راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
همسر عزیزم
...علی خوبم ! آیا تو
را با یک روز تابستانی مقایسه خواهم کرد؟ هنر تو
دوست داشتنی تر و دلپذیر تر است... بادهای
خشن حتما غنچه های ظریف را خواهند لرزاند.... و خانه
های ییلاقی مدت کمی را در اجاره خواهند بود.... گه گاه
چشم های فروزان آسمان می درخشد و زمانی می رسد که انوار طلایی خورشید رنگ می بازد
... اما
تابستان ابدی هرگز کمرنگ نخواهد شد ... تا زمانی
که انسانها نفس میکشند و چشم ها می بندد... و تا
زمانی که زندگی هست و به تو زندگی میبخشد ..... دوستت
دارم و هرگز گرمای محبتت را از یاد نخواهم برد...... ششمین
سالگرد ازدواجمان مبارک! **************************************** دیشب همسر مهربونم برای من یک شب به یاد موندنی ساخت .. ظهردیروز با یه روسری خیلی ناز ابریشمی
اومد خونه و گفت وقت نشده برام گل بگیره ..عصر با هم رفتیم نوبهار و دو شاخه رز
مصنوعی اما فوق العاده ناز خرید ... و بعدم یه شام خوشمزه توی رستوران ... همسر نازنینم ! وجود تو برای من بهترین هدیه
خداونده .. تا همیشه با من بمون.... دوستت دارم 777 زهرای تو ....... خدای خوب و مهربونم ..برای همه نعمتهات شکر شکر شکر .... برای همه اون چیزایی که به ما دادی بی هیچ منتی .... برای نعمت سلامتی .. عشق و دوستی ... همسر مهربونم و فرزند سالم ..شکر ... به عدد همه نعمتهایی که شاید ما قدر اندازشو درک نکنیم شکر .... کمکم کن تا منهم بتونم همسر و مادر خوبی باشم ... تا بتونم همسری شایسته برای همراه خوبم باشم آمین پ ن: موها رنگ و مش زدم به نظر خودم و همه اونایی که دیدن خوب شده و همسر جونم پسندید ... یه عکس ا دارم که البته واسه چند روز پیشه الان رنگش روشنتر و بهتر شده .... http://i34.tinypic.com/207kgg2.jpgاین عکسه ولی نمیدونم چرا نمیشه لینک بذارم؟!!!!!!!!و اینم یکی دیگه چقدر بیتابتم ...چقدر سخته دلتنگ باشی و به خاطر بقیه نتونی اشک بریزی ... چقدر تحمل روزای دوری درد اور شده ...چقدر دلتنگ چشمای مهربونتم .... چقدر زندگی بی تو بی معنیه .... چقدررررررررررررررررررررررررررررر دوست دارممممممممممممم یارب سببی ساز که یارم به سلامت باز اید و برهاندم از بند ملامت دلتنگی منودوری از توباعث شده این لحظه ها سخت بگذره....چقدر سنگینه هوای بی تو رو نفس کشیدن،چقدر گرمای هوا بیشتر ازارم میده تو لحظه های نبودنت....زندگی و گذشت روزها باعث میشن خیلی چیزا عادی بشن و تحملشون راحتتر باشه اما دوری از تو هیچ وقت برام عادت نشد...هیچ وقت!یعنی تا چند روز دیگه باید صبر کنم؟چقدر ۷ رو دوست دارم...اما این هفته رو اصلا دوست ندارم..۷ بدون تو که معنی نداره ... فقط دعا میکنم!دعا میکنم تو خوش باشی...ئعا میکنم لحظه ات سبز باشن ... دعا میکنم سلامت برگردی عزیز دلم......... اس ام اسی که دیشب دادی بهترین جمله ای بود که برام نوشته بودی .... از دیشب مدام نگاش میکنم ! تو هم خیلی خوبی نازنینم! دوست دارم ...۷۷۷ زهرای تو............... پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی
کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش
گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من
بسپارید؟" زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت: خانم، من این کار را نصف قیمتی که
او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملاً راضی
است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم،
من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه
زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجدداً زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را
گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت:"
پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری
بهت بدم."
و مهربانی با زیبایی یکسان شود....
روزی که ما دوباره برای کبوترهامان دانه بریزیم....
و آن روز را انتظار میشکم ..حتی روزی که دیگر نباشم....
میلاد منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) مبارک ........


این یکی از باغچه های سبزی خونه عشق منه ... خدانگهدارررررررررررررررررررررررر
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام ...
اول که عید گذشته مبعث رو تبریک میگم امیدوارم که تعطیلات خوبی رو پشت سر گذاشته باشین ...
من که تمام چهارشنبه کسل و بی حوصله بودم قرار بود بریم شهرستان که اصلا حالشو نداشتم .. الان حدود یک ماه و نیمه نرفتیم!!!!!!!!!!!! و این یعنی یه فاجعه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا سابقه نداشته .... دیگه صدای خواهرام و مامان در اومده میگن چرا نمیای اخه .....نمیدونم چرا اصلا حالشو ندارم ....اصلا اینروزا با اینکه همه چیز خوب و مرتبه دلگیرم .. از خودم راضی نیستم ...........
راستی خواهر جونیم با رتبه خوبی مجاز شده .. وای که چقدر بعد از کنکورش حرص خوردو مارو حرص داد و گریه کرد و همشم میگفت عذاب وجدان داره که به خاطر درس خوندن مثلا ریحانو از اتاق بیرون کرده یا بابا تو سرمای زمستون بردتش کلاس و.......... از این چیزا دیگه .... اونقدر ناراحت بود که روز بعد کنکور من اوردمش اینجا ولی تو اون چند روزم اصلا حالش خوب نشد که نشد!!!!!!!!!!!خلاصه که با همه این حرفا رتبش از تمام دوستاش بهتر شده .. و طبق قولی که از سال قبل داده بود قراره پلاک کوچولوی خوشگلشو که ریحانه دوسش داره بده به ریحانه!!!!!!!!!!!!!!!البته خودش میگه بعد نتیجه نهایی ولی من زی بار بارم دخمری نمیره که !...
به هر حال امیدوارم هم خواهری ه همه اونایی که زحمت کشیدن موفق باشن ...
یه خبر دیگم اینکه خانواده ی همسر جان دارن میان اینجا ... خودشون نه ها! با اسباب اثاثیه میان!!!!!! به خاطر دختراش که یکیشون اینجا شاغله و اون یکیم دانشجوه... فعلا خونشون دادن اجاره و میان اینجا یک سالی بمونن ببینن اوضاع چطوره تا بعد! برای ما هم بهتر شده حداقل از اون غم غربت کم میشه و دیگه اینکه وقتی برم شهرستان دیگه نمیخواد مدام بین خونه مامان و عمه در رفت و امد باشم !(نیشخند)
رنگ و مشم که فعلا هیچی .... دارم تحقیق میکنم!
اخر این هفتم همسر جان میره ماموریت تا یک هفته نیست و من میمونم و غم تنهایی و دوری!
دلم میخواست توی تابستون کلاس برم و باشگاه اما سبک سنگین کردم دیدم هم هوا گرمه هم هر جا که برم شلوغه و هم پاییز عمم اینا اینجان و گاهی میشه ریحانو اونجا ببرم و هم دیگه ماه رمضون نزدیکه و هم چقدر من هم هم کردما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وایییییییییییییییییییییی راستی برای اولین بار و بدون اموزش برای دخترم دو تا شلوار خوشمل دوختم ...بدک نیستن .. براش چادر و مقنعه نمازم دوختم .. خیلی نا ز شده .... بقیم تایید کردن...
چند شب پیش همسر جون گفت توی مسجد قرار گروه همخوانی تشکیل بدن و گاهیم شبا دیرتر میومد .. دیشب که برای مبعث برنامه داشت یه برنامه اجرا کردن که خیلی خوشگل بود و خیلی قشنگ خوندننننن.. البته من بعدا فهمیدم گروه همسر جون بوده ها!
یکی از دوستاشم که توی اون گروهه همون شب مارو دعوت کرد به همراه دو تا دیگه از دوستاش روز عید نهارو بریم خونشون .... البته مام کلی ذوق زده شدیم و کلی برنامه ریزی که ساعت یازده زنگ زده و میگه ببخشید پدر خانومم سکته کرده باید بریم بیمارستان ....
خلاصه کنم که ضد حال اساسی بود ... برای من که مدتیه هیچ تنوعی نداشتم خوب بود .. نشد دیگه....(ناراحت)بیخیال...
عکسی که چند تا پست پایینتره تابلوییه که با گلای خشکی درست کردم که توی سه چهار سال اخیر همسر جون برام اورده بود همه رو نگه داشتم و حلام باهاشون چند تایی تابلو درست کردم .. میدونم که حرفه ای و خیلی قشنگ نیست اما خب اینجوری جلوه بیشتری داره ...
وای وای چقده حرف زدما .... فکر کنم فردا به امید خدا میریم شهرستان ..دلم برای همتون تنگ میشه .....خدانگهدار ... روزای عید خوبی در پیش داشته باشین ...
_____________________________________________________

| Design By : Night Skin |


