تبليغاتX
راز گل سرخ


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















سلام

بازم سلام...

سه باره هم سلام...

اولیش برا دوستای گلم ...

دومیش برا  عزیز دلم...

 سومیش برا خودم که فکر نمیکردم حداقل تا این حد بتونم برنامه هامو پیش ببرم ... هر چند هنوزم اونی نیست که انتظار داشتم ولی خب........

روز دوشنبه بود که سارا ی عزیزم اس ام اس زد که بریم بیرون با هم ..خانوادگی ...منم خوشحال شدم و قبول کردم ..راستش تازگیا تند تند دلم براش تنگ میشه ... رفتیم طاق بستان! دخمر نازنین و همسرسارا هم بودن و خب ما هم سه نفره رفتیم . چقدرررررررررر اینبار به سارا نزدیکتر شدم و چقدر دوسش دارم ...

این هفته تقربیا تمام روزها سر درد داشتم ..نمیدونم علتش چیه ولی اصلا هم میلی به دکتر رفتن ندارم! منم دیگه!

فردا هم مادرشوهرم و پدر شوهرم میرن عمره و چون ۳ سال پیش تمتع رفتن خیلی بی سر و صدا دارن میرن ! ولی من دلم شلوغی میخواست! هر چند وقتشو نداشتما ....

به هر حال لازمه که گاه گاهی سری به خونشون بزنیم که دو تا خواهرشوهرام تنها نباشن!

.................

عزیز نازنین من .... برای این همه خوب بودنت ممنونم ...

.....................

این حدیث همیشه برام با ارزش بوده :امام جواد علیه السلام:اعتماد به خدا بهای هر شئ گرانقیمت و نردبان هر کمالی است ....

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 1:2 توسط خانومی| |

چقدر خوبه که امروز موقع برگشتن کلاس حسابی خیس بارون شدم ...

چقدر خوبه که وقتی اومدم دو تا عزیزای دلم به استقبالم اومدنو  با هم تو هوای ابری چای تازه دم همسر جانو خوردیم ..

چقدر خوبه که عصر بیرون رفتیم و توی بلواری که پر از کاجه زیر نم نم بارون با هم شعر دو کاجو خوندیم چه جالب هر کدوم یه بیت یادش بود و اون یکی بیت بعدی!

چقدر خوبه که امشب موقع برگشتن از خونه عمه نصف مسیرو پیاده اومدیم و حرف زدیم و گفتی نفس عمیق بکشیم و من و وجودم پر شد از هوای عشق ...

واقعا چقدر خوبه همیشه بارون بباره و زندگیها رو پاک کنه!بارون محبت بعد یه ذره دلتنگی  ودلخوری کوچولو!

اون روزی که رفتیم سنندج و اون منظره ها منو به وجد اورد و دخترک هم نبود که هی بپره وسط شیطونی کنه توی بهار خواب که نشسته بودم توی دفتری که سالهاست مینویسم برای همسرم اینو نوشتم:

هوالعزیز

یه سلام به زلالی و پاکی و وسعت همین آبی که روبروی منه

عزیز دلم میدونی نابترین لحظه های زندگیم ثانیه هایی هست که یاد تو وحضورت باعث آرامش من میشه ؟!

مرد مهربون لحظه هام حس اینکه همیشه کسی هست که به یادم باشه ..حس اینکه تمام عشقم برای تو به وخاطر توئه...

حس اینکه دستام همیشه منتظره تا گرمای دستای تو رو لمس کنه

حس اینکه همسر و همراه بهترین و مهربونترین مرد دنیا باشی...

همه این حس ها باعث زندگی و امیده برای من ...

برای همه لحظه هایی که همراه تو عشق رو تجربه کردم از خدا ممنونم...

برای همه روزهایی که کنارم بودی خدا رو شکر....

برای همه ماههایی که آرامش رو به من دادی خدا رو شکر...

برای همه سالهایی که همسرم بودی خدا رو شکر...

برای دیروز و امروز و فردایی که عاشقیم خدا رو شکر....

خب این هم به خاطر ۲۴ و ماهگردی که تا ۷ساله شدنمون ۴ ماه فاصله داره !....

پی نوشت:

این عکس همون جایی که دیروز شعر دوکاجو یاد ما اورد و خوندیمش ... همسرم و دخمر جونم...

و اینم کیکی که الان درست کردم قرار بود به همسر جان نگم ولی ولی وقتی زنگید حالمو بپرسه(از دیشب سر درد داشتم و امروزم کلاس نرفتم)دخمری گوشی رو برداشت و لو داد ... حوصله نداشتم تزیین کنم برا همین دورنگ درست کردم !

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 1:7 توسط خانومی| |

سلام...

بابت این همه  تاخیر عذر میخوام!

اما خب انگار اگه خدا بخواد تو این سال جدید منم به خودم اومدمو حسابی فعال شدم ...

خود عید که خیلی جالب نبود جز یه سفر دو روزه به یه جای دیدنی نزدیکای سنندج همراه خواهرشوهراو مادرشوهرم اینا ! هر چند دخترم نبود و شهرستان بود و همش به یادش بودم!

تو رو خدا یه وقت نگید سنگ دلما ... خودش با مامان اینا رفت قرار بود صبح روز بعدش ما هم بریم که جور نشد و برا روز بعدشم با اصرار زیاد خانواده عمه که میریم عصر!برمیگردیم رفتیم و شد یک روز و نصف ... خوب بود ... ولی کاش دخترم هم بود ...

خواهر شوهر کوچیکه هم عقد کرد ... به همین راحتی ..اما انگار باهاشون راحتتر شدم الان!

خواهر کوچولوی منم روز ۱۴ از حج برگشت ...

یه مراسم خیلی خلوت و مختصر براش گرفتیم ...

تازه تو این دو سه روزه داریم خونه دوست و اشناها میریم ... دو تا درس باقیمونده تربیت مربی رو هم گرفتم دو روز هفته صبحه و مجبور دخمری رو هم ببرم و یه روزشم بعداز ظهره ...

کلی هم اکتیو شدم تو خونه با سی دی ایروبیک ورزش میکنم ...

درسامم کمابیش میخونم ..توکل به خود خدا ...

هنوز جایی برای خونه نگشتیم ... ولی من امیدوارم و توکل دارم به همونی که همیشه کمکمون کرده ...

جایی که رفتیم منظره های خیلی خوشگلی داشت که یه چند تاییشو میذارم ببنید ...

 

این یکی موقع طلوع افتابه از پنجره اتاقمون گرفتم ...

واین ما دو نفر!

این یکی هم همسر جان همون موقع طلوع آفتاب ... چه قده تو کنجکاوی آخه !

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:11 توسط خانومی| |

عکسی بود که حذف شد ...

 قرار م نبود مدت زیادی اینجا باشه ...

عیدتون بازم مبارک!

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 3:3 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin