون نقطه ای که باعث شد من بفهمم بزرگ شدم بهترین جا برای شروعه .یعنی روز دوم فرودین ۸۰ دقیقادوماه مونده بود که ۱۶ سالم تموم بشه .مثل همه عیدها و مثل همه مهمون داشتیم بعد از چند سری مهون که اومدن و رفتن خانواده عمه همگی اومدن منم داشتم پذیرایی میکردم اما صبح روز بعد وقتی من داشتم مثلا شیمی میخوندم اومدو مامان صدا زد تو حیاط ودیدم ناراحته... داشت به مامان میگفت من ...دوسش دارم دلم نمیخواد به خاطر استرس و اختلاف و حرفایی که رد و بدل میشه نتونه درس بخونه .دلم نمیخواد بدبخت شه چون میدونم مهمترین چیز براش درسشه من چون خیلی دوسش دارم دلم نمیخواد حالا که اونا ادامه دارد هر گز زمان را برای استفاده از گردش های بدون هزینه از دست مده. اگر از کسی خواستی کاری برایت انجام دهد بگذار به شیوه خود کار را انجام دهد. گه گاهی در قبرستان های قدیمی قدم بزن و نوشته روی قبرها را بخوان شور و شوق هایت را در برابر منفی بافی های دیگران حفظ کن. همیشه امادگی ان را داشته تا اگر کسی درباره دیدنیهای زادگاهت پرسید سه یا چهار جای دیدنی را به او معرفی کنی . به محض اینکه از سفر طولانی برگشتی به والدینت تلفن کن. اگر کسی را میشناسی که ورشکسته وتنها مانده هر مبلغی که میتوانی داخل پاکت بگذار و بدون نام به ادرسش بفرست. وقتی چیزی را از ظرفی به ظرف دیگر میریزی ان را روی ظرفشویی انجام بده. یک بار در سال رییست را به نهار دعوت کن. برای لوکوموتیو ران ها دست تکان بده . پارو زدن و هدایت قایق های پارویی را یاد بگیر. تا انجایی که میتوانی کمترین زمان را با زن و شوهرهایی که مدام از هم انتقاد میکنند بگذران نمیدونم اینا تا چه حد میتونن موثر باشن چون زنگیا با هم متفاوته تا بعد خدانگهدارتون ۱- خیلی خیلی زود رنجم و کوچکترین نا راحتی باعث اعصاب خوردی واسه من میشه ۲- از اون شاگردای خرخون بودم که همیشه شاگرد اولن و اصلا قصد ازدواج ندارن تا دکترا ۳- بر خلاف شاگرد اولی سال سوم عقد کردم و پیش دانشگاهیو بعد ازدواج خوندم بعدشم چنان تنبل شدم که هنوزم از ادامه تحصیل خبری نیست چون الان از نظر من ریاضی خیلی رشته سختیه ۴- خیلی کم حرفم بر خلاف بقیه خانوما ۵- عاشق هنرم قبلا شعرو قصه هم میگفتم خب اینم از من ولی خیلی بیشتر از اینا بودا...........
حالا بقیشو بشنوین
این در حالی بود که من فقط جواب دو تا سوالو داده بودم .بعدش یه قرار برای مشاوره ژنتیک گذاشتیم و وقتی جوابش اومدو خیالمون راحت شد ۶ شهریور ۸۰ نامزد شدیم . ۷ شهریور هم خطبه عقدو خوندیم وال خب نه ثبتی چون من هنوز مدرسه میرفتم
ولی بیشتر اون یک سالی هم که نامزد بودیم هر وقت همو میدیدیم به رفع اشکالای درسی میگذشت و اصلا فرصت هیچ تفریح;ی نداشتیم ولی این برای من خودش تفریح بزرگی بود که درس میخوندم در حالی عزیزم کنارم بود
۲۴ مرداد ۸۱ هم ازدواج کردیم و رفتیم سر خونه زندگیمون و من بازم مدرسه میرفتم البته مدل بالاتر رفته بود و شده بود پیش دانشگاهی اون یک سال هم پر بود از تجربه پر بود از مشکل از شادی از غم از شناخت و هر روز که میگذشت می فهمیدم که عزیزم چقدررررررررررررررررررررمهربونه و خدا رو شکر میکردم .عزیزم همیشه برای درس خوندن منو تشویق کرد ولی برای کنکور خیلی تلاش نکردم چون دلم نمیخواست به خاطر درس اونم کنکور که خیلی وقت میخواست از زندگیم مایه بذارم ترجیح دادم سعی کنم چیزایی از خانه داری یاد بگیرم تا اینکه فقط درس بخونم و همیشهاز غذا پختنی که تا اون روزا خیلی بلد نبودم
یاد بگیرم الان هم پشیمان نیستم و میخوام بازم درسمو ادامه بدم هر چند میدونم سخته چون خانوادهامون اینجا نیستن .اما یه همراه و همدل مهربون دارم که از حالا داره برای سال اینده من و درس خوندنم برنامه ریزی میکنه
من ح;الا فهمیدم که همه خوشبختی فقط درس و دانشگاه نیست (بر خلاف نظریه های قبلیم)البته من دو سال دوره تربیت معلم قران رو گذروندم و حالا فقط دو تا درس مونده که مدرکمو بگیرم سعی میکنم بهار اونها رو هم بگذرونم چون واقعا به این رشته علاقه دارم.
اما تو دلم آشوب بود نه به کسی میتونستم بگم نه کاری ازم بر میومد. همون روز عصر با عمه رفتیم خونه مادربزگم وقتی برمیگشتیم ...اگه گفتین چی دیدم؟
(چی نه کی؟۰)عمه جان با پسرش بعد از حدود ۴ ماه این اولین باری بود که بعد از اون حس میدیدمش اما باز خودمو زدم انوری با عمه سلام احولپرسی کردمو خداحافظ.......
اما کی میدونست تو دلم چه خبره
.بعدا خبر گزاریها خبر اوردن که اون خواستگاری نا فرجام مونده من تو دلم خدا رو شکر کردم .اما حالا دیگه خانوادم راضی نبودن به هیچ وجه
یه شب بعد از این چند مدت عمه زنگ زد گفت میخوایم بیام اونجا من تو دلم لرزید نکنه اومدن حرفی بزنن نکنه دعوا شه نکنه..... هیچی من اون شب از اتاقم بیرون نرفتم ولی خب فهمیدم هر چی عمه اصرار کرده خانواده محترم راضی نشدن
گفتم بیخیالش اصلا تو که اهل این لوس بازیا نبودی
که روز مامان گفتن ....گفتن دختر عمه ها میخوان بیان اینجا
من عصبی شدم گفتم چطور روشون میشه اخه .....
مامان گفت ببین اونا میان برای اشتی هر چی باشه ما فامیلیم و..... خلاصه بعد کلی مقدمه چینی گفت بابا قبول کرده بیان ولی فعلا دخترا میان واسه اشتی کنون
...منو میگی داشتم پر در میاوردم
اومدنو رفتن و اشتیم کردیمو .... اما من هنوز تو کف این مونده بودم که اخه کی این دو طرفو راضی کرده؟....به نظر شما کی بوده این فرشته مهربون
عمو خیلی حرف زد ولی یه حرفش ارومم کرد گفت مگه نمیگه دوست داره خب صبر کنه درست تموم شه منم دیدم راست میگه اگه اون دروغ نگه باید صبر کنه(خیلی بدجنسم نه؟)راستش اون روزی که خواستم جواب بدم استخاره کرده بودم سوره نور اومد. پسر عمه اخر نامش نوشته بود همیشه سوره نور رو بخون همینم باعث شد دودلیم از بین بره.حالا هم با حرف عمو اروم شدم به ظاهر اما تو دلم اشوب بود.
من خیلی خجالتی بودم واسه همینم به هیچ کس چیزی نگفتم .
روز بعد مامان گفت ما که اون نامه رو ندیدیم ولی بابا گفته از بین ببرش تا حواست پرت اون نشه
.رفتم پشت بوم نمنم بارون می اومد یه کبریت روشن کردم که بسوزونمش(البته یه تیکه اخرشو نکهداشتم)دلم نمیخواست بسوزه ولی نمیدونم تو اون هوا چطور سوخت
.حالا بگم از علت اون کار پسر عمه:نامه من که به دستش میرسه خانواده عمه فکر کردن بابا شرایطش رو براش نوشته(همون مهریه و بقیه بحثا)گفته اونا نخونن پسر عمه هم هر چی میگفته نه اونا میگفتن پس نشون بده اونم نشون نمیداده. من میدونستم که اون نامه رو به هیچ کس نشون نمیده.خلاصه اینام که انتظار نداشتن من بگم اره بهانه خوبی گیرشون میاد .بیچاره اینم ۵ تا خوار داره بدون برادر یکی از خواهراش میگه اصلا اگه اینو بگیری(حالا شما فکر کنید زری)من عروسیت نمیام
یکی دیگه میگه اینا خواستن ما رو بی حرمت کنن. اون یکی میگه این ازدواج فامیلیه واسه بچه دار شدن خطره .
چقدرررررررر دوسش داشتم ... ولی این حس از کجا اموده بو د و تو دلم خونه کرده بود
این عشقو باید زیر خاکش میکردم باید از بین میبردمش اما نمیتونستم هیچ کسم نبود که باهاش دردو دل کنم. اینم بگم اون روز (۱۳)فهمیدم این چند ساله همه خبر داشتن جز من ای کیو
امتحانای ترم نزدیک بود و من تقریبا داشتم فراموش میکردم که یکی از هم کلاسام همون تیکه نامه رو تو کتابم پیدا کرد چون اولش نوشته بود :دختر دایی عزیزم خیلی کنجکاو شده بود منم همه چیو براش گفتم البته نه همشو
گفت پس واسه همینه با.... حرف نمیزنی .(دخترعمم هم کلاسم بود)خدا رو شکر تو یه کلاس نبودیم .منم گفتم اره. گفت بهتر حیف نباشه درستو بذاری بری پی شوهر
.
براشون چایی اوردم اما وقتی به پسر عمه تعارف کردم چایی لیز خورد توی سینی.
اخه من باوجود اینکه پسر عمه زیاد داشتم اما از این یکی خیلی خجالت میکشیدم هر وقت مینیدم اومده یا خودمو زندانی میکردم یا با چادر
میومدمو خودمو نشون میدادمو میرفتم بر خلاف چند سال پیششش که تمام سوالای ریاضیمو میدادم برام حل کنه یا توضیح بده اخه ریاضیش خیلی خوب بود و الانشم مهدس بود .خلاصه من اون روز میخواستم برای اولین بار خورشت سبزی بذارم و عمه هم اومد گفت چون تو میخوای نهار درست کنی ما میمونیم
اونا نهر اونجا بودن اما دیدم همه حتی مردا رفتن تو اشپز خونه دارن با هم پچ پچ میکنن بیچاره پسر عمه هم تنها مونده بود تو پذیرایی .نمیدونستم چرا اینقدر سرخ شده .منم که با دخترا رفته بودیم تو اتاق و من لباسی که دوخته بودم تنم کردم و نشونشون دادم عمم اومد تو اتاق و یه روسری سرم کرد گفت چقدر بهت میاد
گفتم ممنون.گفت قدیما رسممون بوده وقتی میرفتیم خواستگاری یه دختر یه روسری سرش میکردیم .گفتم خدا نکه عمه من و این حرفا چه خبره مگه جا موندم
اونمناراحت شد و یه کم غر زد و منم متعجب که چرا اینجوری میگه...... بعد من برای عوض کردن لباسم رفتم یه اتاق دیگه و دروقفل کردم این عادت من بود... دیدم یهو همه اودن پشت درو میگن حالا که چیزی نشده چرا خودتو حبس میکنی
منم گفتم ای باباااااااااااادارم لباسمو عوض میکنم....بگذریم ... سر نهار دوغ سفره تموم شد و عمم میخواست بخوره من نمیدونم چطوری اون روز اونقدر زرنگ شده بودم بدو رفتم براش اوردم دیگه همه زیر لبی باز حرف زدن منم ماتو مبهوت
تو اتاق بودم که بابا گفت حالا که دو سال از درسش مونده پسر عمه هم گفت درس خوندن که مشکلی نداره منم چون خواهر شوهرم هم اسمم بود فکر کردم اونو میگن )قبلا فکرمو منحرف اون کرده بودن)و دو سالم مونده بود لیسانس بگیره .منم گیجججججججججججججج اصلا نفهمیدم منظورشون کیه... وقتی رفتن مامان گفت بدو بیا یه حرف مهم دارم منم داشتم از ترس میمردم
وقتی گفتتتتتتتتتتت وایییییی انگاری یه ظرف ابجوش رو تنم ریختن اصلا باورم نمیشد باورتون نمیشه اما محکم کوبیدم تو سر خودم و نشستم گریه. نمیدونم اگه مامان باهام همفکری نمیکرد و راهنماییم نمیکرد چیکار میکردم.با گریه گفتم من فقط میخوام درس بخونم .گفت اونو که میشناسی با درس خوندنت اصلا مخالف نیست چون خیلی دوست داره .اون لحظه یاد چند ماه پیش افتادم که یه دختر براش پیدا کردیم و اون حتی نرفت ببنتش مامانم با عمه رفتن.ازش عصبی بودم از خودمم .میگفتم چطوری من نفهمیدم. به مامان گفتم پس چرا اون موقع نگفتین شاید منم حرف داشته باشم گفت اخه از ت و ترسیدیم
گفتم ولی من یه سوال مهم دارم بنویسم بش میدین گفت اره دخترم بنویس میگم بابا ببره .منم نوشتم .اولشم اینجوری شروع کردم:هوالعزیز. ....... بقیش رازه
فرداش اونم یه جوابیه اوردد اونم ۴ صفحه پر پر ...خوندم و اشکریختم خوندمو اشک ریختم ..اخه فهمیدم این بنده خدا وقتی من اول راهنمایی بودم
منو دوست داشته و تا سوم راهنماییم تو دلش نگه داشته ..ولی من در عجبم من که اصلا محلشم نمیذاشتم(شایدم عاشق اون نجابتم شده
)سوم راهنمایی به خانوادم گفتن اونام گفتن نه باز گفتن باز گفتن ..........تا قبل از عید اون سال که ....میاد(خودش تنها)به مامان میگه زن دایی من واقعا دوسش دارم ... اونام که میبینن مصر میگن تابستون اما بازم صبر نمیکنن و میان ... خیلی فکر کردم خیلی شب تا صبح خوابم نبرد اما وقتی ته دلمو گشتم دیدم واییییییییییییییییی منکه از اون عاشق ترم
برای همینم به شرط درس خوندم گفتم اره.......
دارن مخالفت میکنن ذهنش خراب شه خلاصه زن دایی بش بگو خداحافظ و خیلی شرمندم....
تا جایی که اوایل عقدمون همسر جون فکر میکردن من دوسش ندارم
ولی اصلا این طوری نبود من عاشقش بودم حتی الانم جایی زنگ میزنم میگن تو که نخواستی حرف بزنی چرا زنگ زدی اصلا
الانم گلسازی و گلدوزی با دست رو خیلی دوست دارم
فعلا تا بعد خوش باشین
| Design By : Night Skin |


