تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers راز گل سرخ


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















سلام

ممنونم از لطف همگی شما و از ته دلم دعا میکنم که این سفر نصیب همتون بشه....

 دیروز همسر جونم اومد و یه عالمه دلتنگش بودم اما خب امروز ساعت ۶ مجبور بود بره .... کلی قند توی دلم آب شد که به خاطر من اومده بود عصری هم با هم رفتیم بازار و برای نوشتن کارتها روانویس گرفتم .... راستش خودمون نخواستیم تایپی باشه لذتش بیشتره ... ولی خداییش خیلی زیادن به هر حال باید همه هنرمو به کار بگیرم و بنویسم ....

انگار با دیدن همسر جون یه انرژی تازه میگیرم .... مسئولیت سختی هست ... اما خب در کنار هم شیرینه ... دیشب با مامان و بابا صحبت کردم ... مامان میگفت دو رکعت نماز اختصاصی فقط برای علی توی مسجد پیامبر خونده ... خوشبحالش با این مادر زنش...

همسر جون تا فردا بعد ظهر نمیاد .... و من منتظرشم بی صبرانه .... خلاصه که اینم یه تجربه جدید و یه مدل زندگی تازست .... ...

همسرانه: من نباشم کی برات قصه میگه تا بخوابی..... دوستت دارم ۷۷۷

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:29 توسط خانومی| |

سلام دوستای مهربونم ....

بابا و مامان روز شنبه ساعت ۷ غروب رفتن ... یه حرفی بابا گفت که بغض گلومو گرفت گفت من همیشه آرزوی بقیع داشتم و حالام اول میرم بقیع ....

وای که چه قدر این روزل قشنگ بودن امروز آش پختیم براشون یه دیگ خیلی بزرگ بیشترش کار خودم بود و همه هم خوششون اومد و تشکر کردن نشون به اون نشونی که هیچی از آش نموند که خودم بخورم

 امیدوارم سفر همه ئ حاجیها بی خطر باشه ..میخونمتون ..ببخشید که نمیتونم کامنت بذارم ...

پ ن دلتنگی: همسر جونم میدونی الان دلم بران انداز ه ی یه نقطه شده .... دوستت دارم نارنینم الان ۵۲ ساعته ندیدمت .... زودی بیا مهربونم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:41 توسط خانومی| |

سلامممممممممممممم

بنده الان خونه مامانم تشریف دارم ..جای شما هم خالی ... پر از رفت و آمد و هیجان..

خدایا این سفر معنوی رو قسمت همه کن ...آمین ...

همسر جونم دلم برات تنگ شده از صبح ساعت ۶ تا الان ندیدمت ....

دلم برات تنگ شده  جوونم

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 15:52 توسط خانومی| |

از اولین نگاه تو بودی کنار من ...با قلب من همیشه کمی راه آمدی
در راههای سخت عبورم ز زندگی...تا ساحل امید تو همراه آمدی
ای مهربانترین تپش قلب زندگی.... ای قصه صبوری گلهای عاطفه
ای امتداد آینه عشق تا ابد...ای معنی تولد گلهای ارغوان
آبــــــــــــــــــــــی تر از شکفتن روح حقــــــــــــــــــایقی
دستان توست سایه صدها گل غریب...تو شرح حال سوختن شمع عاشقی
یادم نمیرود که چه کردی برایمن....گلدان آرزوی مرا آب داده ای
در سایه روشنی که پر از عطر یاس بود...من را به روی ثانیه ها تاب داده ای...
بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست...و قشنگترین روزم روز شکفتنت...
تولدت مبارک ....تولدت مبارک همه ی همه ی قشنگی زندگی ام ...
همه ی عطر زندگی ام ....
علی نازنینم..... تولدت امسال مصادف با ولات امام الرئوف هست....
 امام رضا همیشه نگهدارت مرد نازنینم!
دوستت دارم 777
پ ن همسرانه: اینم باید بنویسم چون قرارمون این بوده که تا روز تولد بنویسم:
شعرش از خاله جون خودمه که دلم براش یه ذره شده
این غزلهای غریب از زبان من و توست...بهترین شعر سکوت در میان من و توست
این همه ابر سیاه این همه چتر سفید...روی دستان غزل آسمان من و توست
بخدا این همه عشق این همه شوق و صفا...یک هوا حس قشنگ در میان من و توست
چشم ایجازو بیان ساده و مبهم و سرد..طرح تصمیم و جدل نگران من و توست
من و تو یک غزلیم از غزلهای خدا.....تیر آماده ی عشق در کمان من و توست
مضرب باز دعا با شقایق همراه...بخدا راز قشنگ در میان من و توست
پ ن:برای دیدن گزارش تولد به اینجا برید:http://reyhaneh7777.blogfa.com/
پ ن:کتی رو که قرار بود بدوزم دوختم البته عکسش زیاد مشخص نیست اما توی تن خیلی خوشگله پیرهنمم قشنگ شده اینم کتم:http://i34.tinypic.com/o5onxv.jpg
Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 17:23 توسط خانومی| |

سلامممممممممممممممممممممممممم
خیلی خیلی خیلی ممنونم از اینکه همتون کمک کردین راحتت تر تصمیم بگیرم ...
 روز چهار شنبه و پنجشنبه مشغول خرید تهیه مواد کیکا بودم..دو تا کیک یکی برای همسر جان . یکیم برای دخمر نازم .... و بعد خرید گوشت و سبزی و ماست و....... واییییی جای همگی سبز.....
 یه آبگوشت واقعا عالی با سبزی با ماست و خیار و پیاز و ترشی لیته ونون سنگک....خوشمزه بود خیلی ...اینو از اینجا میگم که همه خوردن با لذت ... البته وقتی هم میفهمیدن غذا چیه کلی ذوق میکردن...
به پیشنهاد دوستای نازم و لطف بارانه جون سالاد ماکارونی هم درست کردم و البته اونم خوشمزه شد و اونم خورده شد(دچار خودشیفتگی شدم)کیکا هم خوشمزه بود .... یه اتفاق جالبم افتاد ..عمه کوچیکه تا چند وقت پیش همسایمون بودن و رفتن شهرستان روز قبل تولد زنگ زدن که اینجان دارن میان خونه منم دیگه خوشحال شدم و اونام توی جشنمون بودن ...امسال همه اومدن بی دغدغه ..بی سرو صدا چقدر خوشحال بودم ... مامان و بابا که اومدن یهو بغضم شکست .... شبیه مسافرا شدن ..شبیه حاجیا ... یه عالمه بغضمو قورت دادم اما نشد ..اشکام ریختن ..
خلاصه همه چیز خوب بود خدا رو شکر .... کادو همسر جانو که دادم کلی همه خوششون اومد یه تک پوش پاییزه که خیلیم بهش میومد ... هر چند اونی نبود که دلم میخواست ولی واقعا قشنگ بود ...
اما یه ذره از دست همسر جان دلخور شدم قبل باز کردنش گفت حتما جوراب و... ایناس ..این در حالی هست که من اصلا اصلا هیچ وقت اینجور کادویی(جوراب و..)ندادم .... بهش نگفتم... اما دلم شکست خب ...
بعد تقسیم کیکا ظرف شکلات رو گرفتم . همه رو ریختم بین مهمونا ..هیجان داشت..جالب بود .... الان عکسا رو آپلود نکردم در اولین فرصت عکسا رو میذارم ...من حتی فرصت نکردم لباس خوبی بپوشم ... و عکس بگیرم ..اما مهم دل همسرم و دخترم بود که شاد شد مهم مهمونا بودن که بهشون خوش گذشت .... مهم شادی بود ....
عمم(مادرشوهرم)از امروزه میره شهرستان خونه مامانم تا این روزای آخری کنارشون باشه و تو کارا کمکشون کنه من شاید دو سه روز دیگه برم ....
پ ن همسرانه:دوست دارم همیشه از تو بنویسم ...بی آنکه در جستجوی قافیه ها باشم...بی آنکه واژه ها راانتخاب کنم ...دوست دارم از تو بنویسم که میدانم هنوز دوستم داری و هر سپیده دم یک سبد مهربانی از تو دریافت میکنم ....777.....

Image Hosting Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image Hosting Image Hosting


نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:50 توسط خانومی| |

سلام

دوسه روز پیش با همسر جونم تصمیم گرفتیم مهمونی تولد همین جمعه باشه چون همه میتونن بیان و دور هم هستیم البته این همه که میگم زیاد نیست با خودمون یه ۱۷-۱۸ نفری میشیم ...البته قراره که نهار هم بدیم ..حالا من یه فکری دارم ...میخوام برا نهار جمعه آبگوشت با نون سنگک و سبزیو دوغ و... بذارم چیزی که خیلی از  مهمونامون دوسش دارن ... البته همه هم تازگیا مهمون ما بودن و تقریبا هر مدل غذایی درست کردم ... میخوام یه تنوع باشه ...هیچ وقت برای مهمونام این کارو نکردم .... نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ ن دوستانه: بارانه مهربونم از این همه محبتت ممنونم ...حالا میفهمم که تو دنیای مجازی واقعا میشه دوستای واقعی داشت ..خیلی دوستت میدارم ....

پ ن توضیحی :متاسفانه به خاطر حضور یه سری ادمای بی ادب .... مجبور شدم کامنتدونی رو تاییدی کنم

پ ن توضیحی ۲:شرح اون علل خستگی رو انشاالله تو پستای بعدی مینویسم

پ ن همسرانه:همه کلمات با آنچه میان من و توست بیگانه اند ...و من هیچ کلمه ای را برای گفتگو با تو شایسته تر از سکوت نیافته ام ....آیا سخن مرا میشنوی؟۷۷۷

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:47 توسط خانومی| |

 این عنوان سرمقاله مجله اطلاعات علمی  بود ... نکات جالبی گفته و من تیترهاشو اینجا مینویسم اگر مایل بودین توی پست بعدی کامل مینویسمشون:

۷ دلیل خستگی در خانم ها:

۱- کم خونی

۲-کم کاری تیروئیدی(هیپوتیروئیدیسم)

۳-عفونت تشخیص داده نشده م ج ا ر ی ا د را ر

۴-دریافت زیاد کافئین

۵-آلرژی های غذایی

۶-آپله تنفسی هنگام خواب

۷-بیماریهای قلبی تشخیص داده نشده

توضیحات خوبی داشت ... یعنی گاهی ما فقط فکر میکنیم کار زیاد تو اداره و یا خونه باعث خستگی میشه در حالی که دلایل مختلفی میتونه داشته باشه ...

پ ن همسرانه:نگاهم کن که من محتاج آن چشمان دلتنگم...بگو با من دوباره راز مستی را... که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمیبندم .....

پ ن یواشکی: گاهی به سرم میزنه وبلاگم رو ببندم ..اما ده دقیقه بعدش پشیمون میشم .

مدتیه که شبها یه کابوس تلخ و بد سراغم میاد ... خیلی تلخ !!!!!! دیشبم باز تکرار شد و باز من ترسیدم در این مورد به همسر جان هم چیزی نگفتم اما خیلی اذیت میشم از صبح قفسه سینم درد عجیبی داره ... دلیلش چی میتونه باشه؟اصلا نمیخواستم در این مورد توی وبلاگم چیزی بنویسم و خاطر شما رو هم ناراحت کنم ... اما واقعا داره آزار دهنده میشه به خصوص که من ادمی نیستم که این حرفا رو با کسی در میون بذارم ... اگر یکی دوبار بود خب میذاشتم به حساب خستگیهام اما بارها و بارها داره تکرار میشه

=======================================================

اینو جایی خوندم و برام جالب بود خواستم توی پست جدید بنویسمشون اما دیدم ادامه همینا باشه بهتره

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد.خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان باصحنه ای روبرو شد. قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به اوگفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم.هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد. آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباترمی شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری درچشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند. خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمندشد.آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم
======================
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. 

اسميت
پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. 

زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست. 

وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر بايد بپردازم؟" 

و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم." 

اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! 

چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود . 

در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من ندارید. 

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه 

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم
اسميت همه چيز داره درست ميشه..."
 

به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:58 توسط خانومی| |

سلام ...

این دو روزه هر چی فکر کردم اگخ نامرئی بودم چیکار میکردم هیچی به ذهنم نرسید !!!! ولی به همسر جان که گفتم یه جواب دندان شکن!!!!!! داشت ... واااااااااااا

اما خب اگر واقعا قراره من نامرئی بشم! ترجیح میدم یه سر برم خونه مادر شوهر و خواهر شوهرم ... یه سرم برم خونه فک و فامیل ...فکر بد نکنیدا خب  دارم راستشو میگم ..دلم میخواست بدون اینکه دیده بشم برم توی یه دشت بزرگ و تا جایی که امکانش هست داد بزنم ...

 ولی خداییش دیروز با یه سوژه نامرئی ملتو سرو کار گذاشتم!صبح قرار بود به جای مامان و بابا بریم جلسه حج ... ساعت ۸ از خونه زدیم بیرون که ریحانو بذاریم خونه عمه ... رسیدیم یه مسیری پیاده شدیم دیدم کوه طاقبستان منظره خوشگلی داشت گفتم یه عکس بگیرم ... موبایلو گرفتم بالا و....... سر همه عابرا و راننده ها و هر کی دید منو با موبایلم رفت رو به بالاهمسر جانم میگه بسه بیا همه دارن بالا رو نگاه میکنن .. حالا فکر کردن من دیوونه شدم یا لابد یه شی نا مرئی دیدم ...

خلاصه اون عکسه که خراب شد ولی رسیدیم نزدیکای خونه عمم یه بار دیگه عکس گرفتم و این یکی دیگی هیچکی نبود ... یادم اومد که اگه نامرئی بودم عکس میگرفتم ..از هر چیز جالبی که به نظر مردم جالب نیست .. کسی هم تعجب نمیکرد اونوقت

عکسشو میذارم ببینید ... یه عکس جالبم از دخمری گرفتم ..لباس گرم پوشیده بود کنار خونه عمم یه پارک خوشگل و پر گل هست اونجا عکس گرفتم ازش ... وای یه پارادوکسی شده !!!

امروزم یه کیک اسفنجی قلبی درس کردم که اگه خوب بشه از همون مدل برا تولد دخمری بپزونم که واقعا عالی شد ... نان گیسو هم درس کردم ... خلاصه که کمی فعالیت کردم ..

 دوستای ماه و گلم من برم اونجا بازم اینترنت هست پس خوشحال نباشید که من نیستم!!!!!!علت زیاد موندنم اینه که خواهرم و داداشی تنهان ... اونجا باشم بهتره ..فاصلشم تا اینجا یک ساعته و همسر جانم هر وقت بخواد میاد ... ولی بدجور از حالا دلتنگشم

پ ن برای خدای مهربونم!!!!!!!:الحمد لله ... شکرت خدایااااااااا یعنی منم که دارم ۳ سالگی گلم رو لمس میکنم ؟همون که توی ۳-۴ ماهگی با اشک فقط روزی سه قاشق شیر میخورد؟ همون که دکترا وقتی همه ازمایشا رو میدیدن لبشون آویزون میشد و میگفتن دیگه نمیدونیمممممممم.. خدایا تو برام نگهش داشتی ..خود خودت ... با آیه کتاب خودت شروع کرد به شیر خوردن .. خدایا به خودت میسپرمش .. حفظش کن .. عاقبت به خیرش کن...آمین

پ ن همسرانه:ای تماشایی ترین مخلوق خاکی،آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم!!!!!!

 پ ن وبلاگانه: منم دوستای گلم سایه جون ..مهربان جون و سارا جون و سیندخت جونو دعوت میکنم ... و هر کی دوست داره که این بازی رو انجام بده ... از صحرا جونم به خاطر دعوتش ممنونم

اینم همون منظرهه!:

Image and video hosting by TinyPic

عکس پارادوکسی دخمرم

کیک اسفنجی!

نان گیسو!

پ ن: بعضی از دوستان قالب وبلاگشون از سایتی هست که انگار قاط زده قالب وبلاگ دخترم هم همین طور بود و من مجبور شدم عوض کنم چون به جای وبلاگش یه سایت تبلیغی باز میشد حالا خواهش میکنم اگه امکان داره عوضش کنن .... ملیحه جون..نینا و چند نفر دیگه ....

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 19:14 توسط خانومی| |

سلامممممممممممممممممممممم

من برگشتم .. نیست نبودم! از اون لحاظ گفتم بله دیگه جمعه هفته پیش رفتیم شهرستان ... مامان میخواست ترشی و مرباهای مجلسشون رو خودش درست کنه . منم حساسسسسسسسسسسسس رفتم کمکش .. خداییش عجب ترشی و مرباهایی شدا ... من یه کم از مربای زرشک اوردم ...

یه کار مهم هم انجام دادم .. کادو تولد همسر جانو گرفتم .. اما چون میاد میخونه نمینویسم اینجا ... اما خب تولدش بیست ابانه ..تولد امام رضا(ع) ... دو روز قبل تولد دخمری ... پس همه رو با هم یکی میکنم ... نمیخوام مهمونی آنچنانی باشه . یه بعد ازظهر ! خودمم کیکشو درس میکنم ... بعدم باید بریم شهرستان تا تقریبا  ۴۰-۵۰ روز! اونجام ...خداییش اگه اینرنتش مثل این چند روز باشه برمیگردم

الانم که خونم و منتظر همسر جان که امروزم دیر میاد !!!!!!!

 وای این متن دو تا پست پایینترو خوندین؟ به نظر واقعا قشنگ بود ...

سعی میکنم  گاهی ارزشمو به یاد بیارم!!!!!!!!! سعی میکنم ....

 پ ن همسرانه: زان پیش که خواستیم مَنَت خواسته ام !!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:39 توسط خانومی| |

سلام ... چند روزه من نبودم هیچکی متوجه غیبتم نشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ ای واییییییی دلم سوخت ... ولی زودس برمیگردم .... شاید تا آخر هفته
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:6 توسط خانومی| |

پی نوشت دارد وقتی خدا زن را آفرید، ، او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد.. یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد: چرا اینهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟ خداوند فرمود: آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم در او بکار ببرم اطلاع دارید؟ او باید قابل شستشو باشد، اما نه از جنس پلاستیک، با بیش از دویست قسمت متحرک با قابلیت جایگزینی. او آنها را باید برای تولید انواع غذاها بکار ببرد، او باید قادر باشد چند کودک را همزمان در بغل بگیرد، آغوشش را برای التیام بخشیدن به هر چیزی از یک زانوی زخمی گرفته تا یک قلب شکسته بگشاید. او باید تمام اینکارها را با دو دست خود انجام بدهد. فرشته تحت تأثیر قرار گرفت. ”فقط با دو دستش... این غیر ممکن است!“ و آیا این یک مدل استاندارد است؟ ”اینهمه کار برای یک روز ... تا فردا صبر کن و آنوقت او را کامل کن”. خدا فرمود: اینکار را نخواهم کرد و خیلی زود این موجود را که محبوب دلم است، کامل خواهم کرد. وقتی که ناخوش است، از خودش مراقبت می کند. او می تواند 18 ساعت در روز کار کند. فرشته نزدیکتر آمد و زن را لمس کرد. ”اما ای خدا، او را بسیار لطیف آفریدی.“ خداوند فرمود: بله او لطیف است، اما او را قوی نیز ساخته ام. نمی توانی تصور کنی که او چه سختیهایی را می تواند تحمل کند و بر آن فائق شود. فرشته پرسید آیا او می تواند فکر کند؟ خداوند پاسخ داد: نه تنها می تواند فکر کند، بلکه می تواند استدلال و بحث کند. فرشته گونه های زن را لمس کرد. ” خدایا، بنظر می رسد این موجود چکه می کند! شما مسئولیت بسیار زیادی بر دوش او گذاشته ای.“ ”او چکه نمی کند.... این اشک است“ خداوند گفته فرشته اصلاح کرد. فرشته پرسید ”این اشک به چه کار می آید؟“ و خداوند فرمود: ”اشکها وسیله او برای بیان غم هاو تردیدهایش، عشق اش و تنهایی اش، تحمل رنجها و غرور اش است.“ این گفته فرشته را بسیار تحت تأثیر قرار داد و گفت ”خدایا تو نابغه ای. تو فکر همه چیز را کرده ای. زن واقعا موجود شگفت انگیزی است.“ آری او واقعاًشگفت انگیز است! زن تواناییهایی دارد که مرد را شگفت زده می کند. او مشکلات را پشت سر می گذارد و مسئولیتهای سنگین را بر دوش می کشد. او شادی، عشق و اندیشه را با هم دارد. او می خندد هنگامی که احساسی شبیه جیغ کشیدن دارد. او آواز می خواند وقتی احساسی شبیه گریه کردن دارد، گریه می کند وقتی که خوشحال است و می خندد وقتی که ترسیده است. او برای آنچه اعتقاد دارد مبارزه می کند و علیه بی عدالتی می ایستد. وقتی که راه حل بهتری بیابد، برای جواب دادن از کلمه ”نه“ استفاده نمی کند. او خودش را وقف پیشرفت خانواده اش می کند. او دوست پریشان حالش را نزد پزشک می برد. عشق او مطلق و بدون قید و شرط است. وقتی فرزندانش موفق می شوند گریه می کند. و از اینکه دوستانش روزگار خوشی دارند خوشحال می شود. او از شنیدن خبر تولد ووقتی دوستان و نزدیکان او فوت می کنند دلش می شکند. عروسیولی او برای فائق آمدن بر زندگی نیرو می گیرد شاد می شود.او می داند که یک بوسه و یک آغوش می تواند یک دل شکسته را التیام بخشد. او فقط یک اشکال دارد. فراموش می کند که او چه ارزشی دارد... پ ن: دوستای گلم چند روزیه شهرستانم خونه ئ مامان .. سعی میکنم تا اخر هفته برگردم ... کامنتدونی هم بازمیکنم
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 17:3 توسط خانومی| |

سلام( پی نوشت دارد)

کلی خبر دارم ... خیلی خیلی زیاد!!!!!! البته برای من! اما الان از ذوق زیاد و همین طور یه ذره ناراحتی نمینویسم تا فردا !!!!!!!!!

 یه ذره من غر زدم ..یه ذرم همسر جان ناراحت شد!!!!!!!!!

پس بعدا مینویسم

 همسرانه رو هم نمینویسم الان ... دلت بسوزه همسر جانتا فردا منتظر بمون

***********************

خب از اونجایی که امروز فرداست ! مینویسم .. از چند روز قبل یا یه دوست خوب و عزیز وبلاگی قرار داشتیم ... یعنی قرار بود بیان اینجا ...و امروز ساعت ۱۰ صبح قرار شد همدیگرو ببینیم ... دوست جون خودم سارا جونم قرار شد اگه تونست بیاد سر قرار ...

 همسر جانم که گفت کار داره نمیتونه بیاد .... اما قربونش برم که اینقدر مهربونه .. زنگ زد گفت من نزدیکای همون محل قرارم خودتو برسون .... فدات شم من که اینقده مهربونی ... یه گشتی با هم تو پاساژ زدیم و ......

 اومدیم دم در پاساژ ...یه خانوم ناز یه لحظه به ما نگاه کرد ... ته دلم حدس زدم که باید دوست جون باشه ... اما رفتیم تو که اومد ازپشت سر صدام زد ...  وای همون طور که فکر میکردم مهربون و خانوم و نازنین .. همسرشونم بودن ... منم یه هدیه خیلی خیلی ناقابل فقط برای یادگاری براش گرفته بودم که دادمو . البته یه کادو نازم گرفتم !!!!!! ممنون دوست خوبم ... (اگر اجازه بدن بعدا ادرس وبلاگشم میگم اینجا) ...

 گفتم که ساراجونم قراره بیاد برا همینم منتظر موندیم و اومدن البته با دخمر نازش و همسرش ...

ولی خودمونیما آقایون بیشتر حرف داشتن برا گفتن .. ما که همه چیزو درباره هم میدونستیم ...

 خلاصه این خبر مهم من بود ... کلی ذوق زدم و کلیم خوشحال ... پس دیدین حالا هیجانش برا من بود بیشتر گفتم ننویسم تا شمام یه ذره هیجان زده بشین ...

 نگران نباشین ما همون دیشب آشتی شدیم ... یعنی اصلا قهر نشدیم که ... فقط یه ذره من خسته بودم ...

 وایییییییییی برا اولین بار مربای به درست کردم ... خیلی خیلی خوب شد ... (اعتماد به نفسه دیگه)

 پ ن دوستانه: دوست خوب و نازنینم  از دیدنت  خیلی خیلی خوشحال شدم .. امیدوارم این دیدار شروع یه دوستی پایدار باشه ... امیدوارم هر جا هستی کنار همسرت و خانوادت شاد و سلامت باشی

پ ن همسرانه:.....و تو چون مصرع شعر زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی !!!!!!

پ ن:دوست جون ماهم اجازه دادن پس میگم این عزیز دلم کیه ... سیندخت جون!

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 19:26 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin