تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers راز گل سرخ


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















سلام

 ببخشید ..ببخشید .... دیگه سرم خیلی شلوغ شده شده دیروز اومدم کرمانشاه و فردا هم بر میگردم ... عیدتون مبارک... همه نظرای خصوصی و عمومی رو خوندم ..... اما متاسفانه فرصت جواب ندارم ....

 حلقه گل رو سفارش دادم و یک سری خرید بود انجام دادیم با همسر جون ..... ..

 خلاصه که حسابی این روزا وقتم کم میشه ... شرمندم که نمیتونم جوابتونو بدم ..... اینجا تا جایی که یادم باشه مینویسم....

 دوست خوبم که درباره بافتنی پرسیدی ...هزینش خیلی کمتر از حاضری میشه ..... خیلیم هنر خوب و لذت بخشی هست ....  فقط کافیه شروع کنی ..... کامواهای خیلی نازک مناسب نیست ... همین شالهایی که بافتمو کاموای نازک گرفتم اما دولا بافتم کارت سریعتر پیش میره .... برای کلاه هم اگر خواستی شروع کنی بگو تا بگم چجوری میشه ....

شیوا جان برای ماکت یه قوطی خالی روغن جامد 5 کیلویی لازمه که از پایینش حدود 5 سانت بریدیم ..البته همسر جان! لبشو برگردوندو صافم کرد ..... پوسترو هم برای این لازمه که تصویر اون نوشته های روی پرده و باب الکعبش بهتر معلومه اونا رو برش زدم و روی ماکت چسبوندم ..... بهتره که مخمل روی ماکتو جدا بزنی یعنی قسمت سقفشو یه مربع در بیار بچسبون و برای رورش هم اندازه بگیر و یه مستطیل هم راحتتره هم تمیزتر وووووووو اگه سوالی بود بازم در خدمتم .....

دیگههههههههههههههه یادم نمیاد چی بنویسم .....

 ولی همتونو خیلی دوست دارم ...... خیلی گل هستین

 شاید تا مدتی این ورا آفتابی نشم شمام راحت باشین از دست من ....

 برامون دعا کنید .... دعا کنید همه چیز خوب پیش بره......

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 20:33 توسط خانومی| |

امروز خواهر کوچولو از دانشگاه اومد .... دلمون براش تنگ شده بود اما خب درساش سنگینه... توی قرعه کشی عمره دانشجویی اسمش نفر چهارم بوده .... اومده برای کاری دیگش ... امیدوارم همه کاراش به خوبی پیش بره ....

بابا امشب گفت توی دای عرفه همه رو یاد کرده....

دارم برای همسر جون کلاهم میبافم دیشب شام خونه عمه کوچیکه بودیم و همسر جون از اونجا رفت .... موبایلم شارژ نداشت جوابشو بدم با تلفن خونه عمه زنگ زدم گفت رسیده حالا چیییییی تلفنشون خراب بود و فقط صدا رو پخشه ... شوهر عمم کنار گوشی نشسته ووووو همش میگفتم ای خدا یه حرفی نزنه من خجالت بکشم .... خلاصه تا آخرین لحظش به خیر گذشتاما دیگه آخرش گفت دوستت دارم عزیزممممممممنم حساسسسسسسسسسس کلی خجالت زده شدم ..میبینید تو رو خدا این اخلاق منه دیگه ......خواهرم گفت هر چه قدر تلاش میکنید  خودتونو بزنید به اون راه بازم نمیشه که ..... خب چه کنم من خجالت زده میشم .... ولی در گوشی بگما ..... کلی رو ابرا بودم اون لحظه ها

=================

وایییییییی چقدر دلم تنگ شده برات نازنینم ... چقدر دلم برای چای خوردنای دقیقه ایت تنگه ... چقدر دلم تنگه برا اینکه راه بری توی خونه و هی بگی چند ساله!!!!!!!!!! چایی نخوردم ..دم کنم یا دم میکنی؟ اینجام میگیا ... ولی تو خونه خودمون یه مزه دیگه میده .... مهربونم کارت پستالی که برای روز خانواده گرفتیو ۷ تا رز سرخ داره رو گذاشتم جلوی چشمم تا هر لحظه ببینمش .... میدونی دلم بیتابته؟ میدونی؟

اینجا که جای مامان و بابا حسابی خالیه .... جای تو که جای خود دارد!!!!!!!!!!!!!!دوشنبه اگه خدا بخواد میام کرمانشاه .....

 میدونی چرا صدام عین خروسا شده و گاهیم اصلا در نمیاد به بغضی جلو راهشو گرفته ... بغض این کم دیدنات ..... قبل اینکه بیام اینجا گفتی نرو طاقت نمیاریم ... گفتم نخیررررررررر... اما دلم بیطاقته چه کنم؟

=======================

واییییییییییییییییی نکنه فکر کنید من خیلی لوس مسخره ام که اینا رو مینویسم ...حرف دلم بود توی این لحظه وگر نه که ساعت یک نصفه شب که وقت لوس بازی نیست

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 1:15 توسط خانومی| |

 

سیندخت مهربونم .... طبق معمول همیشه وبلاگتو باز کردم و باز دیدم یه غم دیگه گوشه دلت خونه کرده ... براتون ارزوی صبر دارم ..و برای مادربزرگ طلب آمرزش میکنم...

 

=========

نمیدونم چرا اینقدر وقت کم میارم .... یه کعبه هم برای دوست جونم درست کردم ...مادربزرگش رفته حج....

 به هیچی نمیرسم و وقتم پره ..من عاشق روزهای پر کارم ..... اما نبودن همسر جان کنارم یه ذره انرژیمو کم میکنه... هفته ای دوبار میاد ....

و چقدر باصبوری توی کارها همراهیم میکنه ..... کاش هر روز بود ...

خواهری میگه شما هنوزم عین نامزدایین ....

نیم ساعت که از تماسمون میگذره باز که صداشو میشنوم انگار سالهاست ندیدمش ....بقیه هم فهمیدن حال منو .... انگار تو این چند ساله هر چی عشقمو قایم کردم الان نمیشه دیگه ... همه میدونن که چقدر دلمون برای هم پر میکشه ... دوست جون میگفت همیشه به اینکه هنوزم عشقتون تازس حسودیم میشه .... خدا کنه این عشق پایدار باشه تا ابد....آمین....

===========

آهای تو  که با هر نگات قلبمو آتیش میزنی...

اگه تو دنیای منی تموم رویای منی

تو که تو۷ تا آسمون قشنگترین ستاره ای

واسه دل خسته من یه فرصت دوباره ای

آهای تو که موج صدات زنگ صدای قلبمه

بغض نگاهت به خدا قلبمو آتیش میزنه

نبینمت یه وقت بشی اسیر دست سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت....

===============

این پی نوشت مخصوص دوست خوبم رها(ستایش)هست ...عزیزم برای کعبه از یک قوطی خالی روغن جامد و مخمل مشگی و یه نوار حریر با دوختهای طلاییو یه پوستر بزرگ کعبه استفاده کردم .... دیگه فکر کنم بدونی چطوریه ...

همسر جان از صبح تلاش کرد که ویندوزو عوض کنه ..و منم تونستم عکسا رو آپلود کنم....

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic توی یه سینی گذاشتم و میخوام با این داوودیاهای فوم و رز طبیعی تزینش کنم ....

اینمشال آبجیو این شال داداشی

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 22:13 توسط خانومی| |

سلامممممممممممممممممم

 سلام به دوستای خوب و مهربونم که همیشه به یادم هستین ...

اینقدر اینروزا سرم شلوغه که حتی فرصت یه آپ کوچولو هم نداشتم .... برای استقبال یه ماکت کعبه درست کردم که البته مجبور شدم وسایلشو از کرمانشاه برم بخرم ..... هفته پیش دوشنبه با دخمری رفتم و همسر جانم کلی خوشحال شد و با هم رفتیم خریدامو انجام دادمو و شبشم رفتیم خونه عمه جان ... هر چند یه کوچولو سرما خوردم.....

هنوز کارتها تموم نشده!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیشب بابا گوشی رو رو به حجر اسماعیل گرفت و ما دعا کردیم چه لحظه های نابی بود.....

اگر میشد عکس ماکت رو میذاشتم ولی کامی جون ویروسیه و نمیشه.....

دیروزم دو تا از دوستای خوبم مهمونم بودن و کلی گفتیم و خندیدیم ....

 دیگه دیگه.... انگار اینروزا بیشتر از قبل روزمره هامو مینویسما!!!!!!

امروزم سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه است من کادویی رو که گرفته بودم هفته پیش به همسر جان دادم ....

تو این هیری ویری کاموا گرفتم برا آبج و داداشی شال ببافم ... اینقدرم عجله دارن که خدا میدونه....

دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه .... اهان ساره جون من هستم اینجا تا مامان و بابا برگردند...

=====================

همسرانه:به بزرگترین عشق در کوتاهترین جمله ممکن به روی لطیف ترین گل سرخ .... برا تو بهترین کس دنیام مینویسم:دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 11:21 توسط خانومی| |

 سلام

از صبح تازه بیکار شدم .... انگار اینجا بیشتر خودمو ملزم میدونم به انجام کارها ... ولی جای مامان و بابا واقعا خالیه .. گاهی میرم طبقه پایین ... اونجا کمتر جای خالیشون حس میشه ....

 اما میدونم اونا توی بهترین نقطه زمین هستن....

 کارها خوب پیش میره .. ۵ شنبه که همسر جان اومد با هم رفتیم و کمی خرید کردیم ..... برای اول ذیحجه روز خانواده برااش کادو گرفتم هنوز ندادم بهش ...

دیروز یه تغییراتی تو خونه دادیم و کمدا رو جابجا کردیم ... فکر کنم مامان ببینه خوشش بیاد دیگه نذاره برگردونیم سر جاشون ......

خب اینم از این روزای من.....

===================================

همسرانه:چقدر لحظه های با تو بودن برام آرامش بخشه ... چقدر حالا بهتر میفهمم که خریدار همه ناز و اداهای من بودی...... چقدر وقتی توی چشمات نگاه میکنم مهربونی میبینم ...چقدر بیشتر قدر دستای مهربون و آغوش پر از آرامشتو میفهمم ..چقدر زمان با تو بی معنی میشه که وقتی دیروز یک ساعت و نیم باهات قدم زدم تا لحظه آخر آخر قبل از رفتنت اصلا خسته نشدم ... یادم رفته بود ..اما همین که ماشین حرکت کرد و رفتی باز خسته شدم .... چقدر با تو آرومم ... چقدر صدای قرآن خوندنات به من قوت قلب میده ... چقدر نماز صبحت باعث شادی منه با اون صوت قشنگت ...

چقدر وقتی اون شب توی تاریکی دستامو بوسیدی پرواز کردم ...

چقدر دوستت دارم

چقدر...

چقدر...

چقدر...

 

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 12:8 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin