تبليغاتX
راز گل سرخ


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















سلام ...

دیگه چند ساعت بیشتر تا پروازبه مشهد فاصله نداریم....یا امام رضا

از همتون میخوام دعا کنید تا سفر خوبی داشته باشیم ....

هرچند حال و روز زمین و زمان بد است

یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

آنجا برای عشق شروع مجدد است..........

------------------------------

چند شب پیش همسر جون یه فال حافظ برا مشهد رفتنمون گرفت و این اومد:

سَحَرم دولت بیدار ببالین آمد                           گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش بتماشا بخرام             تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای                   که ز صحرای خُتن آهوی مُشکین آمد

گریه آبی به رُخ سوختگان باز آورد                      ناله فریاد رس عاشق مسکین آمد

مرغ دل باز هوا دار کمان ابروییست                     ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست       که بکام دل ما آن بشد و این آمد

رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار                     گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل                     عنبر افشان به تماشای ریاحین آمد

.....

خداحافظ ....همین حالا!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:55 توسط خانومی| |

سلام.....

 بعدا اضافه شد : امروز۲۴ بود ..ماهگردموناینم کیکش

 Image and video hosting by TinyPic

خوبین ؟ من این چند روزه اصلا اصلا خوب نبودم .... وایییییییییییییییییییییییی چهقدر بده ادم تنونه حتی درست و حسابی به خونه زندگیش برسه .... به شدت لرز داشتم فشارم مدام میافتاد و سر درد و سر گیجه های طولانی ... کم خواب شده بودم .... اهههههههههههههههه .....خیلی مزرخرفه .... دیروز با اصرار همسر جون رفتم دکتر .... خانوم دکتر خوبیه .... واییییییی گفت کم خون شدی و برام یک عالمه دارو نوشت همراه یه سُرُم .... اصلا نمیدونم با اون همه سر گیجه چطوری رسیدم خونه .... زنگ زدم خواهر شوهرم اومد سرمو برام وصل کرد بهترشدم .... اه اه این همه دارو ....

یه مدت بود از خودم غافل شده بودم نه اینکه نخوام اما نمیشد .. دغدغه خونه .... دخترم .... دوست و اشنا .... زیادم اهل دکتررفتن نیستم ... برای همینم انرژیم تحلیل رفته بود .....

 حالا دیگه مطمئن باشید ب ا ر د ا ر نیستم ای بابا!!!!!!!!!!! خوشحالم که همسرمو داشتم تا توی همه این تنهاییا همراهم باشه ... برای تب چند شب پیش همراهی کنه و....

و از همه مهمتر  جمعه صبح ساعت ۸ بلیط برای مشهدددددددددددددددددددددددد ...... خیلی خوشحالم خیلی .... یه خواب دیدم یه خواب  خوب .... مطمئنم سفر خوبی میشه !

خواهر شوهرم تکنسین ا ت ا ق ع م ل هست اما خب چون اسمش زینب هست و دیروزم روز پرستار ،براش یه شال صورتی خریدم .. فکر کنم خوشش اومد !

حالا دیدین ! بیخبری خوش خبریست!

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:19 توسط خانومی| |

پی نوشت دارد

سلام ....

 به قول "من" جون دست مارکوپولو رو از پشت بستیم ولی باور کنید اینبار دیگه خیلی دووم اوردم و ۳۲ روز شهرستان نرفتم و البته به خاطر کنکور خواهرم قرار بود نرم اما امان از دست دخترم که هر روز ساک و لباس اماده میکرد و میگفت پاشو بریم ... زود باش ..من دلم برا خاله تنگ شده میخوام برم خونه عمه ... با اینکه اصلا حال خوشی نداشتم رفتم و البته خیلی خوش گذشت چون خونه دوستم دعوت بودم و دو تای دیگه از دوستام رو هم دیدم .... یک عصرانه خوشمزه .... جاتون خالی آش دوغ ..... خیلی چسبید هم دیدن دوستام و هم آش ... بعد دوروزم همسر جون اومد و سه شنبه عصری برگشتیم ....

 داریم از این خونه میریم .... هم خونش زیادی بزرگه و هم تاریک و اجاره سنگین و بدتر از همه صابخونه بد اخلاق ...

دو تا کوچه پایینتر همسایه عمه کوچیکه ....خودشونم پیشنهاد دادن .. خونش بزرگه و مناسب اما خب یک خواب داره .... حالا فقط باید دعا کنیم که مستاجربرای این خونه بیاد که در غیر اینصورت اجاره یک ماه رو اضافه باید بدیم .... وایییییییییییییییییی.....بازم اسباب کشی

دلم میخواست اینروزا خونه خواهر شوهرم میرفتم و کمکش میکردم ..اما اصلا حالم خوب نیست ....

شاید بعد از ظهر بتونم برم....

با همسر جونم یه پرژه جالبو شروع کردیم ... داریم دعای جوشن کبیرو تیکه تیکه میخونیم و اسامی رو به تربیت الفبا توی یه دفتر یادداشت میکنیم ... بقیشم نمیگم چون یه رازه

برامون دعا کنید ....

********************************************

 
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

پ ن: ای بابا انگار من از بس غر زدمو خودمو لوس کردمو و گفتم حالم خوش نیست همه رو به شک انداختم که ........... نخیر از این خبرا نیست .... ما ازپس همین یدونه فسقلیشم برنمیاییم .... البته حال و احوالاتم خوب نیست به خاطر یه مقدار افت فشار .... بگذریم ... دیگه فکر بد نکنید تورو خدا

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:19 توسط خانومی| |

سلام سلام

ممنون از همه لطفتون ... فعلا شهرستانم و الانم خونه مادر شوهرم ..... فرصت غنیمت دونستم اومدم یه خط بنویسم ... به زودی برمیگردیم خونه خودمون

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:51 توسط خانومی| |

سلام دوستای خوبم ...

 

اینروزا سرم شلوغه و نتونستم ا پ کنم فقط اومدم بگم خوبیم ... فرصتمون کمه

**************************************************************

ای بابا من فقط خواستم عجله ای یه خط بنویسمااما انگار باید توضیحات اضافه کنم...چند روز که مهمون داشتم حسابییییییییییییییییییییییییی ... بعدم قرار بود توی این هفته مشهد بریم که البته نشد به چند دلیل :مهمترینشم این بود که خواهر شوهرم که همین جا هستن ز ا ی م ا ن داشت و منمممممممممممممممممممم حساس .... وجدانم قبول نمیکرد که برم و عمه  رو تنها بذارم الانم که میبینید قرار بود برم خونشون اما به دلیل خوابالویی دخترم نرفتم ....

بعدم هنوز تصمیم نگرفتیم که با چه وسیله ای مسافرت بریم خودمون که ماشین نداریم که!!!!!!! فکر میکنم به دلایل محکمتری!!!!!!!! سفرمون یه دوهفته ای عقب بیافته

وایییییی یه خبر خیلی تلخ هم شنیدم که یکی از فامیلا که تازه بچه دومش به دنیا اومده و فقط دو ماهشه  به خاطر سکته قلبی فوت شدههههه اونم به خاطر یه بیماری و اشتباه یه پزشک که گفته بود بارداری برات خطری نداری!البته میگفتن قبلا پزشکای دیگه بهش هشدار دادن اما این پزشک ......... انوقت گاهی که ما  توی دنیای مجازی چنین خبرایی رو میشنویم باور نمیکنیم .. در حالی که این همه تلخی توی واقعیت زندگیای ما هست!....

از خدا براش طلب آمرزش میکنم

 

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:27 توسط خانومی| |

سلام

این روزا اونقدر همه مسائل زندگیمون بهم گره خورده که اصلا و اصلا نمیدونم به کدومشون فکر کنم .... اصلا نمیدونم برای کدومشون راه حل پیدا کنم .... فقط خوبه که این روزا یه همراه هست که هر لحظه به فکر من هست و منو همراهی میکنه یکی که فقط و فقط خودش شاهد همه اضطرابای من بوده .... کسی که میدونه این مسائل برای هر دوی ماست و باید با هم چرخ زندگی رو بچرخونیم ....همیشه به من یاداوری میکنه که خدا هست ... یاری خداوند از هر چیزی بالاتره .... با اینکه هیچکدوم از خانواده هامون و یا دوستام اینجا نیستن تا موقع دلگیریام بشینیم دردو دل کنم .. با اینکه ....با اینکه ...

 اما خیلی صبورانه میشینه و همه حرفامو میشنوه .... راه حل میده و یا هم دردی میکنه ..... اروم میشم وقتی باهاش حرف میزنم .. اروم میشم وقتی اشکام سرازیر میشن سرمو روی شونه هاش میذارم و اون با همه عشقش منو کمک میکنه .... میدونم خیلی صبوری کرده .. میدونم حتی برای دردای دندونم ...حتی برای خستگی از یه خرید کوچولوبرای همه وقت همراهم بوده ....

میدونم وقتی اونقدر نگرانم که اصلا قدرت فکر کردنو ندارم به جای من فکر میکنه ..... میدونم .... میدونم ...

خدایا ! خدای خوبم چقدر دلم میخواست جواب اینهمه همراهیشو بدم .. کاشکی جواب این همه عشقو بتونم بدم ... کمک کن ...

عزیزم مهربونم! میدونم اگر نبودی تا همراهم باشی حالا از پا افتاده بودم ..... دوستت دارم و ممنونم.......

 

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:26 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin