تبليغاتX
راز گل سرخ


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















ببخشید که نگرانتون کردم اما یه لحظه احساس پوچی کردم . میدونم نباید اینطوری میگفتم اما همیشه همه لحظه ها شاد نیست. اما حالا دیگه اون حسو ندارم حالا خیلی بهترم ...نمیخوام بگم چی شده چون نیازی نیست دلای مهربون شما رو نگرانتر کنم.

اما دیروز خیلی روز خوبی بود ....چون دوباره خیلی چیزا یادم اومد

..........ببخشید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:40 توسط خانومی| |

کاش نبودم..... کاش نبودم....

همین......

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:4 توسط خانومی| |

سلام دوستای خوبم

من دوشنبه هفته پیش برگشتم اما خب تا ۵ شنبه مهمون داشتم بعدشم تونستم وبلاگ دخترمو اپ کنم بعد از اونم رفتیم سنندج خواهر شوهر کوچیکه اونجا دانشجو هست جاتون خالی خوش گذشت اما الان اصلا فرصت شرح ماجرا ندارم سر فرصت میام میگم پس برای کسب اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنیدhttp://reyhaneh7777.blogfa.com/

*پ ن:سودی جون لطفا ادرس وبلاگتو بذار که بتونم بیام اینجوری که نمیشه اخه

*پ ن۲:پینگرم برام فیلتر شده

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:25 توسط خانومی| |

سلام سلام دوستای گل و مهربون خودم که خیلی همتون گلین . ممنونم از همه ی مهربونیاتون .

میدونید قضیه این نیست که من عصبی باشم بابت این رفتارا برام عادی شدن و تازه جمعه و شنبه گذشته خنمون مهمون بودن و من خوشحال تز همیشه خیلی عالی پذیرایی کردم . چون میدونم این کارم همسر جونو بینهایت خوشحال میکنه . البته نمیخوام دخترم چهره ی بدی از اونا تو ذهنش باشه چون خیلی دوسش دارن . نمیتونم از این کارام دست بردارم نمیتونم جواب کسی رو بدم و نمیتونم بدجنسی کنم . پس باید زندگی کنم اونم از نوع شاد و بی دغدغه .نه؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی همتون ماهین خیلییییییییییییییی. دارم میرم شهرستان خونه مامان جان  البته عمه جانشاید اونجا بهتون سر زدم... پس تا بعد

نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:10 توسط خانومی| |

خستم خیلی خسته نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا باید هر چقدر محبت کنم بهشون بی مهریاشونو ببینم چرا هیچ وقت منو تو جمعشون نمیپذیرن نمیدونم . نمیدونمکاش ادم بی عاطفه ای بودم کاش اصلا هیچ کاری براشون نمیکردم کاش وقتی میومدن اینجا بی محبتی میدیدن کاش ادم حرافی بودم انوقت دلم نمیسوخت .

چرا چرا باید هر روز منتظر تماسشون باشم تا شاید احوالی از دخترم بگیرن که تب داشته یا مریض بوده . من باید تماس بگیرم بگم ما زنده ایم یا به همسر جون بگم : زنگ نمزنی خونه خواهرت ،پاشو یه زنگ بزن خونه عمه احوالشونو بپرس گناه دارن هر چیم باشه تو پسرشونی

موقع تماس

من:سلام عمه جون خوبین

عمه :اااااا سلام همین الان خواستم زنگ بزنما .

اخه چرااااااااااااااااااا مگه من چیکارتون کرده بودم . من مرض بودم یک هفته .

زنگ میزنم واسه احوالپرسی خواهر شوهر برمیداره....من:سلام

......:سلام خوبین ریحانه خوبه علی چطوره خوبه

من:خوبن...سلام میرسونه....

خواهر شوهرم :فردا دارم میام کرمانشاه واسه ازمون هستین که؟ نمیرین جایی؟

نه بابا من که خودم تا داروهام تموم نشه از جام تکون نمیخورم...

--:ااااااااااا راستی مامانت گفت مریضی حالا خوبی؟

میبینین خودم احوال خودمو پرسیدم البته این مال چند وقت پیشه ولی از این جور رفتاراشون خستم از اینکه هر وقت تماس گرفتم هیچ وقتش احوالمو نپرسیدن هر وقتیم چیزی گفتم یا گفتم حالم خوب نیست گفتن تو که بد مریض نیستی بیچاره دخترای من وقتی مریض شن دیگه سخته خوب شدنشون

وایییییییی .... هفته پیش به همسری میگم زنگ بزن خونه خواهرت احوالشونو بپرس اخه اونا که تماس نمیگیرن . اگه الانم بگی چرا نمیایین یا خبری ازتون نیست میگه شوهرش ماموریته وقتی برمیگرده خستس..... دقیقا همینو گفت . همیشه من محکوممهمیشه  . دلم نمیخواست بگم اینارو ولی اخه میترکم نمیتونم . به مامانم که نمیشه بگم . خودش میدونه .... ولی نمیگم .

اخ تموم دق و دلامو رو سر همسری خالی میکنم نه اینکه از اونا گلایه کنم نه ... ولی تلخ میشم . بی حوصله ... حالا چند روزه سعی کردم اینجوری نباشم . شیرینی پختم . اپشپزیا ی جدید و کلی کارای دیگه ... خوب بود خوشحال بودم مخصوصا که مامان گفتن امسال نوبت مکشون میرسه و میرن (ان شاالله)شاد بودم سر خوش . همسری امشب خونه نیست اما ساعت سه دیدم اومد  گفت دلش طاقت نمیاره ما رو تا فردا صبح نبینه . به قول خودش جیم زده بود گفت خواستم حداقل چایی بعداز ظهر رو با هم بخوریم .. خوشحالتر شدم دخمری هم همین طور . بعد کیکی رو دیشب پخته بود خورد و رفت.... . یک ساعت بعدش که زنگ زدم از اونا گفت بازم یه کاری کردن که دارن میرن رو اعصابم بازم دلم شکست .....گریه کردم . خیلی خب نمیتونستم بغضمو بخورم ... همسری گفت تو اونجا ناراحت باشی منم اینجا دلگیر میشم ... حالا....

خدایا مگه من چیکارشون کردم مگه فامیل نیستیم جز عروس بودن ما فامیلیم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه تولد خودشون و بچه هاشون یادم میره مگه براشون یکی یکی کادو نمیگیرم مگه هر وقت میان اینجا بی احترامشون کردم ؟پس چرا چرا اینقدر بی مهری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:58 توسط خانومی| |

دیروز مهمون داشتم  خانواده دایی همسر جونالبته با منم نسبت دارن ولی چون ۶ ماهی میشه نیومدن خونمون از تولد ریحانه منم گفتم مثل فامیل شوهر رفتار کنمولی خب مامانم اینای خودمم میشنچون خوشت خلال داشتیم گفتم عکسشو بذارم ببنید Image and video hosting by TinyPic

این هم چند تا عکس از سفره ی دیروز هر چند به قشنگی سفره های شما خانومای با سلیقه نیست ولی خب.....

Image and video hosting by TinyPic نمیدونم ولی خب بابا از سالاداو سفره خوشش اومده بود  و عکس ازشون گرفت منم گفتم شما هم ببینید اخه اینا که تعریفی نیستن

Image and video hosting by TinyPic

اینم یک کیک خانگی

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:8 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin