راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
دیدم چند پسته همش دارم غر میزنم ولی حالا که کارام تموم شده وهمسر جونم برگشته و مامان هم بهتره و مهمتر اینکه لباسم هم خوب از اب دراومده وخلاصه همه کاراموکردم یه کمی هم مهربونتر بنویسم. همسر جون دیشب ساعت ۱۲ رسید دقیقا همزمان با تموم شدن کارهام با اینکه تحویل سال خونه نیستیم یه هفت سین کوچولوی تزیینی درست کردم چند تا مدلم تخم مرغ ... خودم خوشم اومد هر چی باشه این کارا باعث ارامشم میشه باعث میشه خیلی چیزا رو فراموش کنم ... خدای مهربونم ازت میخوام کمک کنی تا سال اینده سا ل خوبی برای همه بنده هات باشه سالی سرشار از شادی و سلامتی . امین... برام دعا کنید طفلی مامان بعد از چند وقت میخوان برن مسافرت ... راستش خیلی خستم ،دیروز که مهمون داشتم مادر شوهرو پدر وشوهر و یکی از خواهر شوهرام باور کنید حسابی بدو بدو داشتم ،اخه اگه ایراد هم نگیرند خوبه .اصلا عادت به خوردن شام ندارن ولی دیشب از ساعت ۶ میگن شامت چرا دیر حاضر میشه از یه طرف دخملی که همش خرابکاری میکرد اونام نگاه میکردن منم چی بگم اخه من هر وقت برم اونجا تمام ظرفا رو میشورم تا میخوام بشینم ،زهرا بیا اینا خستن میوه ببر صبح یه بسم الله گفتم که خونه تکانی رو شروع کنم گفتم رختخوابا رو از جاش بیارم بیرون .....چشمتون روز بد نبینه بعداز ظهرم رقتم امپولمو بزنم که طرف کاملا ناشی بود اخ درد داشت اخه دو تا باهم بود ولی خب موقع برگشتنی یه کوچولو دلخور شدم ازش و بین خودمون بمونه اشکم در اومد به دلایل نامعلوم شبم گلا رو مونتاژکردم و شام خوردیم و من نخوابیدم که بیام اپ کنم... این بود خاطره من در روزی که گذشت همتونو به خدا میسپارم.... مدتیه یه فکری بدجور تو سرم پیچیده خیلیم سمجه اینکه تصدر دوستای مجازیم از قیافه من چیه خیلی دوست دارم بدونم خب چیه خنده نداره اینم فکره دیگه بگذریم .اگه یادتون باشه تو پستای قبلی از نگرانیام گفته بودم . میدونید بعضی از اطرافیانم البته نه زیاد شاید یکی دو نفرشون خیلی رو اعصاب من میدون و منو عصبی کنن خیلی سعی میکنم با خودم کنار بیام بگم این اخلاقشونه چه اشکالی داره خب ولی میبینم ایشون از قبل از ازدواج هم نسبت به اینجوری بودن از شلواری که خریدم ایراد میگرفتن بعد میرفتن میخریدن و این در حالی بود که من از اون لباسم یا هر چیز دیگه متنفر شده بودم . اما بعد ازدواج قضیه جدی شد و ایرادا از نور لامپ خونمون تا رنگ اسمون بالاسرمون ادامه دار شد .. شاید برای بعضیا خنده دار باشه اما برای من عذاب اوره اخه این همه صراحت خیلیم درست نیست به خدا ... نمیگم من هیچ اشکالی ندارم اما به هر حال خیلی کم تجربه بودم که که زنگیمو شروع کردم .. زمان بارداریم کلاس گلسازی رفتم و چند تا کار هم اماده کرده بودم که اومدن خونمون تا اون روز هر کی گلا رو دیده بود خوشش اومده بود و لی خانوم: این بزرگه... اینم خیلی کوچیکه .... اخییییییی این بد رنگه ...وااا این چه اسمیه .. فقط رو گل داوودی که دقیقا مثل طبیعیش بود:اهان این خوبه چون مثل طبیعیشه..... همین چند وقت پیش واسه سرگرمی جعبه کادویی ساختم و نقاسی برای دخمری کشیده بودم و خط و چند تا کار دیگه ... خانوم:ای بابا هیچ کی تو این کارا به پای من نمیرسید هیچکی ..حالا مگه بچه (که ۶سالشه)میذاره ... من دیگه خواستم جواب بدم چون خسته شدم دیگهگفتم:میدونی منم با بچه خیلی اذیت میشدم اما این کارا واقعا برای روحیه خوبه تازه خیلیم وقت نمیگیره که .. خانوم:من اگه بخوام از این کارا انجام بدم هیچ کی به پای من نمیرسه من(تو دلم):خب حالا شروع کن ....کی جلوی شما رو گرفته ... خلاصه خیلی حرفای قلمبه شده زیادن تو دلم اما نمیدونم شما خسته نمیشین از خوندشون ؟...خواهش میکنم کمکم کنید شایدم من دارم اشتباه میکنم شایدم واقعا ایراد از منه .... تا بعد خدانگهدار
![]()
![]()
راستش با حرفاش همه خستگیهامو فراموش کردم و همین طور با کادوهاش . چند روز پیش که رسول ملاقلی پور فوت کرد من گفتم هییییییییی فیلم میم مثل مادرشو ندیدم
دیشب همسر جون گلم برام خریده بودش بعدش منم تا ساعت ۳ صبح نشستم نگاش کردم و اشک ریختم ولی شاید اگه مادر نبود راحت از کنارش میگذشتم
البته طبق معمول یه کارت پستال خیلی ماهم برام خریده بود که خیلی خوشحال شدم چون معمولا کارتو به همه چیز ترجیح میدم .بقیشم خرت و پرت دیگه.....![]()
![]()
![]()
![]()
الان فهمیدم مامان از پله افتاده سرش شکسته در حالی که نمیتونم برم بهش سر بزنم و ببینمش پشت تلفن گریه کردم گفتم حتما دروغ میگین شاید چیز دیگه ای باشه بدتر از این حرفا گفتن نه منم که تنها نمیتونم برم . از خستگی کاراهم که هیچی همش به تنم موند با این خبر
خدا جون چی میشد منم شهر خودمون کنار مامان بودم اینجوری دلم اروم نمیشه اخه
ظرف سس رو کشید از روی میز شالاپ افتاد روی موکت اشپزخونه ،اسفند دودکن رو دادن دستش بچم سر گرم شه تمام اتاقو سیاه کرد
وای نشستن پذیرایی میگن کمک نمیخوایییییییییی![]()
سه تا خواهر شوهر دارم تو خونه که واقعا خوب و تحصیلکردند ولی خب چون ازدواج نکردند عمه جان معتقدند نباید واسه عروس که مهمونشون میشه کار کنن
ولی باور کنید من اصلا کینه ای ندارم ولی خب اخه هر وقت میان صبحا باید من جاهاشونو جمع کنماصلا هیچ کاری نمیکنن منم با بچه خب خستم میشه اخرشم که غذا رو میخورن یکی از چربیش ایراد گرفته یکی از سالاد و خلاصه حسابی بهم ریختم
ته دیگ کنجدی گذاشته بودم مادر شوهر جان میگه این ضرر داره چاق میکنه میگم عمه جان این کنجد مضر نیست روغنشم سرخ کردنیه تازه حالا یه باره . میگه خب باشه ادم میخوره هوایی میشه همیشه میخوره.... شاید فکر کنید چقدر الکی گیر میدم ولی باور کنید هر کاری میکنم خونسر دباشم اخه چند دفعه؟؟؟؟؟؟؟؟....هیچی حالا بماند بعدش ... من که فقط سکوت میکنم
تمام جا رختخوابی نم کشیده بود تا بالا حالا خوب بود قبلا اقدامات لازمه انجام شده بود .حالا واسه تغییر دکوراسیون مجبورم رختخوابا رو بذارم اتاق خواب ![]()
بعدش گفت خانوم سرنگاتون خرابه ..... ولی خب بعدیش خوب بود رفتم کلاس گل سازی مونتاژاخرین گلمو یاد گرفتم البته با همسر جون و دخملی ...حالا همسر جون هوس کردن اموزشگاهی پیدا کنن که به اقایونم گلسازی یا بدن ![]()
.... راستش خودشم تشویقم کرد برم همیشه هم همراهمیم کرده دستش درد نکنه
ولی طبق معمول تا رسیدیم خونه کلا یادمون رفت ![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


