تبليغاتX
راز گل سرخ


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















 

****بعد از این به کامنت ها  جواب میدم *******

سلامممممممممم

 امروز پر از انرژی بودم سر حال و  شاد! ساعت ده رفتم دخمری رو آوردم ...

دیروز صبح بعد یه  کمی! دلتنگی رفتم بیرون ... برای دخمری لباس خریدم و به دوست جونم اس ام اس زدم که نزدیک خونشونم و به یادش بودم بعدم اومدم خونه و نهارم درست نکردم!!!!!!!!!!

بعد از ظهر همسر جان مثل همیشه اومد خونه و من شرمنده شدم چون نهار نداشتیم! داشتیما ولی واسه روز قبل بود!نهار خوردیم و با دوست جونم چتیدمو رفتیم بیرون ...توی این سه سال که دخمرمو از خودم جدا نکردم یادم نمیاد اینجوری بی استرس!(قربونت برم دخمری)اماده شده باشم ... راستشو بخوایین یه ذره حس خوبی داشتم فکر کنم همسر جانم اینطوری بود ...رفتیم همین طور از دبیراعظم تاااااااااا خیلی جاهای دیگه که خیلی وقت بود نرفته بودیمو و با هم گشتیم ازیه خیابون که رد شدیم اذان مغرب بود با همسر جان رفتیم مسجد اونجا و نمازمونم خوندیم.....(خیلی بدجنسم که اینو بگم) ولی جدی این استراحت کوتاه مدت برای هردومون لازم بود .... بهدممممممممممم همسر جان گفت شام بخوریم و من پیشنهاد دادم بریم پاپای پیتزا بخوریم(مینا جان به یادت بودم)و البته خیلی هم چسبید ... هر چند یه دختره با دوست*پسرش کنار ما نشسته بود عین وروره جادوها هی حرف میزد و مثلا از اخلاقاش میگفت که بیشترشم با عرض معذرت خیلی ببخشید س گ ی بود : من خودخواهم ... من بدم بیاد ازبچه شلخته ... من اینم .. من اونموای وای وای چقدر حرف زد ... همسر جانم میگه یاد بگیر اینجوری باید پر حرف باشی نه اینکه به زور ازت حرف بکشن!!!!!!ولی میدونم همسر جان نوشته هامو بیشتر از زبانم دوست داره

اما شام لذت بخشی بود (خدایا منو ببخش اینو میگم) بدون استرس اینکه دخمری بخوره نریزه ... ولی جای حرف زدناش خالی بود ... اگه بود روی اون دخترو کم میکرد

برگشتنی میگم همسر جان بیا بریم دنبال دخمری .. میگه نه! ولش کن شبه دیگه ... نزدیکای خونه بودیم زنگ زد و بغض داشت میگفت میخوام بیام که همسر جان گفت نه! باز زنگ زد باز.... ای وای من دارم دق میکنم خب ... اما همسر جان میگفت بذار قدرمونو بدونهولی باز زنگ زد گفت نمیام!!!!!!!! ای نامرد....

 با این تجربه فهمیدم که چقدر خدم رو گاهی فراموش میکنم ... گاهی نیاز هست به استراحت ..به تفریح دو نفره و به یه ذره تنهایی!

ولی امروز رفتم اوردمش ..مانتوم هم تحویل گرفت ..خوب و شیک دوخته شده !

پ ن همسرانه: امشب خونه نیستی گل مهربونم ... ولی دل من کنار توئه! همه همه لحظه هام مال توئه....همه همه گلهای دنیا تقدیم به گلی که عطر وجودش همه زندگیمو معطر کرده ...

این جمله منه :دوست دارم خیلی زیاد! ۷۷۷

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 17:29 توسط خانومی| |

سلام

بعدا اضافه شد ساعت ۹:۵ صبح:ای وای آخه من چرا اینجوریمممممممم ... ا دخترم بدترم من .. نمیدونید از دیشب چی کشیدممممم...  چند بار بیدار شدم و دیدم نیست کلی دلم گرفت... صبح که موبایلم زنگ خورد بدو اومد م برش دارم که بیدار نشه یادم اومد نیستتتتتت .... وای الان هیچکی نیست با چشم خابالو بیاد تی وی روشن کنه و بگه برنامه کودککککککک دخمر نازم دلم برات تنگ شده ...

حالا فهمیدم این دور شدن واقعا لازم بود ... بیشتر برای من شاید که الان اشکام سرازیر شدن

الان یک عدد خانومی دلتنگ و بیقرار داره اینجا مینویسه!!!!!!

امروز که رفتیم خونه مادر شوهرم دخمرمو اونجا گذاشتم .... یه حس عجیبی دارم .. یک عالمه دلشوره ... الان که فیلم تموم شد زنگ زدمو باهاش حرف زدم .... چقدر تو این 1 ساعته دلتنگش شدم خدایا! راستش چون همسر جان دیر وقت میاد منم با دخمری نمیتونم به کارام برسم ( کارای بیرون از خونه) گفتم اونجا بذارمش ... بعدم که هم من هم اون به هم وابسته شدیم .. خیلی زیاد ... فکر میکنم چه کار بیرحمانه ای کردم من!!!!!!!! عذاب وجدان دارم خدایاااااااااااااااااا.... همسر جان میگفتا که من نمیتونم طاقت بیارم خودم باور نکردم ...اما حالا سر در گم شدم ...

اما خب به امتحانش می ارزه ....

یه مورد جالب بود که همیشه میخواستم توی وبلاگم بنویسم ...اما فراموش میکردم تا امروز که دوبار برام پیش اومد ... چند سال پیش (شاید 5 سال) دوست همسر جان بهش گفته بود وقتی منتظری تا جایی بری و ماشینم نیست یا کم هست ... یه سوره حمد برای اقای مر*عشی نجفی بخون ... برای ما که ماشین نداریم حکم آژانسو داره ! باورتون میشه بگم شاید 1000 بار امتحان کردم ... گاهی حتی آژانسم ماشین نداشته یا شب بوده یا خیلی شلوغ بوده با خوندن این حمد فوری ماشین جلوی رومون سبز شده!!!!!!

امروزم عصر ماشین نبود اصلا همسر جان گفت بذار این حمدو بخونم .. هنوز شروع نکرده بود که ماشین اومد!!!!!! برگشتنی هم که خیلی منتظر شدیم و نیومد ... و بازم داستان عصر تکرار شد و یه آقا مارو سوار کرد و بعدم گفت مسافر کش نیست و همین طوری مارو سوار کرده .. جالبه که توی اون مسیر چند تا پسرم وایساده بودن ... اما ما رو سوار کرد!

این به واسطه بزرگواری این بنده هاست و حرمتی که دارن ... اینجور آدما واسطه ان بین ما و خدا ...میگن اینجور ذکرا یا دعاها زیاد هست فقط باید بدونی چجوری و کجا و چیو بخونی ... این یکیش که برای ما کار ساز بوده ... حتی خواهر شوهرم میگفت به دوستام که گفتم اونام امتحان کردن ...

دیروز رفتم مانتومو پرو کردم خوب بود .... با همسر جان دنبال یه هدیه گشتم برا دوست جووووووونم! خودت میدونی عزیزم! میخواستم یه چیز فوق العاده ساده باشه اما نهایت محبتی که بهش دارمو برسونه پیدا نکردم! یعنی جالب نبودن ...

و اما قسمت آخر داستان زن پارسا که هیچکدومتون ( جز یکی دو نفر ) اصلا تشویق نکردین و استقبالم نکردین بابا من نشستم تایپ کردما !!!!!!!!!!!!!!!!!

......به زاری سنگشارش کرد آنگاه*تو باقی مان که زن برخاست از راه

چو بشنید این سخن آن مرد مهجور*شد از مرگ و فسادش سخت رنجور

چو هم بگریست هم بر خویشتن زد*به کنجی رفت و ماتم کرد و تَن زد

باردر را چو میدید آنچنان زار*نکردش هیچ عضو الا زبان کار

بدو گفتا که ای بی دست و بی پای*شنیدم من که این ساعت فلان جای

زنی مشهور همچون آفتاب است*که پیش حق دعایش مستجاب است

بسی کور از دعایش دیده ور شد*بسی مفلوج و مُقعد ره سپر شد

اگر خواهی بَرَم آن جایگاهت*مگر باز آورد آن زن به راهت

دل آن مرد خوش شر گفت بشتاب*شدم از دست اگر خواهیم دریاب

مگر آن مرد نیک -القسه- خر داشت*بر آن خر بست او را راه برداشت

رسیدند از قضا روزی در آن راه*بَر آن مرد اعرابی شبانگاه

چو بود آن مرد اعرابی جوانمرد*در آن شب هر دو تَن را میهمان کرد

در آمد مرد اعرابی به گفتن*کز اینجا تا کجا خواهید رفتن؟

بدو گفتا شنیدم من که جایی*زنی زاهد بود گوید دعائی

که نابینا بسیو مبتلا هم*ازو به شد به تعویذ و دعا هم

مرا نیز این برادر گشت بیمار*به مفلوجی و کوری شد گرفتار

بَر آن زن بَرشم او را مگر باز*رونده گردد و صاحب بَصَر باز

بگفت آنگاه اعرابی که یک چند*زنی افتاد اینجا در،خردمند

غلام من بزد او را به زوری*وز آن شومی شد آن مفلوج و کوری

کنون او را بیارم با شما نیز*مگر به گردد او هم زان دعا نیز

شدند آخر بسی منزل بُریدند*در آن ده سوی آن منزل رسیدند

که می کردند بَر دار آن جوان را*وُثاقی بود بگزیدند آن را

جوان بد_ای عجب-بر جای مانده*نه بینائی نه دست و پای مانده

به هم گفتند حال ما هم این است*که مارا این متاع است و غم این است

جوان را نیز مادر بود بر جای*چو دید آن هر دو را بی دست و بی پای

ز رنج مبتلاییشان خبر خواست*بدو گفتند حالی این خبر راست

بسی بگریست آن مادر که من نیز*پسر دارم چون این دو تن نیز

بیاییم با شما،برجست او هم*پسر را بر ستوری بست محکم

به هم هر سه روان گشتند در راه*که تا رفتند پیش زن سحر گاه

بدید از دور شوی خویشتن را*ز شادی سجده آمد کار زن را(چه رمانتیک!!!!!!!)

بسی بگریست زن گفتا کنون من*ز خجلت چون توانم شد برون من

چه سازم یا چه گویم شوی خود را*که نتوانم نمودن روی خود را

چو از پَتَر نگه کرد آن سه تن دید*سه خصم خون جان خویشتن دید

به دل گفت او که اینم بس که شوهر*گوا با خویش آورده است همبر

بدین هر سه که بس صاحب گناهند*دو دست و پای آن هر سه گواهند

چو چشم هر سه میبینم چه خواهم*چه میخواهم الهی،بس گواهم

زن آمد پس نظر بر شوی انداخت*ولیکن بُرقَعی بر روی انداخت

به شوهر گفت بر گو تا چه خواهی؟*جوابش داد آن مرد الاهی

که اینجا آمدم بهر دعایی*که دارم کور چشم مبتلایی

زنش گفتا که این مرد گنهکار*گر آرد بر گناه خویش اقرار

خلاصی باشدش زین رنج ناساز*وگرنه کور مانشد ،مبتلا باز

بپرسید از برادر مرد حاجی*که چون در مانده و بر احتیاجی

گناه خود بگو تا رسته گردی*وگرنه جفت غم پیوسته گردی

برادر گفت رنج و درد صد سال*مرا بهتر از این بر گفتن حال

بسی گفتند تا آخر به تشویر*ز سر تا پای کرد آن حال تقریر

منم زان جرم،گفتا: مانده بر جای*کنون خواهی بُکُش خواهی ببخشای

برادر چون بیاندیشید لَختی*اگر چه آن بر او آمد سختی

به دل گفتا چو زن شد ناپایدار*برادر را شوم باری خریدار

ببخشید آخرش تا زن دعا کرد*به یک ساعت ز صد رنجش جدا کرد

رونده گشت پس گیرنده شد باز*ز هر دو چشم،بیننده شد باز

پس آنگه از غلام آن خواجه در خواست*که بر گو تو گناه خویشتن راست

غلامش گفت:اگر قتلم کنی ساز*نیارم گفت جُرم خویشتن باز

پس اعرابی بدو گفتا بگو راست*که امروز از من این خون تو برخاست

تو را من عفو کردم جاودانه*چه میترسی ؟ چه می آری بهانه؟

بگفت-القصه-آن راز آشکاره*که طفلت کُشته ام در گاهواره

نبود آن زن در این کُشتن گنکار*ز فعل شوم خود گشتم گرفتار

چو صدقش دید زن حالی دعا کرد*هَمَش بیننده هم حاجت روا کرد

پسر را پیش برد آن پیرزن نیز*بگفت آن مرد جرم خویشتن نیز

بدو گفتا: زنی شد چاره سازه*که ناگاهی خرید از دار بازم

خرید آن زن به جانم باز و آنگاه*مَنش بفروختم شد قصه کوتاه

دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیز*به یکدم دیده ور گشت و روان نیز

از آن پس جمله را بیرون فرستاد*به سوهر گفت تا آنجا باستاد

به پیس او نقاب از روی بر داشت*بزد یک نعره شویش تا خبر داشت

برفت از خویش چون با خویش آمد*زن نیکو دلش در پیش آمد

بدو گفتا:چه افتادت که ناگاه*شدی نعره زنان افتاد در راه؟

بدو گفتا یکی زن داشتم من*تو را این لحظه او پنداشتم من

ز تو تا او همه اعضا چنان است*که نتوان گفت موئی در میان است

بعینه آن زنی گویی بخ گفتار*به دیدار و به بالا و به رفتار

اگر او نیستی ریزنده در خاک*تو را او گفتمی ای گوهر پاک!!!!!!!!!!!!

زنش گفتا بشارت بادت ای مرد*که آن زن نه خطا و نه زنا کرد

منم آن زن که در دین ره سپردم*نگشتم کشته از سنگ و نمردم

خداوند از بسی رنجم رهانید*به فضل خود بدین گنجم رسانید

کنون هر لحظه صد منت خدا را*که این دیدار روزی کرد مارا

به سجده اوفتاد آن مرد در خاک*زبان بگشاد کای دانرنده ی پاک

چگونه شکر تو گوید زبانم*که حد آن نه دل دارد نه جانم

برفت و خواند همراهان خود را*بگفت آن قصه و آن نیک و بد را

علی الجمله خروشی و فغانی*بر آمد از فلک از هر زبانی

غلام و آن برادر وان جوان نیز*خجل گشتند اما شادمان نیز

چو اول آن زن ایشان را خجل کرد*به آخر مال بخشید و بحل کرد

بگردانید شوی خویش را شاه*به اعرابی وزارت داد آنگاه

چون بنهاد آن اساس پر سعادت* هم آنجا گشت مشغول عبادت...

پــــــــــــــــــــــــــــــــایــــــــــــــــــــــــــــــان

پ ن همسرانه:باید آهسته نوشت،با دل خسته نوشت،با لب بسته نوشت،گرم و پر رنگ نوشت،روی هر سنگ نوشت،تا بخوانند همه: که اگرعـــــــــــشق نباشد دل نیست ! عاشقانه میخواهمت!

 اینم گلی که همسر جان صبح از حیاط چید برام و یک عالمه انرژی داشت با خودش

 

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 0:15 توسط خانومی| |

.زن پارسا قسمت چهارم:

زبان بگشاد کای دانای اسرار*مرا از شر این شومان نگهدار

ندارم در دو عالم جز تو کس را*از این سَر ها برون بَر این هوس را

اگر روزی کنی مرگم توانی*که مُردن به بود زین زندگانی

خلاصی ده مرا یا مرگ امروز*که من طاقت نمیآرم در این سوز

چو گفت این قصه و بی خویشتن شد*از آن زن آب دریا موج زن شد

در آمد آتشی زان آب سوزان*که دریا گشت از ان آتش فروزان

به یک دم اهل کشتی را به یک بار *بگردانید در آتش نگونسار

همه خاکستری گشتند در حال*و لیکن ماند باقی جمله را مال

یکی بادی در آمد از کرانه*به شهری کرد کشتی را روانه

زن آن خاکستر از کشتی بیانداخت*چو مردان خویشتن را جامه ای ساخت

که برهد ز دست عشقبازی*کند بر شکل مردان سر فرازی

بسی خَلق آمند از شهر در راه*غلامی را همی دیدند چون ماه!

به تنهایی در آن کشتی نشسته*جهانی مال با وی تنگ بسته

بپرسیدند زان خورشید رخ حال*که تنها آمدی با این همه مال؟!

بدیشان گفت تا شه نایدم پیش*نگویم با دگر کس قصه ی خویش

خبر دادند از او شه را که امروز*غلامی در رسید الحق ،دل افروز!!!!!!!!( انگار بازم نمیتونه در بره!)

به تنهایی یکی کشتی پر از مال*بیاورده نمیگوید دگر حال!

تو را میخواهد او تا حال گوید*حدیث کشتی و آن مال گوید

تعجب کرد شاه و شد روانه*بیامد پیش آن ماه زمانه!

تفحص کرد حالش شاه هوشیار*چنین گفت او که ما بودیم بسیار

به کشتی در نشستیم و بسی راه*بپیمودیم و گاه و بیگاه

چو بیگاران در آن کشتیم دیدند*به شهو*ت جمله مهر من گزیدند

ز حف در خواستم تا حق چنان کرد*که دفع شَر مُشتی بد گمان کرد

در آمد آتشی و جمله را سوخت*مرا برهاند و جانم را بر افروخت

ببین اینک یکی بر جایگاه است*که مردم نیست انگشت سیاه است

مرا زین عبرتی آمد پیدار*نیَم من مال دنیا را خریدار

همه بر گیر مال بیشمار است*ولی یک حاجتم از تو به کار است

بسازی بر لب بحرم تو امروز*عبادت را یکی معبد دل افروز

بگویی کز پلید و پاکدامن*نباشد هیچ کس را کار بامن

که تا چون دست داد اینجا نشستم*شبانروزی خدا را میپرستم

شه و لشگر چو گفتارش شنیدند*کرامات و مقاماتاش بدیدند

چنانش معتقد گشتند یکسر*که از حکمش نپیچیدند یک سر

چنانش معبدی کردند بر پای*که گفتی خانه کعبه است بر جای

در آنجا رفت و شد مشغول طاعت*به سر میبُرد عمری در قناعت

چو در دام اجل افتاد آن شاه*وزیران و سپه را خواند آنگاه

بدیشان گفت آن آید صوابم*که چون من روی از دنیا بتابم

شما را این جوان زاهد آنگاه*بود بر جای من فرمانده و شاه

که تا آسوده گردد زو رعییت*به آرید ای قوم،این وصییت

بگفت این و بَر آمد جان پاکش*فرو شد کالبد در زیر خاکش

به یک ره آن وزیران جمع گشتند*رعایا و امیران جمع گشتند

بَر آن زن شدند و راز گفتند*ز شاهش آن وصیت باز گفتند

بدو گفتند: هر حکمی که خواهی*توانی چون تو را شه پادشاهی

نکرد البته زن رغبت بدان کار*که زاهد کی تواند شد جهاندار!

توئی گفتند:ای زاهد نشانه*جهانداری گُزین چند از بهانه؟

بدیشان گفت زن چون نیست چاره*مرا باید زنی چون ماهپاره!!!!!!!

که تا باشد همی جفت حلالم*که هست اکنون ز تنهایی ملالم

بزرگانش چنین گفتند کای شاه*ز ما هر کس که خواهی دختری خواه

بدیشان گفت: صد دختر فرشتید*ولیکن جمله با مادر فرستید

که تا من نیز هر یک را ببینم*ز جمله هر که را خواهم گزینم

بزرگانش به عشق دل همانروز*فرستادند صد دختر دل افروز!

همه با مادر خویش پیش رفتند*ز شرم خویش بسی بی خویش رفتند

همه در انتظار آنکه تا شاه*که را راغب کند یا کیست دلخواه؟؟؟؟؟؟؟

نمود آن زن بدیشان خویشتن را*که شاهی چون بود شایسته زن را؟

بگویید این سخن با شوهران باز *رهانیدم از این بار گران باز

زنان سرگشته عزم راه کردند*بزرگان را از آن آگاه کردند

که و مه هر کسی کان میشنودند*ز حال زن تعجب مینمودند

فرستادند پیش او زنی باز*که چون هستی ولیعهد و سر افراز

کسی را بر سر ما شاه گردان*و گرنه پادشاهی کن چو مردان

یکی را برگزید از جمله مقبول*وزان پس شد به کار خویش مشغول

به دست خویش شاهی کرد بر پای*نجنبید از برای مُلک او جای

برفت آوازه زن در جهانی*که پیدا گشت یک صاحبقرانی

نظیرش مستجاب الدعوه کس نیست*زنی کاو را ز مردان همنفس نیست

بسی مفلوج از انفاسش چنان شد*که با راه آمد و پایش روان شد

بسی شد در جهان آوازه او*نمیدانست کس اندازه او

چو از حج باز آمد شوی آن زن*ندید از هیچ سویی روی آن زن

به یک ره کدخدایی دید ویران*برادر گشته نابینا و حیران

بر او نه دست میجنبید و نه پای*که مُقعه گشته بود و مانده بر جای

شب و روز غم آن زن گرفته*عذاب دوزخش دامن گرفته

گه از برادر جانش میسوخت * گهی از درد بی درمانش میسوخت

برادر حال زن پرسید از او باز*سخن پیش برادر کرد آغاز

که کرد آن زن زنا با یک سیاهی*بد از نه- ای عجب -قومی گواهی

چو بشنید این سخن از قوم قاضی* به حکم سنگسارش گشت راضی

خب اینم از قسمت چهارم .... حالا حدس بزنید آخرش چی میشه و برام بنویسید ...

24 مهر: چه مهر قشنگی چه 24 قشنگتری پر از مهر و عشق و پر از یک عالمه دوست داشتن! 2253 روز گذشت .... 2253 شب ...2253 شب وروز پر از خاطره ..پر از نفسهای مهربونت ... پر از کنار هم بودن .... خدا کنه هیچ وقت غبار نگیره این عشقو ...خدا کنه هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت کمرنگ نشه ! آمین

خدایا دلهای عاشق رو برای هم نگهدار .... من و همراه و همنفسم رو هم در کنار اونا ....

میدونی چقدر دوست دارم؟ میدونی دیوونه ی نگاهای مهربونتم ؟

میدونم چقدر دوستم داری....... میدونم که حرفامو از نگاهم میخونی .... میدونم که میدونی .... معنی عشقو میگم!

دوستت دارم 777 تا

همسرانه جداگانه: (این قسمت برای همه پستها هست! پس جداگانه است):دوست دارم تو سخن گویی و من گوش کنم*غم دل را به کلام تو فراموش کنم*سینه بشکافم و قلبم به تو تقدیم کنم*تا بدانی که فقط جای تو در قلب من است!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 20:9 توسط خانومی| |

سلام....

چند روزی هست که همسر جان دیر میاد خونه یعنی به جای دو و نیم ساعت 7! و اینجوری روزگارم سخت سپری میشه!!!!!!!!!اما به هر حال یه شالم برا خودم بافتم ...همسر جان که میگه خیلی خوشگله..(اینو نگه چی بگه)

وای وای وای امروز فوتسال ایران و او*کراین رو دیدیم کلی حرص خوردیم ..منم دونه های آخر شالم بود مدام قاط میزدم اصلا نمیدونستم چیکارش کنم ...ولی خوشبختانه حرص خودنا و صلواتامون نتیجه بخش بود! واقعا بازی قشنگی بود ....

جمعه عصر رفتیم خونه مادر شوهرم ... پدر شوهرم از شالی که میبافتم خوشش اومده بود ... خدا رو شکر ...

شبم که نشستیم یو*سف رو ببینیم ... وایییییییییییییییییییییییی این خواهر شوهر کوچیکم (همسن منه) مدام میگفت خب اصلا واسه چی میخواد یو*سف بیاد اتاقش ..اصلا چیکارش داره؟!!!!!!!! وای مدام تکرار کرد منم دیگه گفتم چی بگم جلو این همه ادم... گفتم بابا میخواد ما*چش کنه!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه فکر کنم کلی قاط زد ...

خودش خواست به من چه!!!!!!!!!

امروزم مادر شوهرم برامون چند تا شیر گرفت اورد منم ماست درست کردم قیافش بد نبود باید ببینم نتیجش چی میشه ... اینروزا حسابی کد بانو شدم ... دوست ندارم که کارم فقط همینا باشه !

البته هیچ وقت مطالعه رو از دست نمیدم حتی اگه شده چند خط کوچولو!

حالا برای اینکه یه کار مفید دیگم کرده باشم چند صفحه دیگه از شعرو مینویسم ... خداییش کار همسر جان ای ول داره ها ..نشسته با وجودیکه کتابشو داشته برا من نوشتش ... عشق دیگه مادر!!!!

******************************

سحر گه مادر آن کُشته ی زار*ز بهر شیر دادن گشت بیدار

بدید آن طفل را بریده سر ،باز*بر آورد از دل پُردرد آواز

فغانی و خروشی در جهان بست*دو گیسو را بُرید و در میان بست

طلب کردند آن تا آن که کردست*چنان بیچاره بیجان که کرده است

ز زیر بالش زن آشکاره*برون آمد یکی خونین کتاره

همه گفتند زن کرده ست این کار*بکُشت این نابکار او را چنین زار

غلام و مادر طفل آن جوان را*نه چندان زد که بتوان گفت آن را

عرابی آمد و گفت ای زن آخِر*چه بد کردم به جای تو من آخر

که کُشتی کودکی را همچو ماهی*نترسیدی ز خون بیگناهی؟

زنش گفت: این که در عالم نشان داد*خدایت ای براردر عقل از آن داد

که تا عفل و خرد را کار بندی*همی از عقل یابی بهرهمندی

ببین از چشم عقل ای پاکدامن*تو این چندین نکوئی کرده با من

گرفته خواهر از بهر خدایم*بسی انعامها کرده با جایم

مکافات تو این باشد؟ بیاندیش*از این کُشتن چه حرمت گرددم بیش

عرابی چون خردمند جهان بود*بدان گفتار زن همداستان بود

یقینش گشت کان زن بی گناه است*ولی آنجا مُقامش نه ز راه است(بازم به عقل این یکی!)

به زن گفتا: چو افتاد اینچنین کار*تو را بردن بود زین حال صد بار

زَنَم چوت تهمت این بر تو افکند*ز تو باد آیدش هر دم فرزند

به هر ساعت غم او تازه گردد*مصیبت نیز بی اندازه گردد

تو را بد گوید و نیکو ندار*وگر من دارَمَت نیک،او ندارد

تو را زین جا بباید رفت آزاد*نهان سیصد درَم حالی بدو داد

که این را نفقه کن در راه بر خویش*درم بستد زن و آورد ره پیش

چو لختی رفت آن غم کشته در راه*پدید آمد دهی از دور ناگاه

کنار راه داری دید بر پای*بر او گرد آمده مردم ز هر جای

جوانی را دلی پر خون جگر سوز*مگر بر دار میکردند آن روز

بپرسید آن زن از مردی که او کیست*مرا آگاه کن تا جُرم او چیست

بدو گفتند: ده خاص امیری است*که در بیداد کردن بینظیری ست

در این ده عادت این است ای ممیز*که هر کو از خراجی گشت عاجز

کِشد بر دارش این ظالم نگونسار*کنون خواهد کشیدش بر سَر دار

زن او را گفت : خود چندش خراج است*که این ساعت بدانش احتیاج است؟

بدو گفتند: این هر ساله پیداست*خراج او بود سیصد درم راست

به دل میگفت زن چون مهربانی*که او را باز خر اکنون به جانی

چو جَستی تو به جان از سنگ و از دار*به جان از دار شو او را خریدار

بدیشان گفت: اگر بُدهم من این مال*فروشندش به من؟،گفتند: در حال!

بدیشان داد آن سیصد درم زود*که تا شد آن جوان فارغ ز غم زود

درم چون داد زن حالی روان شد*چو تیری از پی او آن جوان شد

چو روی زن بدید از عشق جانش*به لب آمد،به گردون شد فغانش

سراسیمه شد و فریاد میکرد*که از دارم چرا آزاد میکرد

که گر جان دادمی بر دار ناگاه*نبودی هرگزم چون عشق آن ماه

بسی با زن بگفت و کرد زاری*نیاوردش از آن جز شرمساری

زنش گفت: مراعات من اینست؟*من آن کردم مکافات من اینست؟

جوان گفتش: دلم بُردی و جانی*چگونه از تو سر تابم زمانی؟

زنش گفت:گر از من سر نتابی*سر مویی ز وصل من نیابی

بسی رفتند و گفتند و شنیدند*که تا هر دو به دریایی رسیدند

به آن ساحل یکی کشتی کران بود*همه پر رخت و پر بازرگان بود

چو از زن آن جوان نومید در ماند*یکی بازرگان را پیش خواند

که دارم یک کنیزک همچو ماهی*ندارد جز سر افرازی گناهی

ندیدم کس به نافرمانی او*مرا تا کی ز سر گردانی او؟(واقعا که!)

اگر چه نیست کس مثلش به دیدار*نیَم خوی بدش را من خریدار

بسی کوشیده ام تا چند کوشم؟*کنونش گر تو خواهی می فروشم(صد رحمت به برادرای یو*سف)

به آن بازرگان گفت زن: زنهار*مرا از وی مشو هرگز خریدار

که شوهر دارمو آزاردم آخر*رسید از دست او فریادم آخر

سخن بازرگان نشنید از وی*به دیناری صدش بخرید از وی

به صد سختیش در کشتی نشاندند*وز آنجا در زمان کشتی براندند

خرنده چون بدید آن قد و دیدار*به صد جان گشت عشقش را خریدار( حالا هی بگن جوونای امروزی زود عاشق میشن ..اینا که بدتر بودن!)

در آن دریا دلش در شور آمد *نهنگ شهوتش در زور آمد

به زن نزدیک شد آن زن بیافتاد*که فریادم رسید ای خلق فریاد

مسلمانید و من هستم مسلمان*بر ایمانید و من هستم بر ایمان

من آزادم مرا شوهر به جایی است*گواه صادقم این دم خدایی است

شما را مادر و خواهر بود نیز*به زیر پرده در دختر بود نیز

کسی این بد گر اندیشد بر ایشان*شود حال شما بی شک پریشان

اگر راضی نباشید اندر این کار*مرا از چه پسندید این چنین زار

غریب و عو*رت و دریش و خوارم*ضعیف و عاجز و زار و نزارم

مرنجانید این جانسوز را بیش*که فرداییست مر امروز را پیش

چو بود آن زن نکو گوی و نکو دل*بسوخت آن اهل کشتی را بر او دل

به یک بار اهل کشتی یار گشتند*نگهدار زن و غمخوار گشتند( بازم جای شکرش باقیه)

ولی هر کس که روی او بدیدی*به صد دل عشق روی او گُزیدی

به آخر اهل آن کشتی به یک بار*شدند ،القصه،عاشق زار!!!!!!!!!!!!(عجیبه ها)

بسی با یکدگر گفتند از وی*بسی آن عشق بنهفتند از وی

چو هر دل را بدو بود اشتیاقی*به یک ره جمله کرند اتفاقی

که آن زن را فرو گیرند ناگاه*بر آرند آرزوی خود به اکراه(اینا دیگه آخرش بودن!)

چو زن از حال آن شومان خبر یافت*همه دریا پر از خون جگر یافت( طفلک!)

ادامه دارد...

اگر زیاد نوشتم بگین کمش کنم ..اگرم دوست دارین و میتونین بیشتر بخونید و چشمای خوشگلتون خسته نمیشه تا بیشتر بنویسم ...نظرتون چیه آخرش چی میشه؟

فقط اینو بگم که آخر واقعا عجیب و جالب و مثل سریالای آبکی نیست!

پ ن همسرانه:صداقت و مهربانیت را میستایم!صداقت را از کلامت راُو مهربانیت را از نگاهت!

پ ن توضیحی: این عنوان منظورش پارساست نه آقا پارسا ها!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 0:40 توسط خانومی| |

 

سلام این ادامه شعر هست ...همشو ننوشتم تا هم خسته نشین هم هیجانش بیشتره!!!!!!!!!

چو کارش جز به زن بر می نیامد*دَمی با خویشتن بر می نیامد

به خود خواندش به زور و زر و زاری*به در راند آن زن از پیشش به خوای

بدو گفتا نداری از خدا شرم؟*برادر را چنین میداری آزرم؟

تو را دین و دیانت داری این است؟*برادر را امانتداری این است؟

برو تو به گزین و با خدا گرد*وزین اندیشه ی فاسد جدا گرد

به زن آن مرد گفت نیست سودت*مرا خوشنود باید کرد زودت

وگرنه روی تابم از غم تو*تو را رسوا کنم گیرم کم تو

هم اکنون در هلاک اندازمت من*به کاری سهمناک اندازمت من

زنش گفت از هلاکت نیست باکم*هلاک این جهان به زان هلاکم

مگر ترسد آن مرد بد افعال*که بر گوید برادر را زن آن حال

برفت آن شوم و دفع خویشتن را*به زر بگرفت حالی چهار تَن را

که تا دادند آن شومان گواهی*که کرده ست از زنا این زن تباهی

چو قاضی را قبول افتاد کارش*معین کرد حکم سنگسارش

ببُردندش به صحرا بر سر راه*روان کردند سنگ از چار سو گاه

چو سنگ بی عدد بر زن روان شد*گمان افتادشان کز زن روان شد

برای عبرت خلق جهانش*رها کردند آنجا همچنانش

زن بیچاره بر هامون بمانده*میان خاک غرق خون بمانده

چو شب بگذشت و روز افتاد آغاز*زن آمد وقت صبح اندک به خود باز

به زاری و نزاری ناله میکرد*ز نرگش زعفران پُر ژاله میکرد

یک اعرابی بر اشتر صبحگاهی*مگر آن روز می آمد زراهی

شنود آن ناله و بی خویشتن شد*فرود آمد ز اُشتر پیش زن شد

بپرسیدش که ای زن کیستی تو؟* که همچون مُرده ای میزیستی تو؟

زنش گفتا که من بیمار و زارم*عرابی گفت من تیمار دارم

نشاندش بر شتر بردش به تعجیل*به سوی خانه خود کرد تحویل

تعهد کرد بسیاری شب و روز*که تا با حال خود شد آن دل افروز

دگر ره تازه شد گلنار رویش*ز سر در حلقه زد زنار مویش

ز زیر سنگسار او آشکارا*چنان آمد که لعل از سنگ خارا

عرابی چون جمال ؟آن چنان دید*به خون خویش حکم او روان دید

ز عشق روی او بی خویشتن شد*ز دردش پیرهن بر تن کفن شد

به زن گفتا که شو جفت حلالم*که مُردَم زنده گردان از وصالم

زنش گفتا: مرا چون شوی باشد*چگونه شوی دیگر،روی باشد؟

چو از حد در گذشت آن مهربانی*به خود خواند آخر آن زن را نهانی

زنش گفت: ای ز دین پیچیده سر تو* نمیترسی ز خشم داد گر تو؟

مرا از بهر حق تیمار بَردی*کنون فرمان دیوار کار بُردی؟

چو خیزی کرده به زبان میاور*خلل در کعبه ایمان میاور

که چون این را اجابت می نکردم*بسی دیدم بلا و سنگ خوردم

کنون تو نیز می خوانی بر اینم*نمیدانی که من چون پاکدینم

اگر پاره کنی صد بار شخصم* نیاید در تن پاکیزه نقصم

برو از بهر یک شهوت که رانی*مَخَر جان را عذاب جاودانی

ز صدق آن زن پاکیزه گوهر*گرفت آن مرد اعرابیش خواهر

پشیمان گشت از آن اندیشه کردن*که کار دیو بود آن پیشه کردن

غلامی داشت اعرابی سیاهی* در آمد آن سیه ناگه ز راهی

چو دید او روی آن زن دل بدو داد*بشوریدش دل و جان تَن فرو داد

دلش را وصل آن زن آرزو خاست*ولیکن می نشد آن آرزو راست

به زن گفتا: شَبَم من،تو چو ماهی*چرا با من به هم بودن نخواهی؟

زنش گفت: این نگردد هرگزت راست*که از من خواجه ی تو این بسی خواست

چو او وصلم نیافت آنگاه مه روی*کجا یابی تو آخر ای سیه روی؟

غلامش گفت : میگردانیم باز* ز من نَرهی تو تا نرهانیم باز

و گرنه حیلتی سازم به مَردی* که حالی زین وثاق آواره گردی

زنش گفت: آنچه خواهی کن چه باک است؟*که نندیشم اگر قسمم هلاک است

غلام از وی بغایت خشمگین شد*ز مهر او چنان بود و چنین شد

شبی بر خاست از کینی که او داشت*زن خواجه یکی طفل نکو داشت

بکُشت آن طفل را در گاهواره*پس آنگه برد آن خونین کتاره----(شمشیر)

به زیر بالش آن زن نهان کرد*که آن خون این زن نا مهربان کرد....

ادامه دارد...........

برای روز کودک دخمرم شال و کلاهشو اماده کردم اولین بارم بود  بعد از شالی که برای همسر جان پارسال بافتم ..... معلومه کار ادم آماتوره!ولی دخترم خیلی ناز میشه!

Image and video hosting by TinyPic

پ ن فوتبالی: کلی خوشحال شدم از برد تیم فوتسال .... مخصوصا که ایرانیا حال دروازه بان اعتماد به نفس دارشونو گرفتن!!!!!!!!!!!!

پ ن همسرانه:به خاطر تو با تمام ستاره ها مهربان خواهم بود... اگر تو بخواهی کویر را هم دوست خواهم داشت.......

پ ن اعتماد به نفسانه: مرسی که گفتین خطم خوبه! این البته برا ۷ سال پیشه الان بهتره....یهنی امیدوار باشم؟ یهنی برم کلاس خط؟

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:45 توسط خانومی| |

سلام

خیلیا توی این 6-7 ساله ازم پرسیدن راز این 777 چیه و الان خیلی از حتی فامیلامون میدونن که این یه رمزه بین من و همسر جون ... برای بعضیام گفتم که علتش چیه ....

من همیشه عدد 7 روز دوست داشتم و وقتی دیدم همسرم هم دوست داره و میگه نشانه کثرت هست و البته توی این پست وبلاگش هم یه چیزایی درباره 7 گفته ...دلم میخواست این مثل یه رمز باشه ... سال اول ازدواجمون روزایی که پیش دانشگاهی میرفتم و بعد از ظهری بودم همسر جانو نمیدیدم برا همینم براش یادداشت میذاشتم خوب یادمه که توی اولین یادداشتم نوشتم دوستت دارم 7*7 تا و این یه شروع بود ... دیدیم خیلی دوستت دارم سه تا کلمست پس چه بهتر که جای اینا سه تا 7 کنار هم قرار بگیره و چقدرم قشنگه این 777! همسر جان شماره همراهشم 3 تا 7 داره! هر چند کنار هم نیست! توی اون سال قرار بود برامون خط تلفن جدا بکشن و من و همسر جان دلمون میخواست 7 داشته باشه و شد اخرش 1370 بود یه عالمه ذوق کردیم و خواهرشوهرام نگامون میکردن فکر کردن واسه تلفنه حتما!روی کیک سال اول تولد دخترم دادیم نوشتن 777 ... حالا هر کدوم از این 7 ها به یکی از ما سه نفر تعلق داره ! همسرم هم تمام ادرسا و ای دیش و حتی ای دی منم این 777 رو داره فکر کنم الان فقط خواجه حافظ شیرازی خبر نداره !

خلاصه که همسر جونم دوستت دارم 777 تا.....

اون سال که محرم شدیم ده روز بعدش روز زن بود و خانوادم رفتن مشهد و من به دلایلی نرفتم ! موندم خونه مادر بزرگم ..همسر جان خبری ازش نبود و من نگران ..روز زن شد و اومد و فهمید دلیل غیبتش مشغول بودن بوده ... داشته برا من یه دفتر درست میکرده ! پر از مطالب جالب و خوشگل ..مذهبی ..عاشقانه ..حدیث و حتی لطیفه! و چند تا شعر و نامه !اول دفتر هم یه شعر بلند از عطار بود که خیلی قشنگ بود و هنوزم گاهی میخونمش ..حالا اولشو میذارم اینجا اگه خواستین و خوشتون اومد بگین تا بقیشم بنویسم براتون ....

**************************

داستان زن پارسا

زنی بودست با حسن و جمالی *شب و روز از رخ و زلفش مثالی

خوشی و خوبیش بسیار بودش*صلاح و زهد با آن یار بودش

به خوبی در همه عالم عَلَم بود*ملاحت داشت،شیرینیش هم بود

چو بگشادی عقیق دُر فشان را* به آب خضر کشتی سرکشان را

صدف گویی لب خندان او بود *که مروادیدش از دندان او بود

کسانی کَز سخن دُر میفشاندند* به نام او را همی " مرحومه" خواندند

مگر شویی که آن زن داشت ناگاه *برای حج روانه گشت در راه

یکی کهتر برادر داشت آن مرد* ولیکن بود مردی ناجوانمرد

وصیت کرد از بهر عیالش *که تا تیمار میدارد به مالش

به حج شد عاقبت چون این سخن گفت *برادر،آنچه فرمودش پذیرفت

شبانروزی به کار او در استاد *به نو هر ساعتش چیزی فرستاد

پگاهی سوی آن زن رفت یک روز* بدید از پرده روی آن دل افروز

دلش از دست رفت و سرنگون شد* غلط کردم ،چه میگویم که خون شد

بسی با عقل خود زیر و زبَر شد* ولی هر لحظه عشقش گرمتر شد....

اگر خواستین و جالب بود بقیشم مینویسم ....

این تصویر صفحه اول دفتری که همسر جان به من داد و دومی هم تصویر دفتری که من برای همسر جان توش مینوشتمو ۷۷۷ همین جا شکل گرفت!

Image and video hosting by TinyPic  Image and video hosting by TinyPic 
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 13:23 توسط خانومی| |

 

خیالباف

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، احساسی)

تو یک تیپ "خیالباف" هستی. کم حرف و با قوه تخیل زیاد. تو اصولاً شخصیت خجالتی و ساکتی داری. تو علاقه زیادی به حقایق، وقایع و کلا چیزهایی که در اطرافت می گذرد نداری ولی در عوض جهانی درونی برای خودت ساخته ای که کاملا پیچیده و باشکوه است.

قدرت خلاقیت و حس نیرومندت، باعث شده که شخصیتی قوی داشته باشی که اگر کسی تلاش کند تو را بشناسد، حتماً این شخصیت قوی را می بیند. البتّه کمتر کسی چنین تلاشی می کند، چون مردم معمولاً فکر می کنند که در زندگی آدم نا موفقی هستی.برای همین هم، جوان! سعی کن با خودت کمتر حرف بزنی و با مردم بیشتر.

اینم تست شخصیت شناسی... عجب شخصیتی دارم... اینو خیلیا بهم گفتنُ تا حدی که میگفتن عین آن شرلی هستی!

پ ن دوستانه: سارا جان مامان شدنت مبارک!

پ ن همسرانه:عشق را با تو تجربه کردم،امید به زندگی را در تو آموختم،محبت را در قلب تو یافتم،ای شاپرک شبهای تنهایی ام!با هر تپش قلبم میگویم:دوستت دارم۷۷۷

پ ن توضیحی:همسرانه رو مینویسم تا روز تولد همسرجان ۲۰ آبان ....

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 23:18 توسط خانومی| |

سلام

عید گذشتتون مبارک....

امروز صبح از شهرستان برگشتم .. همسر جان خونه نیست و این یعنی یه ضد حال اساسی!!!!!! شهرستان که بودیم مامان برا خواهری آش پخت!!!!جاتون خالی خیلی خوشمزه بودو البته بیشترشو من و همسر جان تقسیم کردیم ..دیروز بعد از ظهر همسر جان برگشت و توی راهم مدام به هر مسیری که می رسید یه شعر میگفت که یعنی اونجاست....

مثلا:دو راهم ..تو رو میخوام همراهم!      یا وقتی رسیده بود بیستون دیگه حسابی جو فرهاد خان گرفته بودشو:ای ۷ ستون زندگی بی تو بیستون است زندگی!!!!!!!!!!!!!

... نمیدونم چرا حرفم نمیاد ...

همسرانه:آسمان وقف نگاهت گل من،مانده ام چشم به راهت گل من،هر کجا هستی و

باشی گویم:که خدا پشت و پناهت گل من!!!!!!!!!!!

اضافه شده در ۹:۳۰ شب: شبکه دو داره یه  ترانه کُردی پخش میکنه ... و من دلم پر کشید به شب نامزدمیون ..اون شب این اهنگ اروم رو گذاشتیم .....

مضمونش درباره عشق شیرین و فرهاد و بیستونه

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد........ راستی چرا این اهنگو گذاشته بودن؟!!!!!!!شاید چون یه کوه اندازه بیستون رو از سر راهمون برداشتیم تا به هم برسیم

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:37 توسط خانومی| |

سلام

بعدا اضافه شد: یادم رفته بود بگم که دیروز ۷/۷/۸۷ بود سه تا ۷ پشت سر هم ! برای همینم دیشب شام بیرون بودیم! امشب بابا و مامان برای کاری میان اینجا و اگه خدا بخواد من باهاشون میرم شهرستان ... همسر جانم برا عید میاد .... پس اگه نتونستم بنویسم عیدتون مبارک ...... روزه نمازهاتون قبول .......کامی اونجا خراب شده و من هیچ امیدی برای اومدن تو نت ندارم .. پس اگه رفتم خدانگهدارتون.........

 -خوبین؟ چه میکنید با این روزای آخر رمضون ...هر چند دلم میگیره از رفتن این ماه اما واقعا بی رمق و خسته شدم ..مخصوصا که دیگه ون قسمت ازفکرم که میگه چی بپزم کلا از کار افتاده..

-مهمونی روز پنجشنبه به خوبی برگزار شد ...به مامان خودمم گفتم بیان که خب نمیتونستن ازشهرستان خسته بیان اینجا ... تصمیم داشتم افطاری ساده درست کنم برا همینم رولت نون پنیرو شیرینی و خرما گردو و کماج حاضر کردم به علاوه شزبت آبلیمو که میدونستم همه دوست دارن.. همین!!!!!!! البته پدرشوهر جان زحمت کشیدن حلیم خریدن ....

شام هم خورشت بادمجون و قورمه سبزی درست کردم ... وای فکر نمیکردم همه اینقدر از خورشت بادمجون خوششون بیاد...البته بماند که یه نفر طبق معمول خودشو زد به کوچه علی چپ!!!!!!!

بعد شامم هویج بستنی درست کردم ...خلاصه که بد نبود ... خوش گذشت.. همسر جانم خیلی کمک کرد و البته مدام هم تعریف میکرد ...

-توی پست قبل یادم رفته بود که بگم عمه کوچیکه ....که الان سه ماهی میشد که کاملا همسایه شده بودیم رفتن شهرستان .. خونه خریده بودن... روز 31 شهریور رفتن و من همین طور بغض کرده بودمو و گریه میکردم هر چقدرم همسایه میگفتن ناراحتی نداره من بازم غمگین بودم .. به هر حال ... خدا پشت و پناهشون باشه ....

-الانم یه کمی سر همسر جان غر غر کردم ... خدا منو ببخشه .. (عجب رویی دارما) خودش میدونه از خستگی و بیکاری زیاده ... تو خونه موندن گاهی ادمو کلافه میکنه ...ب

-برای دخمری کاموا خریدم که شال و کلاهشو ببافم ... یه سوالاتی هم دارم که باید از دوست خوبم حدیثه جان بپرسم ....

-دیگه اینکه شهر ما پارچه هاش خوشگله برا همینم از اونجا پارچه خریدم برای کت و یه پیرهن که اینجا بدم خیاط بدوزه .. اگه خدا بخواد اواخر آبان ماه بابا و مامان عازم حج تمتع هستن و منم یک ماه شایدم بیشتر شهرستانم ... باید زودتر اقدام کنم ... مدل کت رو انتخاب کردم اگه بشه عکسشو میذارم تا نظر شما رو بدونم .... یه کت پوشیده میخواستم .... برای پیرهنش حریر گرفتم و فعلا مدلشو نمیدونم ... خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم ...

- وایییییی میدونم خیلی پراکنده گویی کردم میدونم .. اما خب دیگه شما ببخشید این پراکندگی افکارمو به بزرگی خودتون.....

- تی تی جان دوست خوبم دلم برات تنگ شده ....

همسرانه:تو مرا میفهمی...من تو را میخواهم...وهمین ساده ترین قصه یک انسان است... تو مرا میخوانی،من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم....و تو هم میدانی تا ابد در دل من خواهی ماند.......

اینم مدل کت!

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 2:1 توسط خانومی| |

سلام
روزه نمازهاتون،شب زنده داریاتون و دعاهاتون همگی قبول باشه انشاالله...
متاسفانه امروز با وجودیکه تمام تونمو گذاشتم دیگه نتونستم روزه بگیرم ... دیور از ظهر بی حال افتادم تو خونه و حتی ظرفای سحرو نشستم ... همسر جان که اومد اونم با حال سرماخورده و روزه دار همه رو شست و خونه رو هم جمع کرد و من یک عالمه خجالت کشیدم .... نه این که اولین بارش باشه ها ... فقط چون خودشم حال ندار بود میگم ...
دیشب یه دستی به سر روی خونه کشیدیمو یه چیزاییو تغییر داریم ... بد نشده ... مادر شوهرو خواهر شوهرمو برای فردا شب دعوتشون کردیم .... دعا کنید همه چیز خوب پیش بره ...
روز 21 رمضان همین طوری نیت کردم آش بپزم .... از صبح دست به کار شدم و ساعت 6 آش حاضر شد ... جاتون خالی آش خوبی بود با اینکه نچشیده بودمش اما همه چیزش خوب بود ... چند تایی به همسایه دادم و یه ظرفم پر کردمو با همسر جان رفتیم خونه عمه جان(مادرشوهر)...  عمه و شوهر عمم خیلی تعریف کردن و تشکر کردن... اما دوتا خواهر شوهرام.........  من احتیاجی به تعریف و تمجید ندارم که .... فقط یه تشکر ... بیخیال .. قرار بود تو فکرش نرم!
دیروز مدرسه شروع شد و من بازم رفتم تو حال و هوای همون روزا ..همون روزایی که اینجادربارش نوشتم ...

اینم عکس آش ... البته به خوبی آشای شما نمیشه ...

 

                             Image and video hosting by TinyPic

دوستانه: دوست خوب و مهربونم ... فکر میکنم که الان ایران باشی ... کنار خانوادت .... برات ارزو میکنم که روزهای خوبی داشته باشی و با یک عالمه شادی برگردی ....

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 13:56 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin