تبليغاتX
راز گل سرخ


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















سلام ....

یه سلام خوب بعد این همه گرفتگی ..... از همه ممنونم به خاطر  همراهیاتون .....

امروز بهترین اتفاقی که ممکن بود برام افتاد ....یه اتفاق خوب و لذت بخش ...دو تا از دوستای خوبم برای گرفتن کارت ازمون ارشد قرار بود بیان اینجا و منم ازشون خواستم حتما خونه ما هم بیان از موقع ازدواجم اوایل فقط یک بار اومدن دیروز غروب تماس گرفتن و گفتن برا نهار میان ...وای من خیلی هیجان زده شدم همون موقع دست به کار شدم و با همسر جون رفتیم کمی خریدا رو انجام دادیم و تا دوازده شب بیشتر کارام انجام شد و سالاد الویه و کیک و ؤله هام اماده شدن ..صبحم از ساعت ۷ ۷ بیدار شدمو و اشپزخونه رو جمع کردم و ظرفایی که دیشب همسر جون همه رو شسته بود (ممنون عزیز دلم)جمع کردم و فکر برای نهاررررررررررررررررر! زرشک پلو بامرغ و خورشت بامیه ....وای چقدر هیجان داشتمممممممم ..ساعت نزدیکای ۱۲ تلفن زنگ خورد و سحر جونم گفت درو باز کن ببینم کدوم خونه این(خونه ما پلاک نداره اخه)درو که باز کردم دیدم جلوی در خونه ان ............. وای چقدر ذوق و شوق و هیجان ..... خیلی روز خوبی بود ..همه چیزم خوب بود .... دفتری رو که از دبیرستان نگه داشته بودم و هر دو توی دفترم برام یادگاری نوشته بودن رو نشونشون دادم ...خیلی ذوق کردن ..خیلی خوب بود خیلی ..شاید یه اتفاق ساده بود ..اما برای من بهترین اتفاق بود امیدوارم این یه شروع باشه برای اتفاقای خوب بعدی .....

دوستتون دارم

نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:39 توسط خانومی| |

سلام ....

میدونم خیلی بدجنسی بود که این همه نگرانتون کنم ....اما خب...........

سعی کردم این چند روز از این حالت افسردم فاصله بگیرم ...سعی کردم به خودم تلقین کنم که همه چیز خوبه ...همه چیز ....اما انگار قراره همه چیز برعکس خواسته من باشه ....

خبرای بد پشت سر هم فوت پدربزرگ مامانم .....نتونستم برای مراسمشون برم چون همدان هستن ...

دوست خوبم هم دوشب پیش اس ام زد گفت نامزدیشون به هم خورده و همه چیز تموم شده ....به همین راحتی! و وقتی باهاش صحبت کردم گفت از اینم که میگم راحتتر!!!!!!!!نامزدش انگار زده زیر بعضی قولاش از جمله درس خوندش ....

دیشب ......همسر م نبود ..مامان تماس گرفت گفت از عمه کوچیکه خبر نداری ؟ گفتم نه فقط دیروز شیرینی درست کردم براشون بردم با اجیل مشکل گشای نذرم ..دیگم خبر ندارم ازشون ....گفتن برادر شوهرش فوت کرده ...تصادف کرده!!!!!!!(خیلی جوون بود فقط یه دختر کلاس اول داره) گفت الان اگه عمه بفهمه با اون قلبش چی میشه !!!!!  گفتم مثلا باید با این قلبش باید اصلا اضطراب نداشته باشه ...نتونستم برم .... هوا تاریک بود و منم تنها ..صبحم که رفتم همسایشون گفت رفتن بیمارستان .... میگفت دیشب خیلی داد زده و ناراحت بودهای خداااااااااااااااااااااااا!

 دیگه انگیزه میمونه برای از یاد بردن بقیه نگرانیا ؟!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:30 توسط خانومی| |

پی نوشت دارد

همیشه فکر میکردم محبت خیلی چیزا رو حل میکنه ..... همیشه به همه محبت کردم و برای همه از هر چیزی که داشتم مایه گذاشتم ...تو که جای خود داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 همه ی امیدام نا امید شد ..... اصلا دستم نمک نداره !!!!!!!!!!!!!!!! مگه زوره؟!

 من اح م ق معلوم نیست کی میخوام بفهمم این چیزا رو .....

از خودم بدم میاد ..از زندگی ...پس کی تموم میشن این لحظه های تلخ و مزرخرف ....

 از روز اولم تنها بودم ...تنها ی تنها ...هر چقدر به هر کی نزدیکتر شدم ازم دوتر شد .....

بسه دیگه !

میخوام از امروز مثل یه سنگ باشم ...سخت و بی احساس !

پی نوشت: ببخشید ...واقعا ببخشید .... الان ارومترم اما دلم ؟ نه !!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:33 توسط خانومی| |

iهو العزیز

سلام....

امروزم یه روز بود مثل همه روزای خدا ..مثل همیشه و حتی صبح که بیدار شدم حس کسا لت عجیبی داشتم ..... اصلا انگار حوصله نداشتم ...خواهرم که چند روز پیش اومده بود اینجا صبح ساعت 7 همراه همسر جون رفت ...گفت کار دانشگاه داره و باید بره ..تو این چند روزه خیلی خوش گذشت و با هم خرید هم رفتیم اما خب بیشتر خواهر جونی خرید کرد من به دلیل کمبود بودجه دست نگه داشتم ..... اما خب روزای خوبی بود.....

همسر جونیم مثل همیشه چیزی اورد که عاشقشم .....کارت پستالای خوشگل و رمانتیک..... میبیند چه کم توقعم ؟!!!!!!!!! به نظرم بهترین هدیه ممکنه .....

خب بگذریم کسالت امروزم باعث شد اصلا نتونم به کارم برسم ...ظرفای نشسته ..خونه نامرتب و به هم ریخته و............... همسر جونم گفته بود دیر میاد و مثل همیشه نمیتونه ساعت 2 خونه باشه .....ولی من گفتم امروز تا قبل از 4 (موقع رفتنم به باشگاه) باید خونه باشه ..... در حالی که ساعت دو اومد و منو شرمنده کرد ..با اون همه نامرتبی!

نهار مختصری خوردیمو بعدم چایی .... که قند همسری افتاد تو چاییش ...گفت حتما یکی میاد!!!!!!! منم بی حوصله، گفتم عمرا من که حالشو ندارم ...

بعدم با هم سه نفری شروع کردیم به مرتب کردن خونه ....ساعت ۵/۳ بود که خواستم جارو رو بیارمو جارو بکشم که زنگو زدن ....وقتی گفت پُسته انگاری یه حالی شدم ..حدس زدم از کجاست ..... با همون لباسای خونم بدو رفتم که یهو یادم افتاد و اومدم چادرمو سرم کردم و رفتم ..امضا زدم و بعدم بسته رو گرفتم از عطری که جعبه میداد فهمیدم از کجاست بدون نگاه کردن ! عطر زیره بود........... وای از کرمانه ..... چند لحظه ای بیشتر طول نکشید که ذوق و هیجان عجیبی جمع سه نفریمونو گرفت .....

بازش کردیم با همسر جون ..البته از بس ذوق زده بودیم که همش قاط میزدیم جعبه باز نمیشد!!!!!!!!!! واییییییییییییحدیثه ی عزیزم چی کار کردی ....منو با این همه محبتت شر منده کردی به خدا ..اخه من که کاری نکردم برای تو جز فرستادن یک بسته خیلی خیلی ناقابل ....

از زیره ات ممنون خیلی نیاز داشتم ..باورت میشه دیشب توی لیست خریدم نوشته بودمش تا برای درست کردن برنج چند رنگی که خودت دستورشو دادی بخرم ..ممنون عزیز دلم ...

از لباسای خوشگل و ناز و خوشرنگی که برای دخترم بافتی ممنونم ...به قول همسر جون معلوم بود خیلی روش زحمت کشیدی ..اصلا انگار که ریحانو از نزدیک دیدی و براش با فتی .... ریحانم همش میرفت جلوی اینه و خودشو نگاه میکرد و میگفت خاله بافته برام ! همون موقعم با لباسا رفت بیرون ..کلی ذوق زده شدیم همگی ..... ما قابل این همه لطفت نبودیم ...از دیدن خط خوشگلت هم خیلی ذوق کردم ..... ممنونم ....تشکر جمع سه نفری ما رو بپذیر !

هر چند وبلاگ قشنگتو پاک کردی ..اما همیشه به وبلاگ مهدی جونی سر میزنمو و از خوندن کارا و شیرین زبونیاش لذت می برم .....

هر چی تماس گرفتم همراهت خاموش بود عزیزم ...... به هر حال بازم ممنونم ..نمیدونم چطوری جواب این همه لطف و مهربونیتو بدم .....

روز کسل کننده ی منو تبدیل به یک روز پر انرژي و به یاد ماندنی کردی! دوستت دارم .....انگار سالهاست میشناسمت ..انگار بهتریم دوست من از شروع زندگیم بودی هستی و خواهی بود .... انگار از نزدیک نزدیک دیدمت و میشناسمت ...یعنی میشد یه روزی بتونم بیام اونجا و بغلت کنمو برای این همه خوبیت ازت تشکر کنم؟!!!!!!!!

پ ن:امروز ۲۴  بهمن ....۶۶ ماهگردمونه ...... مبارکه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 19:2 توسط خانومی| |

هوالعزیز

امید جانم ز سفر باز آمد ،شکر دهانم زسفر باز آمد

عزیز آنکه بی خبر به ناگهان رود سفر

چو ندارد دیگر دلبندی،به لبش ننشیند لبخندی

چو غنچه ی سپیده دم ،شکفته شد لبم زهم

چو شنیدم یارم باز آمد،ز سفر غمخوارم باز آمد

همچنان که عاقبت پس از همه شب سحر بدمد

ناگهان نگار من چونان مه نو آمد از سفر

من هم،پس از آن دوری،بعد از غم مهجوری

یک شاخه ی گل، بردم به بَرَش.....

خوش اومدی عزیزم .....به اندازه ی همه دلتنگیهام خوشحال شدم ....

همسری سالی چند بار ماموریت داره ولی خب من همین طوری دلتنگ میشم ...اما چون خونه خودمون نبودم خیلی احساسش نمیکنم اما اینبار نه!!!!!!!!!!!!!!

 خوش اومدی نگارم ....یارم ..دوست خوب و مهربونم .....

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:37 توسط خانومی| |

بغضم شکسته اما ازم خبر نداری

نیستی آخه کنارم که پا به پام بباری

دلتنگی سخته ...نیست؟!!!!!!! هیچم لوس نیستم اصلا ...خب دلم تنگ شده برات ..این خیلی بده؟

دیشب تا ساعت دو صبح کار داشتم زیاد.... خسته بودم ..اومدم مسنجرمو که باز کردم دیدم عزیز دلم برام آف گذاشته ..همه خستگیام از تنم بیرون شد

دوستت دارم ..عزیزم .... ۷۷۷ تا

نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 15:14 توسط خانومی| |

هو العزیز

به پایت آب فشاندم.... دلم گرفت

یارب سببی ساز که یارم به سلامت

بازآید و برهاندم از بـــــــــند ملامــــت

همسر جون چند دقیقه پیش راهی شد برای ماموریت به تهران...عزیزم خدا حافظ و نگهدارت باشه ....

نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 9:24 توسط خانومی| |

سلاممممممممممممم

نمیدونم چرا چند روزه نمیشه آپ کنم .... قسمت نبوده حتما

از  چند وقت پیش تو خونه خودم ورزش میکردم ..اما حالا رفتم باشگاه نزدیک خونمون ثبت نام کردم ...پیاده ۵ دقیقه راه میشه ...ولی خب فعلا یک روز در میان میرم ..چون ممکنه بعضی روزا همسر جون کار داشته باشه یا مهمون داشته باشیم و یا کسی نباشه دخترمو نگه داره ..فعلا که بابا باباییش سرخوشن .... ولی خب خیلی خوبهامروز از مربیمون ورزشای مخصوص کمر دردو پرسیدم .... ببینم میتونم کمش کنم یا نه این دردو

امروز از روزای قبل فوق العاده سردتر شده بود!!!!!!!! میبینید تو رو خدا نشستیم میگم دیگه فردا هوا خوب میشه ..نه پسون فردا و.... و ... هوا هم امسال حسابی ما رو سر کار گذاشته

چرا حرفم نمیاددددددددددددددددد؟ آهان قرار بود آشپزی داشته باشیم

اول ترشی لبو:

الان که فکر کنم فصل لبو تموم شده ..اما حالا که حسش هست مینویسمش

لبو رو با اب میذارین بپزه ....بعد از ۲-۳ ساعت که نیم پز شد ... و البته کمی سرد شد برش میدیم یا قالب میزنیم ..من خودم از قالبای شکلی (گل و ستاره و....) استفاده کردم  اینجوری یک مقداری زائده داره که اونا رو هم جدا توی ظرف دیگه میذاریم ...بعد ابجوش و نمک و سرکه رو به نسبت ۳ به ۱ ( ۳ تا سرکه یکی ابو نمک)روش میریزیم ..طوری که روی لبو ها رو بگیره ..

خوبی این ترشی اینه که نیازی نداره که یک مدتی بمونه تا جا بیفته ..بعد از ۴۸ ساعت قابل استفادست ... رنگش خیلی خوشگله و باعث زیبایی سفرتون میشه .... مزشم یه جوری ملسه ..ترش و شیرین و تو ذوق نمیزنه .... امیدوارم استفاده کنید

اما پیراشکی :

مواد لازم برای سس داخل پیراشکی:

گوشت چرخ شده        ۲۵۰ گرم

گیشنیز و جعفری خرد شده      ا لیوان

تخم مرغ اب پز شده و رنده شده      ۳ عدد

پیاز متوسط        ۱ عدد

رب ۲ قاشق غذا خوری  

نمک و فلفل و ادویه به میزان لازم

مواد لازم برای تهیه خمیر پیراشکی :

ماست چکیده       ۱ پیمانه

تخم مرغ     ۲ عدد

 بکینگ پودر     ۲/۱ قاشق مرباخوری

شکر     ۱ قاشق مربا خوری

نمک ۲/۱ قاشق مربا خوری

ارد سفید        نیم کیلو

روغن مایع یا زیتون     ا قاشق غذا خوری

برای تهیه خمیر: ماست و شکر را با هم مخلوط میکنیم و بعد تخم مرغها را اضافه میکنیم و بعدم روغن و بکینگ ورو مرحله به مرحله اضافه میکنیم ...و بعد آرد رو کم کم به مواد اضافه میکنیم و ارام مخلوط میکنیم تا جایی که یک خمیر خوب و لطیف بدست بیاد ....و به دست نچسبه

خمیرو رو به مدت دو ساعت در جای نسبتا گرمی استراحت میدیم....

اما برای سس داخل پیراشکی :

 تقربا شبیه سس ماکارونی اما تخم مرغ و سبزیجات رو اضافه داره به علاوه اینکه رب و ادویه جاتشو باید داخل یک لیوان اب ولرم حل کنیم و بعد روی مواد بریزیمو اونقدر بذاریم تا ابش کامل بخار شه ....

حالا خمیرو پهن میکنیم و با قالب یا هر چیز مناسبی که گرد باشه قالبش میزنیم و داخلش از مواد میریزیمو لبه های خمیرو به هم میچسبونیم ....

و در اخر هم داخل روغن داغ سرخ مکنیم...

نکته ۱: سس داخلشو بذارید سرد شه چون اگر داغ باشه باعث سوراخ شدن و باز شدن خمیر میشه

نکته ۲:روغنو داخل ظرف گود و کوچیکی بریزین تا روغن کمتری مصرف شه ..یادتون نره روغن سرخ کردنی نه جامد ! برای سلامتتیتون مضره

ببخشید دیگه من که مثل شما کد بانو نیستم اما خب  دوست دارم اونی رو که بلدم یاد بدم

یادم اومد : چند روز پیشا نمیدونم دقیقا حرف چی بود که به همسر جونم گفتم ای بابا اخه همه مردای این دوره زمونه مطیع زناشونن هر چی اونا بگن همونه ...و همسر جون: افرینننننننننننننننننن واقعا این درست ترین و راست ترین حرفی بود که توی عمرت زده بودی

و من:

فعلا تا بعد خدانگهدار....

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 18:25 توسط خانومی| |

هوالعزیز

سلام سلام

خوبین همگی؟ اینجا بازم داره برف میباره ، یعنی همه موجای سرما اول وارد استان ما میشن!!!!!!!!!! عجب برفی بودا رفتم یه مقدار برداشتم و با شیره خوردیم جاتون خالی! امتحان کنید حتما....این پست طولانیه پس به خاطر پرحرفیام منو ببخشید

قرار بود از اول بگم ..یعنی اغاز....

در حال حاظر که خب زهرام ....متولد سال 64 ،قد 165،وزن 61 ، رنگ چشم قهوهای تیره و پوست روشن....حساس و کمی زود رنج ...کینه ای نیستم ..اما خب اگر ناراحتیم از کسی باشه نمیتونم رک و روراست بهش بگم .خیلی بده همه هم میگن ..نمیتونم خیلی سریع با کسی ارتباط برقرار کنم ..شاید چون کمی خجالتیم ..البته اولش!.دوستام کم و ومحدودن اما خوب و نموونه و تک ...کم حرفم اما زیاد مینویسم .... مشکل پسند نیستم و معمولا ساده پوشم ... اما تنوع رو خیلی دوست دارم ..عاشق رنگ صورتی و البته انواع سبز هستم .... اگر چیزی باشه که همسرم برام انتخاب کنه حتی اگه تمام عالم بگن بده بازم برای من قشنگترینه .... یه کمی زود عصبی میشم اما خب همون لحظست .... عاشق شعر و ادبیات و البته اشپزیم .... از ظرف شستن متنفرم ! از ادمای حسود و بیشتر از همه بدبین بینهایت بدم میاد و سعی میکنم خودم هم اینجوری نباشم .... خرافاتی نیستم اما بعضی از طالع بینیا رو میخونم و قبول دارم .... گاهی خسیس میشم اما وقتی هم خرید میکنم کلی انرژيی میگیریم ....از اون خانومایی نیستم که هر لحظه تموم خونشون برق میزنه و اما همیشه سعی میکنم وقتی همسر جون میاد همه جا مرتب باشه اگر چه بعدش دیگه هر چی شد شد .... معمولا وقتی کسی ازم انتقاد کنه ناراحت میشم اما بعدش که فکر کنم و ببینم درست گفته حتما رفتارمو تغییر میدم .... یک دوره تربیت مربی قران رو گذروندم که به خاطر زا*یمانم دو تا درسشش مونده امیدوارم بتونم بهار اونا رو هم بگذرونم و مدرکمو بگیرم ..عاشق کار بیرون از خونه و فعالیتم و تا قبل تولد دخترم همیشه یه کاری داشتم که انجام بدم و حالام به شدت به خاطر بیکاریم احساس افسردگی میکنم!یک عالمه برنامه تو سرم دارم که دلم میخواد عملیشون کنم ..اماا نگار خیلی تنبل شدم ....موسیقیم دوست دارم و خطم هم بدک نیست اما هیچ وقت نمیتونم اهنگی رو که گوش دادم بیشتر از چند ثانیه تو حافظم نگه دارم ... و اخرشم اینکه عاشق همسرم و دختر نازم هستم !

توی تابستون ...تیر ماه بدنیا اومدم اسمم رو زهرا گذاشتند چون عموی 17 سالم موقع شهادتش یا زهرا گفته بود و من اولین کسی بودم که بعد عمو متولد شده بود...تا 4 سالگی همراه خانواده مادربزرگم بودیم ..و بعدم که خونه خودمون اماده شد بازم من بیشتر اوقات اونجا بودم ..یه عمه کوچیک داشتم همون عمه مهربونم که چند وقت پیشا قلبشون ناراحت بود اونوقتا هنوز خونه مادر بزرگ بود.......همیشه منو از رعد و برق میترسوند و هنوزم میترسم به معنای واقعی! توصیه های روانپزشکی رو جدی بگیرید!

وقتی قرار شد برم مدرسه مادربزرگم میگفت باید منو مدرسه نزدیک خودشون ثبت نام کنن و البته مامان مخالفت کردن و من رفتم مدرسه نزدیک خونه خودمون ... با اینکه شاگرد اول کلاس بودم اما هیچ وقت نمیتونستم از حقم دفاع کنم و یکی دو باریم کتک خوردم .....از دست بچه ها! قلدارای مدرسه!

انشام همون وقتام خوب بود ...تو دوره راهنماییم باز شاگرد اول بودمو و البته توی مسابقات فرهنگی و مخصوصا قرانی همیشه اول بودم ..انشام بهتر شده بود ..یکی دوتام داستان نوشتم که نمیدونم کجان!

سوم راهنمایی اوج فعالیتام بود و یکی از شبایی که داشتم روزنامه دیواری درست میکردم و بابا هم نبود ....شب تاسوعا بود..عمم همراه یدونه پسرشو دختر عمم که همسن خودم بود اومدن خونمون ..همیشه وقتی تنها بودیم میومدن ..اما نمیدونستم که اون شب خیلی فرق داره ....بقیشو بخونین میفهمین....

دبیرستان ..ترم اول سال اول یهو در جا زدم و معدلم از نزدیکای بیست رسید به 18/5 و من افسرده شدم اما بازم شروع کردمو همه رو جبران کردم .... سال دوم به علت نمراتم و علاقم و پیشنهاد مربیای دبیرستان رشته ریاضی رو انتخاب کردم ..... کاش انتخاب نمیکردم ..اونم تو شهرستان کوچیکی که دبیراش درس نمیدنو اونوقت کلاسیم نبود.....

سال دوم عید سال 80 ...خواستگاری از من توسط عمه جان و خانوادش برای همون یه دونه پسرش ..که بعدها من فهمیدم همون شبی که بالا گفتم اولین بار خواستگاری کردن ....کم هوش بودم که تمام این سالا نفهمیدما ..حتی یک موردم خودمبه پسر عمه پیشنهاد داده بودم....بقیشماینجا بخونید .....

مرداد 80 خواستگاری رسمی و 7 شهریور 80 نامزدی و خوندن صیغه عقد دائم .....

سال سوم ..درس و درس و درس و حتی تموم تفریح ما دو تا شده بود اشکال پرسیدنای من و رفع اشکال از همسر جون ..رشتش ریاضی بود و رشته دانشگاهیشم کلا ریاضی داشت و هواپیما و پرواز .....

3 تیر 81 عقد رسمی ،روز تولدم بود و برنامه ها رو بابا برامون جور کرد ..... یه عقد ساده و بدون هبچی هیچی مثل بقیه مراسمامون .... 24 مرداد 81 ازدواج بدون ماه عسل یا مسافرت ..و شروع دوباره توی زیر زمینی 60 متری خونه عمه که البته اب و سرویس بهداشتی نداشت ولی خب خوب بود ..تا اول مهر 82 .... اومدیم کرمانشاه ...خونه ای که ندیده بودم و خیلی بزرگ بود وبعدا فهمیدیم پر از عیب و ایراد ..بعد 8 ماه خونه یه اشنای خوب پیدا شد و به اونجا رفتیم ......تا تیر ماه امسال ...

البته سال 83 دوسال و چندماه از ازدواجمون که گذشت احساس کردم برای مادر شدن امادگی دارم ..اما اما تا دو سه ماه خبری نبود و همسری میگفت حتما خدا نخواسته و من اشک و اشک و دعا ...یه بار رفتم دکتر و گفت شاید نیاز به جراحی باشه .....به همسر جون که گفتم گفت دیگه نباید دکتر بری ..حالا که وقت زیاد داری ...ببینیم خدا چی میخواد ... یه روز توی اذر ماه که همسر جون رفته بودبرای خودش بلیط تهران بگیره برای ماموریت اومد و دیدم دو تا بلیط مشهد گرفته ..اولش خوشحال شدم اما بعد گفتم اخه تو این وضع مالی / همسر جون گفت امام رضا طلبیده یک روزه میریم و برمیگردیم ....چه لذتی داشت اون سفر یک روزه و من برای امام رضا نامه نوشتم ..و ازش خواستم اگر صلاحه خدا به ما بچه ای عطا کنه صالح و سالم..... و فقط یک ماه و نیم بعدش ...من برگه ازمایشمو گرفتم که نوشته بود :مثبت و انگار دنیا رو به من دادند .....

و حالا ما سه نفریم و یک راه طولانی و یک عالمه ارزوهای بزرگ و کوچیک ...خدایا شکرت .... ازت میخوام همیشه یاریمون کنی و تنی سالم به ما بدی تا بتونیم با قدرت تمام این راه رو طی کنیم

ببخشید این پست طولانی شد ....

بازم پیراشکی جا موند تا بعد!

نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:56 توسط خانومی| |

رسلام...

ببخشید اگه باعث نگرانیتون شدم ... شرمنده!

سه شنبه رفتیم شهرستان به خیال اینکه خب اونجام هوا خوبه البته کرمانشاه هم ۱۲ درجه زیر صفر بودااااااا! همین که نزدیک شهر شدیم شیشه های ماشین یخ زدن ... گفتیم وایییییییی اینجا که خیلی سرده . همینطورم بود ...اون شب خونه مامان من بودیم و به قول خواهری میگفت انگاری بیرون خوابیدیم از بس سرده ..هر چقدرم بخاریا رو زیاد میکردیم بی فایده بود ...شب بعدشم رفتیم خونه عمه(مادرشوهرم) و شبم مجبور شدیم برای گرم شدن توی یه اتاق بخوابیم .... اما صبح که بیدار شدیم برای نماز ...مشاهده کردیم که ابای خونه کلا یخ زدن ...باور کنید عمم داشت گریه میکرد ...اباییم که ذخیره بود همه یخ زده بودن ..سرمای ۳۰ درجه زیر صفر بود ..الکی نبود که ..... یه بار دستمو که شستم رفتم درو باز کنم که دستم به دستگیره در چسبید ....خونه عمه جانم کنتورشون منجمد مونده و مجبور شدن یه لوله کشی مختصری داشته باشن تا بعد از ۴ روز اب ببینن ..طفلکا خیلی سختشون بود!

از بس سردم شد یادم رفت حلیمو بگم که خب روز چهارشنبه بود و جاتون خالی خیلیم خوشمزه بود و موقع هم زدن همه رو دعا کردیم اگه قابل باشیم البته!

همون شب اولی که رفته بودم به سحر اس ام اس زدم گفتم میشه ببینمت که گفت اره بیا خونمون ... به چند تا از دوستا هم میگم بیان .... خوش خیال بودم دیگه مادر!

نمیدونستم باید زندانی شم.....خلاصه که بیرون نرفتن و اعصاب خوردیای دخترم و سردی هوا و ... همشون باعث خستگی بیشتر من شد ... بگذریم از چیزایی که باید مثل همیشه گفته نشن!

روز ۵ شنبه که همسر جون میخواست برگرده گفتم منم برمیگردم که نشد.... و اجبارا تا دوشنبه اونجا بودم ..روز عاشورا هم برای ظهر با خواهرم و دخترم رفتیم مسجد و البته موقع برگشت نهارم دادن ! بعداز ظهرم دعوت بودیم سفره ابولفضل (میدونید چجوریه که؟) بد نبود ...

تنها گشت و گذارمون تو اون چند روزه رفتن به مامانم به یه روضه بود که چون مادر معلم خوب راهنماییم بود رفتم و دیدمشون ..همون خانومی که چند وقت پیشا گفتم همسرشون تصادف کردن و فوت کردن و هنوزم باورم نشده ..... خیلی خوشحال شدیم  هر دو .. چون اون سالا تازه معلم شده بودن وقتی به مادرشون گفتن من شاگردش بودم مادرش تعجب کرد و گفت پس چطوری بچه داره این خانم؟! وااااااا خب زود ازدواج کردیم مادر جان !

 به هر حال مجبورم کردن زیارت عاشورا بخونم و منم کاملا عربی خوندم تا بعضی از این خانوما نتونن بپرن وسطش و تا اخر خودم خوندم ..که البته مورد تشویق واقع شدم !که چه قشنگ خوندی و ایناااااااااا

خستگیم بیشتر به خاطر سردی بود و تو خونه موندن .... همین!

 پست بعدی جالب خواهد بود شاید زندگینامم باشه ! دستور پیراشکیم مینویسم حتما ..امروز چون دخترمو بردیم دکتر و براش سونو نوشته حسش نیست بیشتر بنویسم

نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 18:46 توسط خانومی| |

سلامممممممممم

از اینهمه لطفتون ممنون...ما برگشتیم والبته خیلی خستم و کسل و.......... بعدا مفصل میگم...

نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:11 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin