تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers راز گل سرخ


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















روزی که تو بیایی،برای همیشه بیایی....
و مهربانی با زیبایی یکسان شود....
روزی که ما دوباره برای کبوترهامان دانه بریزیم....
 و آن روز را انتظار میشکم ..حتی روزی که دیگر نباشم....
میلاد منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) مبارک ........
Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 2:26 توسط خانومی|

همسر عزیزم ...علی خوبم !

آیا تو را با یک روز تابستانی مقایسه خواهم کرد؟

هنر تو دوست داشتنی تر و دلپذیر تر است...

بادهای خشن حتما غنچه های ظریف را خواهند لرزاند....

و خانه های ییلاقی مدت کمی را در اجاره خواهند بود....

گه گاه چشم های فروزان آسمان می درخشد و زمانی می رسد که انوار طلایی خورشید رنگ می بازد ...

اما تابستان ابدی هرگز کمرنگ نخواهد شد ...

تا زمانی که انسانها نفس میکشند و چشم ها می بندد...

و تا زمانی که زندگی هست و به تو زندگی میبخشد .....

دوستت دارم و هرگز گرمای محبتت را از یاد نخواهم برد......

ششمین سالگرد ازدواجمان مبارک!

****************************************

دیشب همسر مهربونم برای من یک شب به یاد موندنی ساخت .. ظهردیروز با یه روسری خیلی ناز ابریشمی اومد خونه و گفت وقت نشده برام گل بگیره ..عصر با هم رفتیم نوبهار و دو شاخه رز مصنوعی اما فوق العاده ناز خرید ... و بعدم یه شام خوشمزه توی رستوران ...

 همسر نازنینم ! وجود تو برای من بهترین هدیه خداونده .. تا همیشه با من بمون.... دوستت دارم 777

 زهرای تو .......

خدای خوب و مهربونم ..برای همه نعمتهات شکر شکر شکر .... برای همه اون چیزایی که به ما دادی بی هیچ منتی .... برای نعمت سلامتی .. عشق و دوستی ... همسر مهربونم و فرزند سالم ..شکر ... به عدد همه نعمتهایی که شاید ما قدر اندازشو درک نکنیم شکر ....

کمکم کن تا منهم بتونم همسر و مادر خوبی باشم ... تا بتونم همسری شایسته برای همراه خوبم باشم

آمین

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 7:12 توسط خانومی| |

سلام دوستای خوب و مهربونم .... از دیروز که برگشتیم حسابی بی حوصله ام نمدونم چیکار کنم که این حس و حالم عوض شه ... یه علت بزرگشم اینه که خونه مادر شوهرم داره میاد اینجا و من دیگه اون خونه قشنگی که همه شیرینیا و تلخیای روزای نامزدی و یک سال بعد ازدواجو اونجا تجربه کردم شاید هیچ وقت نبینم ...هیچ وقت .... اونجا که بودم وقتی میرفتم پایینو و اتاقای اولین خونمونو میدیدم اشک میریختم .... دلم نمیخواد این اخرین دیدار من از اونجا باشه .. گاهی که دلم برای اونجا تنگ میشد با همسر جان میرفتیم ÷اینن و خلوت میکردیم و چقدر شیرین بود .... دلم نمیخواد دیگه اتاقی که به هم محرم شدیمو نبینم ... دلم نمیخواد اتاقی کوچولویی که برای اولین بار من و همسر جانو تنها گذاشتن بعد عقد تا با هم حرف بزنیمو نبینم .... دلم نمیخواد گوشه اون اتاق کنار قسه های کتاب جایی که همسر جان برای اولین بار با دستای گرمش دستای یخ زده منو گرفت و گفت چقدر دستت سرده رو نبینم .... دلم نمیخواد ..دلم نمیخواد دیگه اشپزخونه کوچولویی که فقط گاز و یه کابینت توش جا میشد و نبینم ... دلم نمیخواد حیاط بزرگ اون خونه با سبزیهای تازه و خوشمزشو دیگه نبینم ..... دلم نمیخواد بهار خواب خونه رو که توی امتحانای سال سوم با همسر جان مینشستم و حسابان میخوندم و نبینم .... دلم نمیخواد انباری رو گاهی جای امنی بود برای من و همسری برای یه بوسه کوچولو دیگه نبینم .... دلم نمیخواد سالگرد ازدواجمون غم جدایی از اون خونه باشه ... کاش اگرم اینجان هیچ وقت خونه رو نفروشن .. همه دلخوشی من اینه .... درسته که پایین یه خونه بود اما بدون اب و یا حموم ..درسته که گاهی تلخ بود .. اما همه عشق من از اونجا شروع شد .... همه دروان بچگیم و لذت اینکه داریم میریم خونه عمه چند روز بمونیم ......دلم میخواد بازم پله های پایینو ببینم ..همونجایی که همسر جان به من اشاره میکرد بیا پایین و من یواشکی میرفتم انجا و تا ساعتها با هم حرف میزدیم .... خدایا یعنی میشه من بازم اونجا رو ببینم ؟ میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ ن: موها رنگ و مش زدم به نظر خودم و همه اونایی که دیدن خوب شده و همسر جونم پسندید ... یه عکس ا دارم که البته واسه چند روز پیشه الان رنگش روشنتر و بهتر شده ....

http://i34.tinypic.com/207kgg2.jpgاین عکسه ولی نمیدونم چرا نمیشه لینک بذارم؟!!!!!!!!و اینم یکی دیگه

http://i35.tinypic.com/2898nyx.jpgImage and video hosting by TinyPic
این یکی از باغچه های سبزی خونه عشق منه ... خدانگهدارررررررررررررررررررررررر
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 17:34 توسط خانومی| |

عزیز نازنین من به خونه خوش اومدی قد تموم دلتنگیام دوست دارم ........
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:38 توسط خانومی| |

سلام ...الان شهرستانم ..خونه مامان ... دلم برای نگاههای مهربونت برای دستای گرمت ...برای آغوشت برای حرف زدنات ..تنگ شده ....

چقدر بیتابتم ...چقدر سخته دلتنگ باشی و به خاطر بقیه نتونی اشک بریزی ... چقدر تحمل روزای دوری درد اور شده ...چقدر دلتنگ چشمای مهربونتم .... چقدر زندگی بی تو بی معنیه ....

چقدررررررررررررررررررررررررررررر دوست  دارممممممممممممم

یارب سببی ساز که یارم به سلامت

باز اید و برهاندم از بند ملامت

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:41 توسط خانومی| |

همه کسم سلام!

دلتنگی منودوری از توباعث شده این لحظه ها سخت بگذره....چقدر سنگینه هوای بی تو رو نفس کشیدن،چقدر گرمای هوا بیشتر ازارم میده تو لحظه های نبودنت....زندگی و گذشت روزها باعث میشن خیلی چیزا عادی بشن و تحملشون راحتتر باشه اما دوری از تو هیچ وقت برام عادت نشد...هیچ وقت!یعنی تا چند روز دیگه باید صبر کنم؟چقدر ۷ رو دوست دارم...اما این هفته رو اصلا دوست ندارم..۷ بدون تو که معنی نداره ... فقط دعا میکنم!دعا میکنم تو خوش باشی...ئعا میکنم لحظه ات سبز باشن ... دعا میکنم سلامت برگردی عزیز دلم.........

اس ام اسی که دیشب دادی بهترین جمله ای بود که برام نوشته بودی .... از دیشب مدام نگاش میکنم ! تو هم خیلی خوبی نازنینم!

دوست دارم ...۷۷۷ زهرای تو...............

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 2:1 توسط خانومی|

Image and video hosting by TinyPic
سلام ...
اول که عید گذشته مبعث رو تبریک میگم امیدوارم که تعطیلات خوبی رو پشت سر گذاشته باشین ...
من که تمام چهارشنبه کسل و بی حوصله بودم قرار بود بریم شهرستان که اصلا حالشو نداشتم .. الان حدود یک ماه و نیمه نرفتیم!!!!!!!!!!!! و این یعنی یه فاجعه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا سابقه نداشته .... دیگه صدای خواهرام و مامان در اومده میگن چرا نمیای اخه .....نمیدونم چرا اصلا حالشو ندارم ....اصلا اینروزا با اینکه همه چیز خوب و مرتبه دلگیرم .. از خودم راضی نیستم ...........
راستی خواهر جونیم با رتبه خوبی مجاز شده .. وای که چقدر بعد از کنکورش حرص خوردو مارو حرص داد و گریه کرد و همشم میگفت عذاب وجدان داره که به خاطر درس خوندن مثلا ریحانو از اتاق بیرون کرده یا بابا تو سرمای زمستون بردتش کلاس و.......... از این چیزا دیگه .... اونقدر ناراحت بود که روز بعد کنکور من اوردمش اینجا ولی تو اون چند روزم اصلا حالش خوب نشد که نشد!!!!!!!!!!!خلاصه که با همه این حرفا رتبش از تمام دوستاش بهتر شده .. و طبق قولی که از سال قبل داده بود قراره پلاک کوچولوی خوشگلشو که ریحانه دوسش داره بده به ریحانه!!!!!!!!!!!!!!!البته خودش میگه بعد نتیجه نهایی ولی من زی بار بارم دخمری نمیره که !...
به هر حال امیدوارم هم خواهری ه همه اونایی که زحمت کشیدن موفق باشن ...
یه خبر دیگم اینکه خانواده ی همسر جان دارن میان اینجا ... خودشون نه ها! با اسباب اثاثیه میان!!!!!! به خاطر دختراش که یکیشون اینجا شاغله و اون یکیم دانشجوه... فعلا خونشون دادن اجاره و میان اینجا یک سالی بمونن ببینن اوضاع چطوره تا بعد! برای ما هم بهتر شده حداقل از اون غم غربت کم میشه و دیگه اینکه وقتی برم شهرستان دیگه نمیخواد مدام بین خونه مامان و عمه در رفت و امد باشم !(نیشخند)
رنگ و مشم که فعلا هیچی .... دارم تحقیق میکنم!
اخر این هفتم همسر جان میره ماموریت تا یک هفته نیست و من میمونم و غم تنهایی و دوری!
دلم میخواست توی تابستون کلاس برم و باشگاه اما سبک سنگین کردم دیدم هم هوا گرمه هم هر جا که برم شلوغه و هم پاییز عمم اینا اینجان و گاهی میشه ریحانو اونجا ببرم و هم دیگه ماه رمضون نزدیکه و هم چقدر من هم هم کردما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وایییییییییییییییییییییی راستی برای اولین بار و بدون اموزش برای دخترم دو تا شلوار خوشمل دوختم ...بدک نیستن .. براش چادر و مقنعه نمازم دوختم .. خیلی نا ز شده .... بقیم تایید کردن...
چند شب پیش همسر جون گفت توی مسجد قرار گروه همخوانی تشکیل بدن و گاهیم شبا دیرتر میومد .. دیشب که برای مبعث برنامه داشت یه برنامه اجرا کردن که خیلی خوشگل بود و خیلی قشنگ خوندننننن.. البته من بعدا فهمیدم گروه همسر جون بوده ها!
یکی از دوستاشم که توی اون گروهه همون شب مارو دعوت کرد به همراه دو تا دیگه از دوستاش روز عید نهارو بریم خونشون .... البته مام کلی ذوق زده شدیم و کلی برنامه ریزی که ساعت یازده زنگ زده و میگه ببخشید پدر خانومم سکته کرده باید بریم بیمارستان ....
خلاصه کنم که ضد حال اساسی بود ... برای من که مدتیه هیچ تنوعی نداشتم خوب بود .. نشد دیگه....(ناراحت)بیخیال...
عکسی که چند تا پست پایینتره تابلوییه که با گلای خشکی درست کردم که توی سه چهار سال اخیر همسر جون برام اورده بود همه رو نگه داشتم و حلام باهاشون چند تایی تابلو درست کردم .. میدونم که حرفه ای و خیلی قشنگ نیست اما خب اینجوری جلوه بیشتری داره ...
وای وای چقده حرف زدما .... فکر کنم فردا به امید خدا میریم شهرستان ..دلم برای همتون تنگ میشه .....خدانگهدار ... روزای عید خوبی در پیش داشته باشین ...

_____________________________________________________

 پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

 

 مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

 

 پسرک گفت: خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملاً راضی است.

 

 پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجدداً زن پاسخش منفی بود.

 

 پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت:" پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم."

 

 پسر جوان جواب داد:" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 0:58 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin