تبليغاتX
راز گل سرخ


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















و بهار میرسد از راه ...

 بهار سر آغاز دوباره ای ست برای زمین ...

وعید ....جشن این آغاز دوباره است ...

بهار و عید و سال نو شده مبارک .....

 امیدوارم  به همه ارزوهای قشنگتون برسین و  سال ۸۸ پر باشه از سلامتی و شادی برای شما و همه اونایی که دوسشون دارین ...

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:22 توسط خانومی| |

 

اسفند همیشه پر ازخاطرس اما برای من خاطره ها متفاوتی داره یکیش که همون خبر مامان شدن خودم بود ...

اما قبلش....

سال ۷۹ بود ... یه روز که از مدرسه اومدم خواهرم گفت که پسر عمه اینجا بوده ...

چند روز بعدش.... داشتیم سبزیهای عیدو اماده میکردیم ...مامان برامون شیر گرم کرده بود .... مادربزرگم خونمون بود .... هنوزم یادمه کجا نشسته بودم ... اونروز من چیزی نفهمیدم اما یادم مونده ...

پسر عمه بازم اومد دو دقیقه که نشست انگار اصلا آروم نبود و میخواست یه چیزی بگه ... بلند شد و گفت خدافظ!!! بعدم مامانو صدا زد و رو پله ها باهاش حرف زد و رفت ....

من هر چی فکر کردم نفهمیدم برا چی اومده... اونسال تحویل سالو خونه مادربزرگ بودیم بعدم با عمو رفتیم پشت بوم و اونقدر ترقه و اتیش بازی کردیم که خسته شدیم و اون حس بچه گانه اخرین لحظه های شادی بچه گانه من بود که هنوز ۱۶ سالم تموم نشده بود.... ۲ فروردین فهمیدم خیلی بزرگ شدم ... حس بچه گانه رفت و جاشو به عشق داد!!!!!!!

هنوزم قیافتو یادمه وقتی اونروز مضطرب اومده و روی پله ها یواشکی با مامان حرف زدی و من بعد ها فهمیدم چی گفتی .....

گفته بودی زن دایی من چند ساله میام و میرم اما دیگه نمیتونم صبر کنم تا تابستون من زهرا رو دوست دارم ...زهرا رو میخوام ..من که نمیدونستم چی گفتی پس چرا یادمه اونروز که هوا هم دقیقا مثل امروز بود پاک و آفتابی ... تو بعد اون قشنگترین احساسو به من دادی ...

 

امسالم داره میره میبینی ..میبینی ۸ سال میگذره از اون روزا ...امسال چقدر اتفاقای جورواجور افتاد...

بعد عید دنبال خونه مناسب تر گشتیم و اینجا رو پیدا کردیم ... خرداد ماه یه سفر رویایی و سه نفره به مشهد ...

تابستون قبولیخواهر کوچولو تو رشته پزشکی که واقعا دوست داشت و پاییز... شروع تلاش و هیجان سفر مامان و بابا به حج ... من رفتم تا ۵۰ روز اونجا بمونم و چقدر اونروزا دوری برامون سخت بود ..فهمیدم چقدر دوستت دارم چقدر کنار تو بودن ارامش داره برام ....

بعدم خواهر کوچولو برای سفر عمره اسمش دراومد .....وایییییی تو واقعا مستحق این سفری کاش قسمت همه بشه ...

قبل محرم عقد خواهر شوهری ....بعدم یه خبر غیر منتظره و تلخ!! سکته مغزی بابابزرگی که عشق ما رو بیشتر از هر کسی باور داشت ....و هنوزم بیحس و حال و بی حرفه!

نامه ای که به دست تو رسید و وما جدی نگرفتیم ! وام مسکن ..اصلا فهمیدی چطوری درست شد؟ من که نفهمیدم ...به قول بابا تو اونقدر خوبی که هر چیزی برات درست شه خداییه ....

و بعدم تصمیم من برای درس خوندن ....

مهمتر از همه اینها میدونی چیه؟ اینکه فهمیدم چقدر امسال بیشتر از قبل عاشق توام و دختر کوچولومونو دوست دارم ....

 برای سالی که قراره بیاد برای همه روزایی که اسمشون ایندس برای لحظه لحظه های زندگی تو سال اینده ارزو میکنم تو ..دخترمون و همه اونایی که دوسشون داریم و اینهمه شدن دغدغه ذهن من و تو و گاهیم برا خوشبختیشون اشک میریزیم و فال و حافظ میگیریم و استخاره میکنی  ارزوی سلامتی و سعادت دارم ...سلامتی بزرگترین نعمت خداوند .... ارامش و سعادت تو تک تک لحظه لحظه هاشون ...

به نظرت اونا میدونن که من و تو اینهمه نگرانشون هستیم ..میفهمن که من یه شب اونقدر اشک ریختم براشون که صبحش چشام باز نمیشد .... میدونن یا نه؟

خدا کنه همشون ..تک تک شون بفهمنن من و تو فقط خودمون رو نمیبینیم بدونن که برای ما  مهم هستن ...

خدا کنه وقتی سال عوض میشه وقتی بهار با تن پوش صورتیش میاد وقتی بوی مهربونی میاد همشون حس خوب خوشبخت بودن رو داشته باشن ....خدا کنه همیشه دستشون تو دست خدا باشه ...خدا کنه دلشون همیشه شاد باشه .....خدا کنه خدایی که اینهمه برای ما خدای مهربونی بوده تو زندگی اونا از این مهربونتر باشه ...

خدا سایه پدر مادرامونم از زندگیمون کم نکنه که همه امید ما هستن ...

خدا کنه ..خدا کنه عشقمون از این که هست بیشتر و بیشتر شه ....

 خدا کنه همه خدا رو حس کنن همونطوری که من و تو حسش کردیم ...

خدا کنه خدا بیاد و این و نوشته منو بخونه!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:22 توسط خانومی| |

ا

سلام

 چقدر دلم تنگ میشه برای اینجا و دوستای خوبم ....

عجالتا گفتم عکس هفت سینای امسال رو ببینید ... امیدوارم که خوشگل شده باشن! به هر حال فرصتم کم بود این روزا!

دوستون دارم ..

ممکنه بازم پینوشت اضافه کنم اما الان فقط گفتم سلامی کنم ...

این تصویر واضحتر هفت سینه!

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 21:40 توسط خانومی| |

۱۹ اسفند....

۱۹ اسفند ۸۳....

۱۹ اسفند ۸۳ یه روز بارونی....

۱۹ اسفند ۸۳ خیابونای آب گرفته ....

۱۹ اسفند ۸۳ خیابونای آب گرفته و مانتو و شلوار و چادر خیس من و پرشهای همسر جان ...

رسیدیم! آزمایشگاه همین جاست ....

وای علی من خیلی میترسم ... دلهره دارم ..

-خب من میرم جوابو میگیرم...

خانومه یه جوری نگام کرد بعدم گفت مبارکه...

واقعا؟واقعا مبارکه؟

برگه رو گرفتم و نگاه کردمو دیدم راسته راسته که فرشته مهمون دل من شده ....

قدمت مبارک کوچولوی عزیز من!

و شوق دو نفرمون ..علی بیشتر از شادی من شاد بود تا بابا شدن خودش.. شیرینی خریدیم و رفتیم خونه و

بعد چند روز این اولین یادداشتم بود برای عزیز مسافرم!:

شنبه 22/12/83

سلام* سلام کوچولوی نازم

کوچولوی من اون روز بارون میبارید روز 4شنبه 19 اسفند خیلی شدید ولی به عشق تو زدیم بیرون وقتی فهمیدیم که حدسمون درست بوده انگار دنیارو بهمون دادن فقط خدا میدونه چقدر خوشحال بودیم که حتی بارون هم اذیتمون نکرد . حالا که دارم مامان میشم و علی هم بابا دلم میخواد این دنیای ما مال تو هم باشه عزیز دلم. فقط  از خدا میخوام که سالم باشی فرقی نداره دختر یا پسر

دوست دارم مسافر کوچولوی مهربونم

مامانت زهرا

نمیدونم چرا ولی هیچ وقت فراموش نمیکنم اون روزو ... شاید چون از ته دلم حس کردم مادر شدن رو!

====================

کارای خونه شکر خدا تموم شد همه جا برق میزنه!هفت سین کوچولای پارسالو هم خوشگل تر کردم اما برا امسال بازم میخوام درست کنم آبی رنگ!

فعلا نمیدونم ولی یه کاراییش انجام شده .... کتابام رو هم خریدم قراره بشینم سر درسام!وبلاگاتو خوندم ..ایشالا همیشه خوش باشین ..ببخشین نشد کامنت بذارم ... ولی بازم میگم دوستتون دارم...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:14 توسط خانومی| |

سلام

خوبیم ..در حال خانه تکانی!!!!!!! هر سال هفته آخر این کارو میکردم اما به خاطر درس و اینا زودتر شروع کردم ..ریحانه خوبه ..خوبه خوب....

البته هنوز اشپزخونه رو شروع نکردم شاید دلیلش اینه که مثل اشپزخونه های قبلی اپن نیست!(دخترم خیلی غصه این موردو میخوره!!!!!!!)ولی خیلی از کارا انجام شده خوبیش اینه که همسر جان حسابی کمک میکنه غذا و شستن ظرفا!

همه چیزایی که شسته شد تو خونه هم خشک شدن این چند روزه هوا حسابی بارونی بوده خدا رو شکر و منو برد به ۴ سال پیش ...حالا تو روز خاصش میام و مینویسم برای چی!

....

دو روزه که گوشیم خونه مادر شوهرم جا مونده! دلم براش تنگ شده برای اس ام اسهای این موقع ها که من و همسر جان رد و بدل میکردیم....

مواظب خودتون و دلای مهربونتون باشین

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:12 توسط خانومی| |

سلاممممممممممممم

صبح و ظهر و شب و روزگارتون بخیر ..خسته نباشید از کارای خونه و بیرون که اینروزا حسابی زیاد شدن ...

چند روز پیش دستی به سر روی فریزر کشیدم و بعدم یه مربا هویج خوشگل درست کردم ...یک عالمه! تو سفره مکه مامان اینا که گذاشتیم همه از شکلش و مدلش خیلی خوششون اومده بود!

فعلا سبزیهای فریزری رو نگرفتم ...

امروزم میخواستم یه سری کتاب از توی کارتونا بیارم که خب همراه با اون رختخوابا رو هم ریختم بیرون (جای رختخوابمون بزرگه و کنارش کارتون کتاباس!)

خوبه حداقل این یه کار انجام شد!

البته البته البته ..امروز همسر جان عزیزم رفتن و دفترچه فراگیرو برام خریدن! منم حسابی ممنونشم که این کارو برام انجام داد..

خلاصه کهههههههههههه دانش پذیر میشویممممممممممم! دعام کنید ...دعا کنید که بعد این چند سال اراده درس خوندنو داشته باشم ....منتظر انرژیهای مثبت از طرف شما هستم ...

کار فردامم معلوم شد ..دخمری تب کرده و گلوش حسابی ورم داره باید ببرمش دکتر!

به هر حال ممکنه کمتر بیام ولی مطمئن باشید حتی اگه کامنتای منو نبینید دیگه ،افلاین میخونمتون ... ودوستون دارم .....

شمام هوای منو داشته باشید و دعام کنید ....

چقدر این پست قاطی پاتی شدا....

پ ن همسرانه:تمام آینه ها نذر یاس لبخندت!

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:0 توسط خانومی| |

 

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم؛متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم، خیلی کم میخندیم، خیلی تند رانندگی میکنیم، خیلی زود عصبانی میشویم، تا دیروقت بیدار میمانیم، خیلی خسته از خواب برمیخیزیم، خیلی کم مطالعه میکنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه میکنیم و خیلی بندرت دعا میکنیم.

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت میکنیم، به اندازه کافی دوست نمیداریم و خیلی زیاد دروغ میگوییم.

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم، بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم.

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.

فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

بیشتر مینویسیم اما کمتر یاد میگیریم، بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام میرسانیم.

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

کامپیوترهای بیشتری میسازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم.

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

بدین دلیل است که پیشنهاد میکنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.

در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید.

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید.

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است

از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید.

عباراتی مانند ”یکی از این روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم ”یکی از این روزها“ بنویسیم همین امروز بنویسیم.

عباراتی مانند ”یکی از این روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم ”یکی از این روزها“ بنویسیم همین امروز بنویسیم.

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن میتواند آخرین لحظه باشد.

اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان میگویید که ”یکی از این روزها“ آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... ”یکی از این روزها“ ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!

======================================

سلام ...خوبین؟.راستش خیلی از کارای لیستم انجام شده و هوار تاشم مونده ....

خوبیم ..میگیذره ...

خونه هم فعلا به توصیه یک نفر متخصص دست نگه داشتیم تا بعد عید!

همسر جان بعد مدتها اپدیت شده مطالبی که نوشته ادامه داره توصیه میکنیم بخونید شاید یه نکته های ریزش به دردتون بخوره !

اینجا وبلاگ همسر جان !

همسر جان یکی طلبت

 

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:9 توسط خانومی| |

 رحلت پیامر اکرم(ص) و شهادت امام حسن مجتبی و امام رضا علیه اسلام رو تسلیت میگم ....

...

قرار بود بیام و به همسرم روز مهندس رو تبریک بگم ...نمیدونم چرا نشد ..یعنی میدونما ..کارم زیاد بود ... پس همسر جان عزیزم روز مهندس رو تبریک میگم .... امیدوارم یه روزی بتونی توی تخصص مورد علاقت ادامه تحصیل بدی ..میدونم که حتما موفق خواهی بود ...

شیوای عزیزم سارای مهربونم دیدن شما امروز کلی برام انرژی زا بود دوستتون دارم ...... 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:24 توسط خانومی| |

سلام

از ارزوهای خوبتون ممنونم ..از همه مهربونیاتون....

اینروزا عجیب فکرم مشغوله..خرید خونه ..وامههایی که گرفته شده ...

میدونم خدا بزرگتر از تصور منه و کمکمون میکنه ..دیروز رفتیم یکی دو تا اپارتمانو دیدیم ...البته خیلی کوچیک و جمع و جور ... همش از دیشب فکر میکنم یعنی ما میتونیم توی این مدل خونه ها زندگی کنیم ...60 متر!شایدم کمتر ..البته اگه کمی توقعمونو بیاریم پایین و تو منطقه های دیگه بخریم شاید خونه بزرگتری بتونیم بخریم ... اما خب اونوقت محیط چی میشه؟

شاید بشه بعدها با یه خونه بزرگتر عوضش کرد اما اگه نتونیم چی؟اگه بریم توی اون خونه ها و بعد همش غصه بخورم که کاش بزرگتر بود چی؟ اگه نتونیم ..اگه اگه.....خلاصه بدجور دو دلی افتاده به جونم به هر حال برای خونه ای که میخریم باید تمام در امدمونو باید بدیم بره! نمیتونم بی خیالش شیم ... بابا و همسر جان میگن جای خوب بهتر از فضای بیشتره ..ولی من مدام دو دلم ..مدام فکر و خیال ..تو رو خدا اگه تجربه زندگی تو خونه کوچیکو دارین بگین ...بد جور قاطی کردم ... به هر حال با یه بچه سخته ...وای خدایاااااااااااا چی کار کنم ... اینم از خونه دار شدن ..میبینید هیچ چیزی تو زندگی بی مشکل نیست ...حالا خدا رو شکر که یه سری از کارهای قبل عیدو انجام دادم وگر نه که با این فکر مشغول به هیچی نمیرسیدم ...خوشبحال همسر جان اروم و مطمئنه ..راحت ... فقط دعا ها و قرانهای همیشگیشو میخونه ...میگه همه چیز درست میشه ...

خدایا توکل به خودت ..الان فکر میکنم از اون موقعیت هاس که استخاره واقعا لازمه!

چند روز پیش یاد شعری افتادم که همسر جان اوایل که عقد کرده بودیم برام میخوند میگفت این واقعا در مورد تو گفته شده!!!!

سی بار بگفتمت که سیب آر مرا

از باغ وصالت دو سه سیب آر مرا

سی بار برفتی و نیارودی سیب

ای وعده خلاف کرده سی بار مرا!

میبینید تو رو خدا ... ولی بدم نگفته بودا ..حالا که تو سالناممو نگاه کردم توی یه صفحه چند تا مدل از این شعرای جالب نوشته بودم گفتم بنویسمشون....

اینو از اول به اخر و به عکس بخونید هر مصرعشو:

شو همره بلبل به لب هر مهوش

شکر به ترازوی وزارت برکش

اینو از راست به چپ و از بالا به پایین بخونید:

از چهره...افروخته...گل را ...مشکن

افروخته...رخ مروتو..دیگر...به چمن

گل را....دیگر...خجل مکن...ای مه من

مشکن...به چمن...ای مه من..قدر سمن

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:28 توسط خانومی| |

سلاممممممممممم

ببخشید که این همه بی سر و صدا رفتم!رفتیم شهرستان ... لباسای دخمر نازمو خریدم ... چند روزی اونجا بودیم و یه مراسم بود و دیگه.......... دیگه چی بگم از دلتنگیم برا بابابزرگ عزیزم ... برای خنده هاش ... برای اینکه وقتی میرم و میبینم ساکت و بی صدا تو جاش خوابیده و فقط سر چشمشو تکون میده ... وقتی دیگه نمیتونه خوب حرف بزنه وقتی تسبیحشو ممثل همیشه نمیتونه تو دستاش بچرخونه و ذکر بگه .... وقتی دیگه برای ریحانم نمیتونه ذوق کنه ....

دلم تنگه برات ... دلم تنگه ... این چند وقته که تو جا بودی هیچی ننوشتم به امید اینکه شاید از خوب شدنت بیام و بنویسم .. حالا دیگه بغض شکست و دارم برات مینویسم .. بابا بزرگ! تو رو خدا تو رو خدا یه بار دیگه مثل همیشه صدام بزنه بابابزرگ  یه بار دیگه به خواهری بگو خانوم دکتر ..اخه قبل از اینکه پزشکی قبول شه همیشه میگفتی خانوم دکتره ..... بابابزرگ مهربونم همه اونایی که میشناست میگن تو بی نهاین مهربونی و این بیماری همه رو غمزده کرده ... بابایی پاشو راه برو ... بابابزرگ تو رو خدا بیا بشین توی پارک روی نیمکت تا وقتی از کرمانشاه میام و توی پارکو از ماشین نگاه میکنم ببینمت .. اخه همیشه عصاتو دستت میگرفتی و اونجا مینشستی . من میدیدمت .... بابابزرگ ناراحتی که عمو نمیاد به خوابت؟ خب الان وقت نداره .... الان داره از تو پرستاری میکنه  شبا خستست حتما ....

امسال سالگرد ۲۵ عمو بود و تو نتونستی بیای ... حتما اونم نیومد و کنار تو بود تا تنها نباشی ....مگه نه اینکه شهیدا زندن ..دیگه چرا دلگیری که نمیاد به خوابت؟ کنارته به خدا .....

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 0:41 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin