تبليغاتX
راز گل سرخ


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















علی خوبم!

۲۴ دی ماه یعنی: ۶۵ ماه ُ۱۹۷۷ روزُ ۴۷۴۴۸ ساعت/ ۲۸۴۶۸۸۰دقیقه/و ۱۷۰۸۱۲۸۰۰ثانیه باهم بودن و زیر یک سقف کتاب زندگی را ورق زدن...مبارکمان باشد!!

دوست دارم ..زهرای تو........۲۴/۱۰/۸۶

بعدا اضافه شد:ممنون از این همه لطف ....دیروز همسر جونو سورپریزش کردم با یه کیک و شمع و کارت پستالی که همین متنی که اینجا نوشتم البته طولانی ترش

امروز اگه خدا بخواد داریم میریم شهرستان ...نمیدونم شاید برای تاسوعا برگشتم اینجا شایدم نه ..ولی خب مادربزرگمون (من و علی) حلیم داره و از اونجایی که پارسال نذفتم برای اولین بار و بینهایت دلم سوخت امسال باید برم ..من موقع هم زدن همین حلیم دخترمو خواستم ..امام حسین واقعا خیلی بزرگوارن ..علاوه بر ریحانه ...... نمیگیم اینو

عزاداریهاتون قبول باشه

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:37 توسط خانومی| |

سلامممممم...

خوبین.... ما هم خوبیم شکر ...

اینقدر حرف دارم که اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم پس هر کی حوصله وراجیای منو داره بخونه ...خلاصه ببخشیددددد!

بوی محرمو حس میکنید؟ یه حس غم انگیزی داره ...این حرفم به همسر جون ایده داده واسه وبلاگش!

پیشاپیش ایام سوگواری امام حسین علیه السلام رو تسلیت میگم ...

خب حالا برم سر حرفام:

1 جواب اون تست روانشناسیو میدم : دیگه ببخشید که شخصیتتون اینجا رو میشه!

از میز بگم اگر مربع بود شخص منظم و مرتبی هستین و البته مستطیل هم ...اما گرد خب! معلومه عکس این قضیست ..محبوبه و اما صندلیا اگه دو تا دیدین  دوست دارین با همسرتون دو تا باشین و سه تابچه هم قابل تحمله اما مهمونو نه .. اگه بیشتر خب به تناسب مهمونای بیشتری رو تحمل میکنید...

جان به اقای همسر بگو اینو حتما!

اما اگه آب رو خوردین ....... بگم؟! به اندازه ی ش ه و ت بر میگرده ....اگه خوردین خیلی........

جنس پارچ اب هم اگر شیشه ای یا بلوره :باطنتو میشه دید و قلبت خیلی زود میشکنه

اگه سفالیه : با هر شرایطی خودتو وفق می دی... اگه چینی باشه دلت باهر تلنگری به درد میاد ... اگه چوبی باشه با هر چیزی زود اتیش میگیری.... وای اما استیل و پلاستیکی رو نمیدونم ولی خب شاید نشونه مقاوت و ایستادگی باشه .... اخه این پلاستیک وسط جنگل چه میکرد؟؟!!!!!!!!!

حصار هر چی از بلند تر باشه اندازه ایمانت بیشتره...حیوونی که دنبال کرده هر چی بزرگتر باشه صبرت بیشتره ... بیچاره سگ با همه با وفاییش بازم شما بیشتر اونو دیدین .........

اما ابر: نشونه نحوه معاشقه با همسره و میزان اون ...محبوبه جان اخییییییییییییییییییییییی!سارا جون یه کمی رحم کن اخه !

چرا میخوریش؟رها جوووووووووووووون؟ شما چی؟

حالا عمم میگفت جای تشک روش میخوابم!

حالا دومیش : روز جمعه بعد چند روز مریضی و سرماخوردگی و خوردن اش و شلغم و ترخینه ! گفتم پیراشکی درست کنم اما اونقدر ماجرا داشت این پیراشکی که نگووووووووو ....ساعت 10 دیدم تخم مرغ واسش نداریم گفتم همسر جون بره بخره که ناراحت شد گفت چرا صبح نگفتی منم عصبی شدم و خلاصه یه بحثی شد . هر چند بعد نیم ساعت یادمون رفت و همسر جونم رفت خرید .. منم خمیرشو اماده کردمو و یه کیسه فریزر روش کشیدم گفتم بذارم پشت بخاری ....واییییییییییییییییییییییییی وقتی مواد داخلشو

رو حاضر کردم رفتر خمیرو بیارم ..چی دیدمممممممممممممم؟ یه نوار سیاه رنگ دور خمیرهههههههههههههههههه ..مورچه بود

داد زدم و گفتم واییییییییییییییییی همسر جونم کلی خندید ! رفته دور خمیرو جدا کرد و وسطش خب فریزر روش بود در امان بود ..

اونم شست!!!!!!!!!!!!!!.... و گفت عیب نداره درستش کن دیگه ..منم خب امادش کردم و سرخش کردمو و خوردیم ..نخندین خب خمیره تمیز بود

اااااااااااااا تمیز بود باور کنید .... بعد خوردنش همسر جون رفت توی اشپزخونه گفت زهراااااااااااااااااااا روغن پیراشکیه هنوز زیرش روشنه ..ای بابا عجیبه هاااااااا

و اما سومیش: سه روزه که با یه فیلم ایروبیک ورزش میکنم خیلی خوبه..... هر چند فعلا بدنم اماده نیست .... کاموا هم خریدم که برای همسر جون شال ببافم .... امیدوارم برای 24 که ماهگردمونه تموم شه ..من اصلا بافتنی بلد نبودم خب ..تازه کارم .......ولی بد نشده تا حالا یک سومش تموم شده ووهمه میگن مگه حاضری نیست اخه ..ولی خب من معتقدم این یه چیز دیگست ...یک عالمه سوپریز دارم واسه این ماهگردمون ..روز خانوده هم یه کیف و یه نیم بوت خریدم ..با سلیقه خودم .... ولی بازم همسر جون یه روان نویس برام خرید و یه اسباب بازی کوچولو واسه دخمرییی

.منم یه پوستر خوشگل که نقاشی سیبه خریده و خواستم قابش کنم نشد ولی خب همسر جونم خیلی خوشش اومده بود...

وای چقده حرف زدما ....خسته شدم!!!! شمام خسته نباشید ....

تو مهربانی!

و من..... بی انکه بخواهم تسلیم!مگر میشود خورشید را انکار کرد؟!.....

یادم اومد: همسر جون وبلاگشو اپ کرده اگه تونستین یه سر برین جالبه ضرر نمیکنیداینجا(پیام های بازرگانی بود!)

یادم اومد ۲:چقدر حس خوبی دارم وقتی  اینا   رو میخوونم.... از عشق لبریز شدم دوباره ...............

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0:17 توسط خانومی| |

پی نوشت دارد

سلام ...خوبین که ایشالا

راستش من این روزا سرشار از انرژیم ...همش خبرای خوبی میشنوم که شاید برای خود من نباشه ولی خب من از خوشحالی اطرافیان و دوستام واقعا شاد و خوشحال میشم ...

امروز دوست نازم سحر جونی باهام تماس گرفت خیلی وقت بود ازش بی خبر بودم ....همراهشم شمارشو گم کردم شماره خونشونم قطع بود خلاصه که خیلی دلتنگش بودم از کلاس دوم ابتدایی همدیگرو میشناسیم .... وای سحر جونیم داره عروس میشه ..قربونت برم خانومی مبارکت باشه

خبر طلیعه جونیم که خیلی خبر خوبی بود عزیزم امیدوارم با همسرت روزای شادی داشته باشی...

روز عید غدیرم دوست نازنینم ساراجونی تماس گرفت گفت تولد دخمل نازشه ...وای چقدر حالم گرفت وقتی دیدم همسر جون نیست و من نمیتونم برم ..خانومی مبارک باشه ایشالا تولد 777 سالگیش ....

دیروز ساعت 10 هنوز چشام خابالو بود که زنگ درو زدن درو باز کردم کلی خوشحال شدم ..عمه کوچیکه بود همون که قلبشو عمل کرده بود ...وای چقدر خوشحال شدم که دیدم خودش تنهایی اومده خرید و بعدش خونه ماااااا ...ارزو دارم هیچ وقت مریض و ناخوش نباشی عمه مهربونم ....

مهمتراینکه  حال و احوال دوستای وبلاگیه که بیشتر خوش و شادن ...ایشالا که تداوم داشته باشه ...ایشالا که این ماههای پایانی پر باشه از خیر و برکت......

خبر خوب برای خودم هم خب شنیدن صدای مهربون یه دوست وبلاگیمحبوبه عزیزم ...عزیز دلم خیلی خوشحالم که دوستی مثل شما دارم....

خدایا همیشه برای همه بندهات ارزوی سلامتی و شادی و ارامش دارم ..این نعمتا رو از ما نگیر..امین....

من که قبلا ماجرای ازدواجمو گفته بودم ولی همه زندگینامم رو نگفتم پس واجبه بنویسمشون سعی میکنم تو پستای بعدی بنویسم..

اما یه روانشناسی ساده و جالب توی وبلاگ یکی از دوستان خوندم که گفتم بد نیست بنویسمش ....البته یادم نیست توی کدوم وبلاگ بوده اگر نویسندش اینجا رو میخونه باید ببخشه منو ....فقط بگم خودم خیلی برام جالب بود....

جواب بدین تا توی پست بعدی جوابشو بگم:

توی جنگل هستین ،تمام اطرافتون پر از درختای بلند و کشیدست...خیلی خسته این . کم کم به یه کلبه نزدیک میشینوارد میشین ...توی کلبه یه میزهست میزش چه شکلیه؟گرد؟مستطیل؟مربع؟؟؟؟؟؟؟ دور میز چند تا صندلی هست؟

روی میز یه پارچ اب هست شمام تشنه این ولی به تمیز بودن اب اطمینان ندارین... ابو میخورین ایا؟؟؟؟؟؟

جنس پاچ اب چی بود؟!

هوا داره تاریک میشه باید برگردین....دور کلبه یه حصار کشیده شده اون حصار تا کجای شماست؟

از همون راهی که اومدین برمیگردین....موقع برگشتنم یه حیوون دنبالت میکنه اون چه حیوونیه؟.......

خب حالا که فرار کردین به سر جنگل رسیدین یه تیکه ابر میبینین باهاش چیکار میکنین؟؟؟؟؟؟؟

جواباتونو بنویسد تا بگم دنیا چه خبره!!!!!!!!!

یادم اومد: فردا ۱۳ دی ماه وبلاگم یک ساله میشه ...توی این یک سال اونقدر توی پستای شاد و غمگینم همراهی دوستامو دیدم که همیشه خدا رو شکر میکنم به خاطر همه ی دوستای مهربون و همراهم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 19:1 توسط خانومی| |

هوالعزیز

سلام ..سلام

ببخشید دیگه مثل قایم موشک بازی میام و زودی قایم میشم .. ببخشید دیگه.... ولی به یاد همتون بودم .... همسر جون میگه خوبه این دوستای وبلاگیم داری ..خب ما اینجا فامیل و اشنا کم داریم دوستم که نه زیاد ...

برای همینم دوستای وبلاگیم جزو بخش مهمی از زندگیم هستن...

راستی زمستونتون مبارک ... عید گذشته قربان و عید غدیر مبارک!سادات عیدی یادتون نره لطفا!

دو هفته پیش بودکه فهمیدم مودم از کار افتاده حسابی دلگیر شدم .... همسر جونم میگفت انگار افسرده شدی .. خب چه کنم ... ماموریتاییم که برای همسر جون پیش اومد حسابی اعصابمو بهم ریخته بود هر روز یه شهر، مخصوصا جاده های پاوه و اون طرفا... این شد که من و دخترم رفتیم شهرستان و مدت 12 روزی مانگار شدیم هی میگفتم برم هی گفتن نه! دختریم که مریض شد بعدشم عید قربان که خونه مادر شوهرم قربانی داشتن ... و شب یلدا .... البته به خاطر حساب کتاب اشتباه مامان من ما شب یلدا دو تا داشتیم مامان فکر کرده بود 5 شنبه شب یلداست و مهمون دعوت کرد منم گفتم بهتر واسه ما .امشب اینجا فردا شبم اونجا !!!!!!!!! خوب بود دیگه پارسال من مهمون دعوت کردم امسال دو جا رفتیم شب یلدا بساط فال حافظم که براه بود ...ولی فال من بیربط اومد...

همسری کرمانشاه که بود گفت یکی از دوستاشون تماس گرفتن بیان خونمون که گفتم نیستی منم وقتی برگشتم استینای همتمو!!!!!!! بالا زدم گفتم دعوتشون کنیم واسه 5 شنبه البته با کمال میل قبول کردن و این شد که من و همسر جون حسابی فعال شدیم ....یه عروسک خوشگلم واسه دخترم کادو اورده بودن ...اره ولی انگار از غذاها خوششون اومده بود ازهمه به خصوص ترشیا و بیشتر از ترشی لبو میدونید که چغندر قرمز ؟

اینم بگم دخترشون 2 سال از من کوچیکتره و من خیلی دوسش دارم .... خانومم از من همش می پرسید این سالاد فصلت چجوریه .. این ترشی لبو چطوره؟ چجوری گذاشتی چی ریختی و اینا ... . خلاصه ما هم تجربیات ارزشمندمونو در اختیارشون گذاشتیم !

خانواده خوبین ... دختر کوچیکشونم 4 سالش بود ولی طفلکی ریحانه نذاشت دست به وسایلش بزنه حالش گرفت ...

زمستون با همه سردیاش اما یه حس خوبی به ادم میده ..اینکه میدونی بعدش همه جا نو میشه و بهار میاد ... دوسش دارم

الان که دارم مینویسم 1:47 صبح جمعستا ...

داشتم یه اهنگ اروم کردی گوش میدادم دیدم وااااااا من اصلا نمیفهمم چی میگه .... خیلی سخته خب... البته همسر جون کردی بلده اما اینقدر این که بلده راحتتره بیشتر شبیه فارسیه اما کردی طرفای پاوه و اینا خیلی مشکله ... فقط یه کلمه یاد گرفتم : دست خوش بی(دستت درد نکنه)و زورجووانَ(خیلی خوشگله)...استعدادو بیایین جمع کنین داره میریزه!

شب یلدا تولد یکی از خواهر شوهرا بود 7 ابانم یکی دیگه هر سال براشون کادو میگرفتم فقطم من اینکارو میکردم اما به خاطر مسائلی که پیش اومد دیگه این کارو نکردم ... نمیدونم بد جنسیه یا نه اما خب من 6 سال این کارو کردمو جواب نگرفتم گفتن اینا نشون عروس خوب بودن نیست که... انگار منتظر بودن از من کادو بگیرن ..بگذریم ...

احترامشونو حفظ میکنم ... اما جایگاهشون توی قلبم .... دیگه نمیتونم اون بالا بالاها بذارمشون... هر چند همسر جون میگه نمیتونی دووم بیاری...

چند وقت پیش داشتم کاغذ و نوشته های دوران عقدمونو میخوندم که یهو یه نامه که بابا روز پاتختی نوشته بود و داده بود برام اوردنو دیدم .... یادمه اونروز گریم گرفت و حسابی ریملم ریخت روی صورتمو همه گفتن چی شده؟...اخه روز عروسی موقع خداحافظی بابا که بغلم کرد گریه کرد چیزی که توی اون 17 سال جز برای امامان و عموم که شهید شدن کسی از بابا ندیده بود این بود که همه خانوماییم که اونجا بودن همه گریه کردن ...بساطی بودااا ...عموم که اومد دستمو بگیره بغض کرده بود ...همه گفتن نمیشه عروس خواهرت مگههههههههههه؟ !مادربزرگم که هیچی اونقدر بلند گریه میکرد که صداش توی فیلممون هست ...

روز پاتختم که داداش کوچولوی 4 سالم گفت ابجی حاضر شو بریم دیگه !!!!!!!!! وای که چقدر خندیدیم ...

بهم گفتن بعد رفتن من، بابا نشسته توی خونه و سرش گذاشته روی پاشو و گریه میکرده و اروم میخونده :هرکس به کسی نازد ....من هم به زهرام نازم.......!!!!!!! تحفه بودم انگار...

حالا نامه رو مینویسم اینجا لبته خلاصشو

بسم الله الحمن الرحیم

بنام انکه هستی بخشید...بنام انکه جان داد و جان گرفت.... و.........

دختر گلم ...زهرا جان ....پیامبر فرمودند:همانا خداوند چهار تن از زنها را بزرگزید و ....فاطمه و علی را هم برای هم ....

من هم میگویم عجب انتخابی علی هم از میان همه دختران ترا برگزید .خدا را شاکر وسپاس گزارم که دختری به من ارزانی داشت که افتخار من و هر انکس که چشم بصیرت دارد است...شاید من در تربیت شما نقش خاصی نداشتم و این مادر شما بود که توانست دختری شایسته تربیت کند ..اما بی تاثیر نبوده و نیستم ...تا انجا که میدانم یک لقمه حرام وارد زندگی شما نکردم و از خدا بخاطر شما و انچه به من داده است شاکرم.

من نتوانستم انگونه که باید هر کاری برای شما انجام دهم ..ولی دعای بی مقدارم را نثار شما میکنم و از خدای بزرگ تقاضا دارم شما را در زندگی موفق و در سایه خداوند متعال با همسرت به خوبی و خوشی زندگی کنید و بتوانید برای جامعه مفید واقع شوید و ارزوی سلامتی شما را دارم...

شما که پیرو زهرا هستی مرا دعا کنید و در نمازها و عبادت مرا و مادر را فراموش نکنید و هر وقت احساس تنهایی کردید ایه 61 سوره نحل را قرائت نمایید... مشکل شما حل خواهد شد... به همسرت احترام بگذارو عمه و عمه زاده ها و شوهر عمه ات را عزیز بدار...خداحافظ شما ..دوستدار شما پدرت...

یعنی من عمل کردم به خواسته های بابا؟!!!!!!!!

یادم اومد1: نمایشگاه شیرینی و شکلات زدن اینجا ببینم میتونیم بریم یا نه !خوشمزه باید باشه...

یادم اومد 2: ملودی جون تولد گل پسرت مبارک .. ایشالا که سالهای سال زیر سایه خداوند و مامان و بابای خوبش شاد و سلامت باشه...

یادم اومد 3:الان که کانکشن ارور میده بعدا باید پستش کنم....

یادم اومد 4: عید غدیر تنهام ...همسرجون خونه نیست....

عیدتون مبارک ..که واقعا عید بزرگیه.................

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic یه توضیحم بدم اینکه من که یادم نیست عکسا از کجا توی کامپیوتر ماست پس نمیتونم منبعشو بگم .... دوستی که گفتی من عکسای شما رو استفاده میکنم.... بیشتر عکسا از ایمیل خودمه البته
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 11:0 توسط خانومی| |

سلام

خوبین خوشین همگی ... ممنونم که احوال منوپرسیدین  خوبم خوبیم ... شاد شاد .. عیدا و روزای خوب گذشتتون مبارک باشهههههههههههه ... تو وبلاگ دخترم گفتم که مودم سوخته ولی خب همسر جون بازم خریدن ... دو  هفته هم نبودیم بازم شهرستان رفتیم.... سر فرصت میام تعریف میکنم

 

نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 18:39 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin