راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
ممنونم از لطف همگی شما و از ته دلم دعا میکنم که این سفر نصیب همتون بشه.... دیروز همسر جونم اومد و یه عالمه دلتنگش بودم اما خب امروز ساعت ۶ مجبور بود بره .... کلی قند توی دلم آب شد که به خاطر من اومده بود عصری هم با هم رفتیم بازار و برای نوشتن کارتها روانویس گرفتم .... راستش خودمون نخواستیم تایپی باشه لذتش بیشتره ... ولی خداییش خیلی زیادن انگار با دیدن همسر جون یه انرژی تازه میگیرم .... مسئولیت سختی هست ... اما خب در کنار هم شیرینه ... دیشب با مامان و بابا صحبت کردم ... مامان میگفت دو رکعت نماز اختصاصی فقط برای علی توی مسجد پیامبر خونده ... خوشبحالش با این مادر زنش همسر جون تا فردا بعد ظهر نمیاد .... و من منتظرشم بی صبرانه .... خلاصه که اینم یه تجربه جدید و یه مدل زندگی تازست .... ... همسرانه: من نباشم کی برات قصه میگه تا بخوابی..... بابا و مامان روز شنبه ساعت ۷ غروب رفتن ... یه حرفی بابا گفت که بغض گلومو گرفت گفت من همیشه آرزوی بقیع داشتم و حالام اول میرم بقیع .... وای که چه قدر این روزل قشنگ بودن امروز آش پختیم براشون یه دیگ خیلی بزرگ بیشترش کار خودم بود و همه هم خوششون اومد و تشکر کردن نشون به اون نشونی که هیچی از آش نموند که خودم بخورم امیدوارم سفر همه ئ حاجیها بی خطر باشه ..میخونمتون ..ببخشید که نمیتونم کامنت بذارم ... پ ن دلتنگی: همسر جونم میدونی الان دلم بران انداز ه ی یه نقطه شده .... دوستت دارم نارنینم بنده الان خونه مامانم تشریف دارم ..جای شما هم خالی ... پر از رفت و آمد و هیجان.. خدایا این سفر معنوی رو قسمت همه کن ...آمین ... همسر جونم دلم برات تنگ شده از صبح ساعت ۶ تا الان ندیدمت .... دلم برات تنگ شده جوونم دوسه روز پیش با همسر جونم تصمیم گرفتیم مهمونی تولد همین جمعه باشه چون همه میتونن بیان و دور هم هستیم البته این همه که میگم زیاد نیست با خودمون یه ۱۷-۱۸ نفری میشیم ...البته قراره که نهار هم بدیم ..حالا من یه فکری دارم ...میخوام برا نهار جمعه آبگوشت با نون سنگک و سبزیو دوغ و... بذارم چیزی که خیلی از مهمونامون دوسش دارن ... البته همه هم تازگیا مهمون ما بودن و تقریبا هر مدل غذایی درست کردم ... میخوام یه تنوع باشه ...هیچ وقت برای مهمونام این کارو نکردم .... نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پ ن دوستانه: بارانه مهربونم از این همه محبتت ممنونم ...حالا میفهمم که تو دنیای مجازی واقعا میشه دوستای واقعی داشت پ ن توضیحی :متاسفانه به خاطر حضور یه سری ادمای بی ادب .... مجبور شدم کامنتدونی رو تاییدی کنم پ ن توضیحی ۲:شرح اون علل خستگی رو انشاالله تو پستای بعدی مینویسم پ ن همسرانه:همه کلمات با آنچه میان من و توست بیگانه اند ...و من هیچ کلمه ای را برای گفتگو با تو شایسته تر از سکوت نیافته ام ....آیا سخن مرا میشنوی؟۷۷۷ ۷ دلیل خستگی در خانم ها: ۱- کم خونی ۲-کم کاری تیروئیدی(هیپوتیروئیدیسم) ۳-عفونت تشخیص داده نشده م ج ا ر ی ا د را ر ۴-دریافت زیاد کافئین ۵-آلرژی های غذایی ۶-آپله تنفسی هنگام خواب ۷-بیماریهای قلبی تشخیص داده نشده توضیحات خوبی داشت ... یعنی گاهی ما فقط فکر میکنیم کار زیاد تو اداره و یا خونه باعث خستگی میشه در حالی که دلایل مختلفی میتونه داشته باشه ... پ ن همسرانه:نگاهم کن که من محتاج آن چشمان دلتنگم...بگو با من دوباره راز مستی را... که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمیبندم ..... پ ن یواشکی: گاهی به سرم میزنه وبلاگم رو ببندم ..اما ده دقیقه بعدش پشیمون میشم . مدتیه که شبها یه کابوس تلخ و بد سراغم میاد ... خیلی تلخ !!!!!! دیشبم باز تکرار شد و باز من ترسیدم در این مورد به همسر جان هم چیزی نگفتم اما خیلی اذیت میشم از صبح قفسه سینم درد عجیبی داره ... دلیلش چی میتونه باشه؟اصلا نمیخواستم در این مورد توی وبلاگم چیزی بنویسم و خاطر شما رو هم ناراحت کنم ... اما واقعا داره آزار دهنده میشه به خصوص که من ادمی نیستم که این حرفا رو با کسی در میون بذارم ... اگر یکی دوبار بود خب میذاشتم به حساب خستگیهام اما بارها و بارها داره تکرار میشه ======================================================= اینو جایی خوندم و برام جالب بود خواستم توی پست جدید بنویسمشون اما دیدم ادامه همینا باشه بهتره این دو روزه هر چی فکر کردم اگخ نامرئی بودم چیکار میکردم هیچی به ذهنم نرسید !!!! ولی به همسر جان که گفتم یه جواب دندان شکن!!!!!! داشت ... واااااااااااا اما خب اگر واقعا قراره من نامرئی بشم! ترجیح میدم یه سر برم خونه مادر شوهر و خواهر شوهرم ... یه سرم برم خونه فک و فامیل ... ولی خداییش دیروز با یه سوژه نامرئی ملتو سرو کار گذاشتم! خلاصه اون عکسه که خراب شد ولی رسیدیم نزدیکای خونه عمم یه بار دیگه عکس گرفتم و این یکی دیگی هیچکی نبود ... یادم اومد که اگه نامرئی بودم عکس میگرفتم ..از هر چیز جالبی که به نظر مردم جالب نیست .. کسی هم تعجب نمیکرد اونوقت عکسشو میذارم ببینید ... یه عکس جالبم از دخمری گرفتم ..لباس گرم پوشیده بود کنار خونه عمم یه پارک خوشگل و پر گل هست اونجا عکس گرفتم ازش ... وای یه پارادوکسی شده !!! امروزم یه کیک اسفنجی قلبی درس کردم که اگه خوب بشه از همون مدل برا تولد دخمری بپزونم که واقعا عالی شد ... نان گیسو هم درس کردم ... خلاصه که کمی فعالیت کردم .. دوستای ماه و گلم من برم اونجا بازم اینترنت هست پس خوشحال نباشید که من نیستم!!!!!! پ ن برای خدای مهربونم!!!!!!!:الحمد لله ... شکرت خدایااااااااا یعنی منم که دارم ۳ سالگی گلم رو لمس میکنم ؟همون که توی ۳-۴ ماهگی با اشک فقط روزی سه قاشق شیر میخورد؟ همون که دکترا وقتی همه ازمایشا رو میدیدن لبشون آویزون میشد و میگفتن دیگه نمیدونیمممممممم.. خدایا تو برام نگهش داشتی ..خود خودت ... با آیه کتاب خودت شروع کرد به شیر خوردن .. خدایا به خودت میسپرمش .. حفظش کن .. عاقبت به خیرش کن...آمین پ ن همسرانه:ای تماشایی ترین مخلوق خاکی،آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم!!!!!! پ ن وبلاگانه: منم دوستای گلم سایه جون ..مهربان جون و سارا جون و سیندخت جونو دعوت میکنم ... و هر کی دوست داره که این بازی رو انجام بده ... از صحرا جونم به خاطر دعوتش ممنونم اینم همون منظرهه!: پ ن: بعضی از دوستان قالب وبلاگشون از سایتی هست که انگار قاط زده قالب وبلاگ دخترم هم همین طور بود و من مجبور شدم عوض کنم چون به جای وبلاگش یه سایت تبلیغی باز میشد حالا خواهش میکنم اگه امکان داره عوضش کنن .... ملیحه جون..نینا و چند نفر دیگه .... من برگشتم .. نیست نبودم! از اون لحاظ گفتم یه کار مهم هم انجام دادم .. کادو تولد همسر جانو گرفتم .. اما چون میاد میخونه نمینویسم اینجا ... اما خب تولدش بیست ابانه ..تولد امام رضا(ع) ... دو روز قبل تولد دخمری ... پس همه رو با هم یکی میکنم ... نمیخوام مهمونی آنچنانی باشه . یه بعد ازظهر ! خودمم کیکشو درس میکنم ... بعدم باید بریم شهرستان تا تقریبا ۴۰-۵۰ روز! اونجام ...خداییش اگه اینرنتش مثل این چند روز باشه برمیگردم الانم که خونم و منتظر همسر جان که امروزم دیر میاد !!!!!!! وای این متن دو تا پست پایینترو خوندین؟ به نظر واقعا قشنگ بود ... پ ن همسرانه: زان پیش که خواستیم مَنَت خواسته ام !!!!!!!! کلی خبر دارم ... خیلی خیلی زیاد!!!!!! البته برای من! اما الان از ذوق زیاد و همین طور یه ذره ناراحتی نمینویسم تا فردا !!!!!!!!! یه ذره من غر زدم ..یه ذرم همسر جان ناراحت شد!!!!!!!!! پس بعدا مینویسم همسرانه رو هم نمینویسم الان ... دلت بسوزه همسر جان *********************** خب از اونجایی که امروز فرداست ! مینویسم همسر جانم که گفت کار داره نمیتونه بیاد اومدیم دم در پاساژ ...یه خانوم ناز گفتم که ساراجونم قراره بیاد برا همینم منتظر موندیم و اومدن البته با دخمر نازش و همسرش ولی خودمونیما آقایون بیشتر حرف داشتن برا گفتن خلاصه این خبر مهم من بود نگران نباشین ما همون دیشب آشتی شدیم وایییییییییی برا اولین بار مربای به درست کردم پ ن دوستانه: دوست خوب و نازنینم پ ن همسرانه:.....و تو چون مصرع شعر زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی !!!!!! پ ن:دوست جون ماهم اجازه دادن پس میگم این عزیز دلم کیه ... سیندخت جون!
به هر حال باید همه هنرمو به کار بگیرم و بنویسم ....
...![]()
دوستت دارم ۷۷۷
![]()
![]()
الان ۵۲ ساعته ندیدمت .... زودی بیا مهربونم ...
![]()
![]()
در راههای سخت عبورم ز زندگی...تا ساحل امید تو همراه آمدی
ای مهربانترین تپش قلب زندگی.... ای قصه صبوری گلهای عاطفه
ای امتداد آینه عشق تا ابد...ای معنی تولد گلهای ارغوان
آبــــــــــــــــــــــی تر از شکفتن روح حقــــــــــــــــــایقی
دستان توست سایه صدها گل غریب...تو شرح حال سوختن شمع عاشقی
یادم نمیرود که چه کردی برایمن....گلدان آرزوی مرا آب داده ای
در سایه روشنی که پر از عطر یاس بود...من را به روی ثانیه ها تاب داده ای...
بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست...و قشنگترین روزم روز شکفتنت...
تولدت مبارک ....تولدت مبارک همه ی همه ی قشنگی زندگی ام ...
همه ی عطر زندگی ام ....
علی نازنینم..... تولدت امسال مصادف با ولات امام الرئوف هست....
امام رضا همیشه نگهدارت مرد نازنینم!
دوستت دارم 777
پ ن همسرانه: اینم باید بنویسم چون قرارمون این بوده که تا روز تولد بنویسم:
شعرش از خاله جون خودمه که دلم براش یه ذره شده
این غزلهای غریب از زبان من و توست...بهترین شعر سکوت در میان من و توست
این همه ابر سیاه این همه چتر سفید...روی دستان غزل آسمان من و توست
بخدا این همه عشق این همه شوق و صفا...یک هوا حس قشنگ در میان من و توست
چشم ایجازو بیان ساده و مبهم و سرد..طرح تصمیم و جدل نگران من و توست
من و تو یک غزلیم از غزلهای خدا.....تیر آماده ی عشق در کمان من و توست
مضرب باز دعا با شقایق همراه...بخدا راز قشنگ در میان من و توست
پ ن:برای دیدن گزارش تولد به اینجا برید:http://reyhaneh7777.blogfa.com/
پ ن:کتی رو که قرار بود بدوزم دوختم البته عکسش زیاد مشخص نیست اما توی تن خیلی خوشگله پیرهنمم قشنگ شده اینم کتم:http://i34.tinypic.com/o5onxv.jpg
خیلی خیلی خیلی ممنونم از اینکه همتون کمک کردین راحتت تر تصمیم بگیرم ...
روز چهار شنبه و پنجشنبه مشغول خرید تهیه مواد کیکا بودم..دو تا کیک یکی برای همسر جان . یکیم برای دخمر نازم .... و بعد خرید گوشت و سبزی و ماست و....... واییییی جای همگی سبز.....
یه آبگوشت واقعا عالی با سبزی با ماست و خیار و پیاز و ترشی لیته ونون سنگک....خوشمزه بود خیلی ...اینو از اینجا میگم که همه خوردن با لذت ... البته وقتی هم میفهمیدن غذا چیه کلی ذوق میکردن...
به پیشنهاد دوستای نازم و لطف بارانه جون سالاد ماکارونی هم درست کردم و البته اونم خوشمزه شد و اونم خورده شد(دچار خودشیفتگی شدم)کیکا هم خوشمزه بود .... یه اتفاق جالبم افتاد ..عمه کوچیکه تا چند وقت پیش همسایمون بودن و رفتن شهرستان روز قبل تولد زنگ زدن که اینجان دارن میان خونه منم دیگه خوشحال شدم و اونام توی جشنمون بودن ...امسال همه اومدن بی دغدغه ..بی سرو صدا چقدر خوشحال بودم ... مامان و بابا که اومدن یهو بغضم شکست .... شبیه مسافرا شدن ..شبیه حاجیا ... یه عالمه بغضمو قورت دادم اما نشد ..اشکام ریختن ..
خلاصه همه چیز خوب بود خدا رو شکر .... کادو همسر جانو که دادم کلی همه خوششون اومد یه تک پوش پاییزه که خیلیم بهش میومد ... هر چند اونی نبود که دلم میخواست ولی واقعا قشنگ بود ...
اما یه ذره از دست همسر جان دلخور شدم قبل باز کردنش گفت حتما جوراب و... ایناس ..این در حالی هست که من اصلا اصلا هیچ وقت اینجور کادویی(جوراب و..)ندادم .... بهش نگفتم... اما دلم شکست خب ...
بعد تقسیم کیکا ظرف شکلات رو گرفتم . همه رو ریختم بین مهمونا ..هیجان داشت..جالب بود .... الان عکسا رو آپلود نکردم در اولین فرصت عکسا رو میذارم ...من حتی فرصت نکردم لباس خوبی بپوشم ... و عکس بگیرم ..اما مهم دل همسرم و دخترم بود که شاد شد مهم مهمونا بودن که بهشون خوش گذشت .... مهم شادی بود ....
عمم(مادرشوهرم)از امروزه میره شهرستان خونه مامانم تا این روزای آخری کنارشون باشه و تو کارا کمکشون کنه من شاید دو سه روز دیگه برم ....
پ ن همسرانه:دوست دارم همیشه از تو بنویسم ...بی آنکه در جستجوی قافیه ها باشم...بی آنکه واژه ها راانتخاب کنم ...دوست دارم از تو بنویسم که میدانم هنوز دوستم داری و هر سپیده دم یک سبد مهربانی از تو دریافت میکنم ....777.....

..خیلی دوستت میدارم .... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست.
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم."
اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود .
در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من ندارید.
من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه..."
به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه![]()
![]()
فکر بد نکنیدا خب دارم راستشو میگم ..دلم میخواست بدون اینکه دیده بشم برم توی یه دشت بزرگ و تا جایی که امکانش هست داد بزنم ...
صبح قرار بود به جای مامان و بابا بریم جلسه حج ... ساعت ۸ از خونه زدیم بیرون که ریحانو بذاریم خونه عمه ... رسیدیم یه مسیری پیاده شدیم دیدم کوه طاقبستان منظره خوشگلی داشت گفتم یه عکس بگیرم ... موبایلو گرفتم بالا و.......
سر همه عابرا و راننده ها و هر کی دید منو با موبایلم رفت رو به بالا
همسر جانم میگه بسه بیا همه دارن بالا رو نگاه میکنن .. حالا فکر کردن من دیوونه شدم یا لابد یه شی نا مرئی دیدم ...![]()
![]()
علت زیاد موندنم اینه که خواهرم و داداشی تنهان ... اونجا باشم بهتره ..فاصلشم تا اینجا یک ساعته و همسر جانم هر وقت بخواد میاد ... ولی بدجور از حالا دلتنگشم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بله دیگه جمعه هفته پیش رفتیم شهرستان ... مامان میخواست ترشی و مرباهای مجلسشون رو خودش درست کنه . منم حساسسسسسسسسسسسس رفتم کمکش .. خداییش عجب ترشی و مرباهایی شدا ... من یه کم از مربای زرشک اوردم ... ![]()
![]()
سعی میکنم گاهی ارزشمو به یاد بیارم!!!!!!!!! سعی میکنم ....
![]()
![]()
سلام( پی نوشت دارد)
![]()
تا فردا منتظر بمون
.. از چند روز قبل یا یه دوست خوب و عزیز وبلاگی قرار داشتیم ... یعنی قرار بود بیان اینجا ...و امروز ساعت ۱۰ صبح قرار شد همدیگرو ببینیم ... دوست جون خودم سارا جونم قرار شد اگه تونست بیاد سر قرار ... ![]()
.... اما قربونش برم که اینقدر مهربونه![]()
.. زنگ زد گفت من نزدیکای همون محل قرارم خودتو برسون
.... فدات شم من که اینقده مهربونی
... یه گشتی با هم تو پاساژ زدیم و ......
یه لحظه به ما نگاه کرد ... ته دلم حدس زدم که باید دوست جون باشه ... اما رفتیم تو که اومد ازپشت سر صدام زد
... وای همون طور که فکر میکردم مهربون و خانوم و نازنین .. همسرشونم بودن ... منم یه هدیه خیلی خیلی ناقابل فقط برای یادگاری براش گرفته بودم که دادمو . البته یه کادو نازم گرفتم !!!!!! ممنون دوست خوبم ... (اگر اجازه بدن بعدا ادرس وبلاگشم میگم اینجا) ...![]()
![]()
...
.. ما که همه چیزو درباره هم میدونستیم
...
... کلی ذوق زدم و کلیم خوشحال ... پس دیدین حالا هیجانش برا من بود بیشتر گفتم ننویسم تا شمام یه ذره هیجان زده بشین ...![]()
... یعنی اصلا قهر نشدیم که ... فقط یه ذره من خسته بودم ... ![]()
... خیلی خیلی خوب شد ... (اعتماد به نفسه دیگه
)
از دیدنت خیلی خیلی خوشحال شدم .. امیدوارم این دیدار شروع یه دوستی پایدار باشه ... امیدوارم هر جا هستی کنار همسرت و خانوادت شاد و سلامت باشی
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



