راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
عزیز من! عشق رو میشه تو گرمای دستای تو حس کرد..وقتی سرد میشم و دلگیر.. عشق توی برق نگاه توئهمرد مهربون من!وقتی بانگاهت یک دنیا انرژی به سمت من روون میشه...عشق رو میشه تو صدای تپش قلب تو حس کرد وقتی خسته خسته سرم رو روی قلب مهربونت میذارم!و اونوقته که آرامشی تمام وجود منو میگیره که اصلا قابل وصف نیست... عشق همون فاصله بین انگشتهای منه که با دست تو پر میشه...وقتی دستت رو تو دستام حس میکنم حالا هر جا که باشم از هیچ چیز نمیترسم... عشق بی تابی دل منه تا زمانی که کلیدت تو در بچرخه و بیای....هنوزم با دیدن شمارت روی تلفن با شنیدن صدای پات پشت در دلم میلرزه... عطر تنت از هر بهاری... از هر اردیبهشتی بهشتی تره ! عشق همون بوسه گرم توئه که صبحها موقع رفتنت روی لبهام میکاری .. عشق دیگه چی میتونه باشه جز همینا ... عشق یعنی:من با تو خوشم تو خوشی با دل من ..از دست من و تو غصه ها خسته می شن! دوستت دارم مرد نازنین من! زهرای تو.... پ ن: وام خونه درست شد ..حالا باید خونه مناسب پیدا کنیم ... خدایا بازم خودت .... پ ن۲:این کادوی منه واینهاکادوی همسر جان کلی ذوق کردم از اون شمعه خیلی نازه ... پ ن ۳:دستور کیک اسفنجی رو هم مینویسم که اگه تونستین برا فردا درستش کنید .. تخم مرغ ۶ عدد ارد کیک (الک شده) ۶ قاشق سوپ خوری شکر ۶ قاشق سوپ خوری بکینگ و وانیل به مقدار نیاز قبل از هر کاری فر رو روشن کنید تا گرم شه درجه فرها متفاوته من روی ۲۶۰ درجه میذارم اردو با وانیل و بکینگ پودرو و وانیل هم الک کنید .... سفیده ها رو با هم زن بزنید اونقدری که رد هم زن روی سفیده باقی بمونه ..... شکر و زرده تخم مرغ رو اونقدر هم میزنیم که کرم رنگ و کشدار بشه ... حالا زرده و شکر و به سفیده اضافه کنید و ارد رو هم کم کم اضافه کنید و با یه قاشق چوبی به صورت دورانی و جهت چرخش همزنتون هم بزنید تا حدی که دیگه مواد کاملا مخلوط بشه ... قالبتونو چرب کنید و مایه رو توش بریزید و توی فر بذارین به مدت ۴۵ دقیقه تا یک ساعت ... نشونه پخته شدن کیکم اینه که چنگالی که توش فرو میکنید از مواد بهش نچسبه ... بعد از خارج کردن از فر بذارید کاملا سرد بشه و بعد از قالب جدا کنید ..میتونید به صورت افقی برشش بزنید و بین لایه هاش خامه و پودر گردو بریزید که خیلی خوشمزه تر میشه .... بعدم به دلخواه تزیین کنید .... توضیح: دوستای خوبم من انگار روشنگری نکردم! مت کادوهامونو همون ماهگردمون دادیم رفت چون برای ۲۹ احتمالا من خونه نیستم اینه که گفتیم همین الان کادوهامونو بدیم بره ..اونقدرم دلمون قیلی ویلی نکنه .... همسر جان کادوشو دو هفته پیش خریده بود و من خیلی زودتر ... ای بابا مهم ابراز عشقه حالا چه فرقی داره تو چه روزی .. به قول خواهر جونم ما که هی دنبال بهانه ایم برا این کارا و از بس هر ماه جشن میگیریم کسی نمیدونه بالاخره کدومش سالگرد ازدواجمونه!!!!!! سلام ممنونم از آرزوهای خوبتون .. بخشی از کار وام باقیمونده که فردا باید همسر جان پیگیری کنه .... خدا بزرگه و خودش هر چی صلاح بدونه پیش میاره ..فردا هم 24 ماهه و ما 78 ماهه میشیم! یعنی میشه این 24 باز هم تو ذهن ما یه جور دیگه ثبت بشه ؟! خدا جون میدونم تو دل ما و دعاهامونو فراموش نمیکنی .... برای ولنتاینم فعلا نمیگم چی کار کردم مزش میره خب .... اینجا دو روزه مدامممممممم داره بارون میباره و گاهیم برف و عجیب نفس کشیدن تو این هوا میچسبه ... انگار منم کلی از این هوا انرژی گرفتمو حسابی سر حال شدم .. این چند روزه همش دارم تنوع غذایی ایجاد میکنم و غذاهای تازه درست میکنم امشبم کوکوی بادمجون (با دستور سیندخت) رو درست کردم واقعا خوب شده بود .... همسر جان که از بادمجان بدش میاد میگفت همیشه همینطوری درست کن خوشمزس! این کوکوی بادمجون! راستی ستاره جان وبلاگت برام باز نمیشه اگر بشه نمیتونم کامنت بذارم برای همینم دستور ماست و پنیر رو اینجا میذارم : برای ماست باید شیر بجوشه و بعد از اینکه چند تا جوش زد بذاریم سرد شه البته نه خیلی به حدی که انگشت گرماشو حس کنه! مایه ماست هم بهتره چکیده باشه و اگه ترشه کمی نمک یا یه ذره سرکه بهش اضافه کنی و خوب هم بزنی و بعد به شیر ولرم اضافه کنی و با این وسیله ها که دوغ درست میکنی خوب هم بزنی برای هر لیتر شیر 3 قاشق سوپ خوری ماست کافیه البته کم کم اندازش دستت میاد.... بعدم شیر رو که مایه زدی جای گرمی میذاری یا روشو با یه پارچه میپوشونی تا 4-5 ساعت و بعد روشو برمیداری و میذاری تو یخچال و تا 10 ساعت بعد هم بهش دست نمیزنی اصلا.... بعد اون ماست حاضره.... اما برای پنیر شیرو میجوشونی ... برای هر لیتر شیر یه فنجون ماست و یک قاشق غذاخوری سرکه سفیدو ا قاشق چای خوری نمک لازمه که اینا رو هم میزنی کامل... بعداین مایه رو به شیری که روی گاز در حال جوشیدنه اضافه میکنی و تند تند هم میزنی میبینی که اب و شیر از هم جدا میشن با یه کفگیر اون مایع سفیدو رو کم کم برمیداری البته شعله رو خاموش میکنی و داخل یه پارچه تمیز و نازک میریزی و توی یه آبکش میذاری و یه شی سنگین روش میذاری بعد 2 ساعت پنیرت حاضره ! باید اونو توی ابجوشیده سرد شده و نمک توی ظرف دردار نگهدار کنی .... امیدوارم درست کنید و یاد ما هم باشین ... ================================== یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. چهارشنبه نوشت : همسر جان تقریبا نصف کارهای وام رو انجام داده و الان برای تایید یه مورد رفته شهرستان .... خدایا خودت کمک کن این وامه درست شه ... خدا میسپرم دست خود خودت .. تو که تا اینجا رو درست کردی بقیشم درست کن ... خدا ی خوبم همس استرس دارم کمکمون کن .... بیشتر دلهرم از اینه که اخر ساله و بانکی که قراره وامو بده تا فردا فقط مهلت داره .. بازم دعامون کنید .... خدایا مگه تا حالا کسی هم غیر از تو کمکمون کرده... خودت توی این سالها دستمون رو گرفتی ..بازم کمک کن .. همسر جان که اومد خونه یه برق عجیبی تو چشاش بود خدایا این امیدمونو ازمون نگیر .. خدایاااااااااااااااااا سه شنبه نوشت: یادم رفت بنویسم این همه عجله برای انجام کارهای قبل عید واسه چیه... یکیش که خب کلاسایی که قراره برم و بعدم درس اما اصلیترینش :ممکنه چند وقتی دنبال خونه باشیم اگه خدا بخواد برای خرید حالا فردا معلوم میشه ..یعنی قطعی میشه برامون دعا کنید .... یعنی میشه ما سال ۸۸ تو خونه خودمون باشیم؟!!!!! خدا جون خودت کمک کن .... =================================== لیست رو نوشتم ..بخشی از کارهاش رو هم انجام دادم! البته توی لیستم خبری از از خرید برای خودم نبود ... دیروزم با همسر جان رفتیم بازار سنتی و کلی خرید کردیم ... اجیل مشکل گشا رو هم از اونجا خریدم ... یه نذر هفت ساله دارم امسال سال سومه ! کلی هم ادویه جات و خریدایی که مربوط به عید میشه .... چند روز پیشا ماست درست کردم خیلی خوب شده بود و البته شیرین هم شده بود ..دیروزم پنیر درست کردم ...بدون نیاز به قرص .... به نظرم خوب شده ... شبیه پنیر های محلی اما کاملا بهداشتی و خوشمزه ... دخمری که تاییدش کرده .... اینم تصویرپنیر ! دیروز دخترم خونه عمه جان موند تا من بخشی از کارهامو انجام بدم واقعا هم خرید اونهمه وسیله برای رریحانه خیلی خسته کننده بود ... ولی خیلی دلتنگش شدم ..دیشبم با عمش برگشت ... دنبال یه کلاس سفره آرایی میگردم ..اما پیدا نکردم... کلی تو ذوقم خورد ... اما مطمئن همسر جان برام پیدا میکنه .. نمیخوام مدت طولانی برم فقط تا قبل عید .. فکر میکنم کافی باشه نه؟ بعد از اون باید بشینم و درسم رو بخونم... راستی برای روز عشق چیکار کردین؟ من تمام اقدامات رو انجام دادم ..فقط میمونه کیک که دیگه تو روز معین باید پخته بشه ..... فعلا ...خدانگهدار .... سلام مطلب قبلی رو خوندید؟ به نظرم که خیلی تاثیر گذار بود.... اینروزا سعی میکنم به چیزهای مثبت بیشتر فکر کنم ... سعی میکنم تفکرات منفی رو از خودم دور کنم .... نمیدونم شایدم برا همین باشه که کمتر سر درد و سر گیجه دارم ... همسر جان همیشه میگه همین که ببینم تو لبخند رو لباته برای من کافیه .... خوب یادمه که توی اون دفتری که اوایل برام نوشته بود نوشته بود "چهره تو همیشه با لبخند دوست دارم، دوست ندارم چهره ای گرفته داشته باشی" چه فایده که من خیلی کم حرفشو عملی کردم باورتون میشه حتی یکی دوبارم که با دخترم بیرون رفتم این جوونای علاف متلک پروندن! واقعا که!خوبه که من چادر میپوشما خلاصه از بحث جدا شدیم انگار .... میخوام کارهای عیدم رو مثل سالای گذشته لیست کنم کار زیاد دارم ....دلم یه سفر میخواد اما خب دلم نمیخواد تو شلوغیهای عید جایی برم ... گاهی با برگشتن به گذشته حال خوبی پیدا میکنم ...گاهیم نه زیاد... ولی یاد یه اتفاق جالب افتادم ... تازه دو سه ماهی بود که از ازدواجمون میگذشت و منم اونروزا پیش دانشگاهی میرفتم ... البته مثل همه و با قیافه دخترونه! یه روز که رفتم خونه مامان اینا .. مامان گفت زهرا مزاحم تلفنی داری ... منو میگی؟ گفتم من؟ گفت آره هر کی هست میشناسه چون وقتی کسی جز من برمیدارم قطع میکنه و من که جواب میدم حرف میزنه!(صدای من و مامان خیلی خیلی شبیه همه) میگه من دوست دارم عزیزم ...و از چرت و پرتا ... من تا قبل ازدواجم حتی یه بارم اینجوری مزاحم نداشتما ... خلاصه حسابی اذیت میکرده اونروزا ... آخی چقدرم اون لحظه ها رو ابرا بوده که داشته با من !حرف میزده ...بعدا با پیگیری شمارش که از این تلفنای عمومی مغازه ها بود تقریبا فهمیدیم کیه! و با یه تذکر از طرف یکی از فامیلامون دیگه به من! زنگ نزد .... طفلکزده به کاهدون... (البته میدونستم چنین ادمی بیشتر قصد ازار داره ) چند روز پیش با خواهر شوهر کوچیکم رفتم بیرون و موفق شدم یه سری از خریدامو بکنم ..تقریبا خوب بود ...ولی من تا کاراها رو ننویسم اصلا نمیشه ! لذتی هم داره نوشتن و بعد از انجام از لیست حذف کردن! پس پیش به سوی نوشتن لیست!!!!!!! درظرف اول چندعددهويج ، درظرف دوم چندعدد تخم مرغ و درظرف سوم چنددانه قهوه بريزيد.هويج هايي كه قبلا سفت بودند اكنون نرم شده اند. تخم مرغهايي كه درونشان قبلا نرم بود اكنون سفت شده اند.دانه هاي قهوه ناپديد شده اند. ولي آب داخل ظرف سوم ، رنگ و طعم قهوه را به خودگرفته است.زندگي هميشه آسان نيست. زندگي هميشه راحت نيست. گاهي اوقات ، زندگي سخت است. هميشه شرايط آن گونه كه انتظار داريم اتفاق نمي افتد و يا مردم آن گونه كه ما مي پسنديم با ما رفتار نمي كنند. در هرحال ما خيلي سخت كار مي كنيم ولي نتايج اندكي بدست مي آوريم. مهم اين است :هنگام مواجهه با مشكلات چه مي كنيم؟آبي كه درحال جوشيدن است ، همانند مشكلات زندگي است. ما مي توانيم مانند هويج سخت و قوي وارد شويم.ولي نرم و ضعيف خارج شويم. بسيارخسته مي شويم. اميدمان را از دست داده و تسليم مشكلات مي شويم. هيچ وقت مانند هويج نباشيد.مي توانيم مانند تخم مرغ با قلبي حساس و ملايم وارد شويم. ولي با يك قلب سخت و بي احساس خارج شويم. دراين صورت : ازديگران متنفر مي شويم وهمواره تمايل به جدال با آنها داريم. هيچ وقت مانند تخم مرغ نباشيد.مي توانيم مانند دانه هاي قهوه باشيم. آب نمي تواند قهوه را تغييردهد بلكه اين قهوه است كه آب را دچار تغييرمي كند.اين فنجان قهوه را ببينيد ، آن را ببوييد و از طعم خوب آن لذت ببريد. هرچه آب داغ تر باشد ، طعم قهوه نيزبهتر خواهد بود. مامي توانيم ماننددانه هاي قهوه باشيم و مشكلات پيش روي خود را به چيزهاي خوب تبديل كنيم. دراين صورت :ازدانش ، مهارت و توانايي هاي جديد برخوردار مي شويم و از قرارگرفتن درمتن تجربه ، رشد مي كنيم.مامي توانيم دنياي اطراف خود را بهتر كنيم.براي كسب موفقيت بايدبارها و بارها تلاش كنيم و به كاري كه انجام مي دهيم اعتقادداشته باشيم. نبايدتسليم مشكلات شويم و بايد به پيشروي خود ادامه دهيم. مسائل و مشكلات به ما شانس قوي شدن ، بهترشدن و مقاوم ترشدن را مي دهند. هنگامي كه شرايط به سمت بهترشدن نمي رود ، چه بايدكرد؟ ماننددانه هاي قهوه عمل كنيد و اززندگي خود لذت ببريد. ممنون از اینکه جواب سوال ها رو نوشتین ... جالبه همونطوری که همه ادم ها با هم فرق دارن چیزهاییم که باعث میشه درنظر دیگران خوب و بد باشن فرق داره! هیچ دقت کردید وقتی جواب این سوالا رو مینوشتید .....؟ ! جنبه های مثبت همسراتون خیلی بیشتر و پر رنگ تر از نقاط منفیه! و ما چقدر گاهی میچسبیم به اون منفی ها و یادمون میره چه چیزهای برای ما ارزش بوده و وجود داره و نمیبینمشون ... چقدر خوبه همیشه مثبت ها رو بیشتر ببینم چون مطمئنا بیشتر هستن!(با خودمم بیشتر!) کاش میتونستیم تمام اینها رو روی یه برگه بنویسیم و بدیم دست همسرمون تا بخونه و بدونه که ما همه خوبیهاشو رو هم میبینیم و میفهمیم و شاید اونام به فکر بیافتن و منفی ها رو از بین ببرن(وااااااااااااااااااای چقدر مثبت منفی گفتما) حالا نوبت خوم شد که بگم : همسر جان من مردی مهربون و خوش اخلاق و خنده رویی هست ......کینه ای نیست ... قدر شناسه ... اگر کاری توی خونه انجام بدم حتما حتما تشکر میکنه و اگرم هنری باشه تشویق ! مهمتر از همه عاشقه! عشق باعث صداقت میشه .... عشق همه خوبیها رو با خودش میاره .... و فکر میکنم این از همش مهمتره ! و اما نکات منفی(همسر جان خیلی عجله داشت بدونه!) اینکه با وجود همه خوبیها و مهربونیهاش و با همه ارزشی که برام داره (باید صادق باشم) گاهی که من غصه دار یا عصبی و ناراحتم جای اینکه بیاد و ازم علت ناراحتی منو بپرسه خودشم میزنه به سیم اخر و غر غر میکنه و حسابییییییییییییییییییییی منو عصبی تر میکنه ......گاهیم زیاد در مقابل دیگران کوتاه میاد و همه رو میبخشه و یادش میره(اینو مثل خودمه) وایی گاهی که کار اشتباهی میکنه و من اعتراض کنم عمرا قبول کنه اشتباه کرده ..ولی بعد در عمل کاملا اصلاح شده برخورد میکنه........اما همسر جان عزیزم میدونی میدونی که همیشه برام عزیزترینی ..ادمها مجموعه ای از خوبیها و بدی ها هستن .... مهم اینکه که دو تا همسر و همراه تو راه زندگی عیبهای هم رو بپوشونن ..درست مصداق اون ایه قران:(هن لباس لکم و انتن لباس لهن) چه خوب بود اگر همیشه اینطوری بودیم! خودمم که میشناسید نیازی نیست بگم ! ************ اقایی که کامنت گذاشتی و حرف دهن من میذاری ..اخه من کی گفتم همسرم عصبانیه هان؟؟؟؟؟؟؟؟ معلومه اصلا با دقت متنو نمیخونی ...اتفاقا همسر من اصلا عصبی نیست تازه گاهی من از دست خونسردی زیادش عصبی میشم! من گفتم از ناراحتی من اونم ناراحت و عصبی میشه ..خب دلش نمیخواد منو عصبی ببینه دیگه .... بعدم چطور میگی اقایون نکات منفی ندارن و ما باعثش میشیم!!!!!!!!!!!!!! جلل الخالق..... عجبا..... اخه من چه کنم از دست این مردا ؟!درسته رفتارها و برخوردا خیلی مهمن ... اما در هر صورت ما دو تا اونقدر رو رفتارو برخوردامون کار کردیم که هیچ وقت دلخوریمون به ساعتم نکشیده ..... خدا رو شکر .....پس بیزحمت وقتی میایید میخونیدو میخوایید از مردا دفاع کنید بیزحمت یه ذره دقیق تر بخونین.پیشاپیش از شما تشکر میکنم دیروز امروز رو همسر جان کار داشت . هنوز نیومده شایدم تا شب نیاد .. برای گزارشای سالیانه! و شایدم بعدش ماموریت تهران! کاش میشد با هم بریم ... دلم قم میخواد ۵ ساله نرفتم! هر وقتم تهران رفتیم قسمت نبوده بریم .... دیگه از بس از بیرون غذا خوردن دلم براش میسوزه دیشب از شام برداشتم و صبح که میرفت دادم با خودش برد ... وایییییییییییییی که چقدر دلم یه خرید درست حسابی میخواد ... البته امسال برای عید چیز زیادی احتیاج ندارم ولی چند ماهی میشه برا دخمرم خرید انچنانی نکردم شاید اواخر این ماه که رفتم شهرستان براش خریداشو انجام بدم ... قربونش برم من ... گاهی زیاد خونه رو به هم میریزه و شیطونی میکنه ... ولی فکر میکنم دیگه اونقدر بزرگ شده که حرف منو بفهمه .... خواستم یه سوال بپرسم ازتون .... خیلی وقته ...اما فرصتش نشده .... اگه خواستین میتونید اینجا و اگرم نه تو وبلاگاتون جوابشو بدین ... بهترین و مثبت ترین جنبه همسرتون که همیشه خیلی براتون باارزشه چیه؟ اگرم بی همسرید(مجردید بدترین و منفی ترین چیه؟ .... خودتون چی بهترین و بدترین جنبه شخصیتتون چیه؟ شما بذارید به حساب یه بازی وبلاگی و شرکت برای عموم ازاد است سلام برگشتیم ...دیروز برگشتیم .... توی این 6-7 روزه همسر جان دو بار اومد و سر بهمون زد ولی مدام توی شهرای مختلف در حال گشت و گذار بودن و سرشون حسابی شلوغ بود ..البته با وجود همه کارش بازم به یادم بود و برام از یکی از شهرا یه کادوی ناز گرفت .... رب انار هم خریده بود .... ساوه نرفته بودااااا یکی از شهرای اینجا انارش معروفه! من سعی کردم به کارهای عقب افتادم برسم و از اونجایی که اگر خدا بخواد میخوام فراگیر ثبت نام کنم رفتم از دبیرستانمدارکمو گرفتم و واییییییییییی که چند تا خاطره جلوی چشمام رژه رفتن ... چه روزهایی بودن .... انگار دیگه اونجام حال و هوای قبلو نداشت .... یاد سال سوم افتادم که نامزد شده بودیم و در کمال تعجب من همه فهمیده بودن ..... یاد اون همه فعالیتم ... درس ..مسابقه ..کارای مدرسه .... بابا مدرسه رو هم دیدم ... منو شناخت .... گفت زهرا تویی ؟ دانشگاهت تموم شد؟ ...تو دلم خندیدم ....با اون معدل بابلا و درسم معلومه این انتظارو داشت .... گفتم نه ...ازدواج کردم .... از همسرم پرسید و شناخت و کلی ذوق کرد گفت دو تا خانواده خوب ...چه عالی ..... گفتم مممنونم ..... البته همه اینهارو با کُردی از من می پرسیدا .... ولی من که بلد نیستم که ... فارسی جوابشو میدادم ... یادمه یکی دو بار اونقدر جایزه گرفتم که نمیتونستم بیارمشون ... بهم کمک کرد ونایلون داد و گفت ببرشون .... معون مدرسه رو هم دیدم ...حسابی تشویقم کرد برای ادامه .... گفت ریاضی نخون خب .... گفتم نه اصلا دیگه طرف ریاضی نمیرم ..هر چند هنوزم با دیدن کتاب ریاضی ذوق زده میشم .... یاد روزی افتادم که سنجش داشتیم و جمعه بود و با همسر جان اومدم دم مدرسه و خیلی محتاط ازش خداحافظی کردم .... یاد روزایی که امتحان حسابن داشتم و به شوق همسر جان میرفتم خونه عمه و با هم مینشستیم و برام توضیح میداد ... یه مسئله رو بلد نبودم و یه کتک حسابی نوش جون کردم .... یاد همه قشنگیهای مدرسمو ن .... یاد همه دبیرایی که حالا به دلایلی دیگه توی اون دبیرستان درس نمیگیرن .... یادش بخیر ... هنوزم بهترین دوستام دوستای دبیرستانیم هستن که با هم رفت و امد داریم .... هنوزم هنوزم بهترین دوران زندگیم جز روزای زندگی با همسرم همون روزا هستن.... چادر مجلسی و مشکی رو هم که مامان برام اورده بود دادم عمه برام دوختن ....یه کار بانکی هم داشتم انجام دادم .. رفتم یه سری تفلون دیدم و یه سرویس برا اشپزخونه که سری بعد برم بخرم ... تفلونام اوراق شدن حسابی ! خلاصه هفته خوبی بود یه روسری که بیشتر شبیه مقنعه شده همه برا دخترم بافتم تکمیل نشده تکمیل که شد عکسشو میذارم ببینید .... دیروزم که دیگه فهمیدم همسر جان خونس با سر برگشتم .... توی ماشین که نشسته بودم و منتظر حرکت بودم اینو براش فرستادم: سلام جیگر جان ما تو ماشینیم 5 دقیقه دیگه حرکت میکنه ایشالا ....بوس777 چند لحظه بعد اینو اومد: سلام عزیزم دارم نماز میخونم اگه زنگ زدی..... بوس 777 این دو تا اس ام اس اصلا جواب اونیکی نیستا همزمان با هم تایپ شده بود ! بعدم که همسر جان اومد استقبالمون و اومدیم خونه هم چای و عصرانه و نون تازه حاضر و اماده بود ... کلی کیف کردم ... ممنونم عزیزم .... پ ن: دستور کیک رو ان شاالله تو ستهای بعدی میذارم سعی میکنم تصویری باشه .... پ ن: نهارو نمیدونم چی درست کنم اما برا شب میخوام خورش کرفس بذارم ببیرم خونه مادرشوهر ...اخه نیست خودش رفته تهران ..اگر میدونستم قراره بره باهاش میرفتم دوستام رو هم میدیدم ..... بقیه هم که خونن هر کدوم یه ساعت میرن خونه اینه که جای دعوت شاید اینکارو بکنم ! چه عجیبه که من صبح امروز قرار بود ساکمو ببندمو برم و تو گفتی نرو دلتنگت میشم ... چه عجیبه که قرار بود با هم بریم و نرفتیم و چه عجیب تر که تو الان وسایلتو جمع کردی و ساکتو بستی!!!!!!!! میگم من تا کی باید منتظرت بمونم و میگی تا جمعه که ماموریتم .... بعد اونم تازه برگردم باید گزارشا رو رد کنم ووووووووووو ..من یه بغض سنگین روی دلم میشینه .... میگی: میام میبینمت عزیزم ... اخر هفته .... من اما هنوز ساکمو نبستم ..ولی حتما میرم ... نمیتونم خونه رو بدون تو و عطر وجودت تحمل کنم ... عجیبه نه؟ این حرفا رو تو صبح به من گفتی ... بعداز ظهر قرار بود برم ... اما نه تو دلت میخواست نه من .... چرا اینجوری شدیم؟ به قول بعضیا که کامنت میذارن لووووووووووووووووووووووس نیستیم ... میدونم که عاشقیم! ======= عصر با هم رفتیم بیرون ...برای روسری و بلوز شلوار دخترم کاموا خریدم .... با کتابهایی که به اطف همسر جان خریدم شروع میکنم .... حدیثه جان ..کمک شما هم نیازه .... همون کتابی که شرحشو برات گفتمو پیدا کردم ... اما بلوز و شلوار بلد نیستم .... اما یاد میگیرم ... من میتونم یاد بگیرم از روی کتابا چند تا مدلو یاد گرفتم :حصیریو پیچ و دونه ذرتی .... نمونه هاشم بافتم ... البته با کمک عمه کوچیکه .... دقت کردین ...چند وقته از رفتارای بعضیا اینجا گلایه نمیکنم ... امروزم از یه نفر دلخور شدم ..شایدم نه دو نفر! اما نمینویسم ... جون حرص نخوردم .... چیزی که توی دل من بود محبت بود ..مهم نیست که اونا چه حسی نسبت به من دارن .. مهم احساس خوبیه که من دارم !....چقدر خوبه که اینجوری آروم باشم ...
![]()
![]()
از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی گیر: مدت خیلی کم.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟
ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.
ماهی گیر: خوب بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...
ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال
ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.
ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.
... اما حالا تو این چند روزه بیشتر سعی کردم .... البته نه اینکه من غر بزنم و اخم کنم .. کلا کم حرف میزنم ... و البته بیرون که راه میرم خیلیا شاید دلشون بسوزه برام که اخیییییییییییییی چه غم بزرگی رو دلش نشسته! البته بعضیام همینو به زبون اوردنا .... یه بار عموم که از بیرون دیده بود منو اومد گفت: وای زهرا چرا اینجوری راه میری بیرون ادم میترسه از کنارت رد شه! ولی فکر کنم با این وضعیت اجتماع گاهی لازمه اینجوری باشم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
) بگید دوست دارید چی باشه؟
خودمم تو پست بعدی جواب رو مینویسم ... ولی واقعا خوشحال میشم حرفای شما رو بشنوم![]()
![]()
![]()
حدیثه جان یک عالمه زحمت دارم برات ....
| Design By : Night Skin |


