تبليغاتX
راز گل سرخ


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















بعدا نوشت: داریم میریم شهرستان خونه مامان ... دو ماهی میشه که نرفتیم .... گفتم بیخبر نریم ... بابا دیشب یک میلیون داد  برا کادوی خونمون(البته هنوز واریز نشده!)ممنونم بابای مهربونم

عاشقترین خونه خریده شد!

این سومین اتفاق قشنگ زندگیم بعد ازدواجم و تولد ریحانه بود....

یه آپارتمان ۹۰ متری و خوشگل و نوساز که آمادست تا بریم و توش بهترین روزها رو داشته  باشیم...ان شاالله..

خیلی جا ها گشتیم از جنوب کرمانشاه تا شمال کرمانشاه از شرقش تا غربش .. خیلی فکر کردیم ..  گاهی هم خسته شدیم و گاهیم عصبی اما نا امید نشدیم!

از دوستایی که خصوصی و عمومی هم کمک و راهنمایی کردن یک دنیا ممنونم ....

به قول آقای آرمین الان رسما میتونیم یه مشاور املاک بزنیم اسمش معلومه دیگه ۷۷۷

خلاصه که کسی در زمینه خونه باغ ویلا و آپارتمان مشاور خواست ما در خدمتیم ...

بنده هم پای قولنامه رو امضا زدم ....امروز مسئول شعبه بانک )از آشناهاست)به همسرم میگفت ناراحت نیستی نصف خونه به اسم زهراست ... همسرم گفت این حرفا چیه ..تفاهمکه باشه این حرفا وجود نداره ... منم کلی قند تو دلم آب شد ...کلا این مدت از بس قند تو دلم آب شده مرض قند نگیرم خوبهیه مبلغی رو امروز دادیم و ۷میلونم۷خرداد!و مابقی هم که موقع تحویل سند ....

آخرین لحظه که از خونه اومدیم بیروم یه چیز جالب روی کنتور گاز واحدمون دیدم۷۷۷۷

خلاصه که این خونه عاشقه بدجور!!!!!!!!!!!!!!!!!!کار کابینتو اینام که بعد اثاث کشی!

خیلی فکرا کردیم ...  با پولی که در حال حاضر داشتیم توی نقطه تقریبا عالی میشد ۶۰ متر خونه خرید که خب به نظرم برای ما کم بود و این شد که فعلا تو منطقه نسبتا خوب و نه خیلی ممتاز این خونه رو خریدیم ..این قسمت ما بوده!ما حتی خونه دیگه رو تا پای قرارداد هم رفتیم اما نشد ....

و ما مطمئن هستیم این خواست خدا بوده ... اگرم خیلی دلچسب نبود بعد چند وقت که تونستیم خودمونو جمع و جور کنیم یه فکر میکنیم ..

مهم اینه که کمک خدا رو تو تک تک قدم ها مون حس کردیم خدایا شکرت!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:17 توسط خانومی| |

این روزها مسافر لحظه ها شدیم و خودمون رو سپردیم دست ثانیه ها و دقایقی که گاه اونقدر تند و سریع میرن که گویی دنبالشون کردن و گاهی اونقدر آروم که انگار به خوابی عمیق رفتن و تو هر چه تلاش میکنی نمیتونی بیدارشون کنی ...

این روزها هر چند پر از استرس و اضطراب و جستجوه برای پیدا کردن یه سقف محکم تا بتونیم هفتمین سال با هم بودن رو زیر اون سقف جشن بگیریم اما اونقدر ناب و شیرینه که شیرینیش گاهی دلمو میزنه و اشتهام از بین میره!

این روزها طعم ناب با هم بودن و همدیگرو داشتن رو خوب حس میکنم...

این روزها دلم پَر میزنه تا هر وقت نگاهم با نگاهت گره میخوره خبرهای خوب رو بشنوم و صدای دلنشینت گوش ها مو نوازش کنه ...

که باز هم برای بار....چندم؟.........نمیدونم! اما مطمئن شم تو تکیه گاه زندگی منی ... که تو مرد تمام زندگی منی که تو پدر مهربان دخترکمون هستی...

اینروزها انگار بیشتر تو رو دارم

اینروزها انگار آ*غوشت بیشتر آرام بخشه...

این روزهای پر تلاطم و پر تلاش بیشتر حست میکنم...

این روزها بیشتر خدا رو حس میکنم که چطور پشت سر ماست و داره یواشکی به فرشته هاش میگه: دست اینارو بگیرین ،کمکشون کنید... از من کمک خواستن...

وای خدای من تو چقدر مهربونیو من،چقدر ناچیزم...

شکر و سپاس این سه تا بنده عاشقت رو پذیرا باش ..

برگ سبزیست تحفه درویش ... چه کند بینوا ندارد بیش...

این روزها ما،دنیا، زمین و همه ی خونه های روی زمین عاشقتریم .... مگه میشه عاشقا همدیگرو برنجونن؟...

پس آهای زمین و دنیا و خونه های عاشق کمک کنید لطفا ... به این عاشقای پر امید ... لطفا عاشقترین خونه رو به ما نشون بدید ... مگه نمیبینید؟فرشته های خدا دارن با ما میان .... از این بهتر ضامن میخواین؟ این فرشته ها نشانه های مسلم عشق هستن!!!!!!!!!

****************

توضیح: اینها احساس من تو همین لحظه ای بود که نوشتم ... شاید حتی اگه 10 سال دیگم خونه دار نمیشدیم برام مهم نبود .. اما حالا میخوام عاشقترین خونه رو صاحب شیم .... اینم یه جور استفاده از قانون جذبه نه؟!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:27 توسط خانومی| |

دعا کنید برامون....

 یه مورد خوب خونه پیدا شده که که شرایط خوبی داره نسبتا! هر چند حسابی مقروض میشیم اما ارزششو داره ... به دعا ها و انرژی مثبت تک تکتون نیاز داریم ...

دعا کنید درست شه .... دلم میخواد زودتر از این  بلاتکلیفی بیرون بیاییم...

 پ ن: نشد که بشه .... یعنی انگار خدا نخواست! با هر کیم مشورت کردیم گفت خوبه و مناسبه ..اما متاسفانه صابخونه حاضر نشد یه مبلغی رو برا چند ماه بعد بدیم .... متاسفام که بعضیا با داشته هاشون ازمایش میشنو رد میشن ....

الان به همسر جان گفتم یعنی اگه یه روزی ما هم داشته باشیم و بتونیم تنگ نظر میشیم؟

خدای ما بزرگتر از همه این حرفاس ..... خدا ی ما خودش تا حالا همه چیزو درست کرده بعد اینم درست میشه ... میدونم که خدا یاور همیشه ماست ...پس نا امید نیستم ... نیستیم ...

فقط خدا میدونه با این حال این روزام تنها پناهگاه آرام بخش وجودم نوازشها و حرفهای دلنشین توئه.... راستی اگه نبودی و نداشتمت زنده بودم تا امروز؟

تو رنگ خدایی داری .... برا همینم آرامش داری با خودت ....

کاش ببخشی غر غر های گاه و بی گاه زهرا رو ....

میدونم که مهربونتری از این حرفا!

 یادمه اوایل موقع مشکلات اوضاع و احوال خونمونم متشنج مشد البته نه خیلی اما حالا تو سختترین حالات هم ارومترین نقطه و بهترین جا خونه خودمونه و حرفهایی که با هم میزنیم...

چقدر امشب خودکار و کاغذ و حساب کتاب...... راستی ما چرا  حساب کتابامونو دیجیتالی نمیکنیم دستی انجام میدیم؟؟؟؟

این تصویر صبحانه عشقولانس! دیشب ساعت یک نصفه شب به سرم زد و برا همسر جان همه چیزو حاضر کردم همراه یه یادداشت .... نونا رو قلبی برش زدم!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:18 توسط خانومی| |

خب اینم از هفته که گذشت!

اینم از یو*سف پیامبر که تموم شد!

و این هم از عمر ما که داره میگذره!

سوره یوسف برای من پر از حس های خوبه ! باردار که بودم توی کتاب ریحانه بهشتی خوندم که برای زیبا سیرت و صورت کودک سوره یوسف رو ۴۰ بار روی یه سیب بخونی و روش فوت کنی و بعد بخوری ... شاید اوایلی که اون سیبو دستم میگرفتمو میخوندم حس خاصی نداشتم اما کم کم  که نزدیک ۴۰ روز از خوندن سوره یوسف گذشت در نهایت تعجب میدیدم سیب سالمه! و چه عطریم داشت ...شکلش کاملا تو ذهنم نقش بسته...

اونوقتا دیگه اونقدر ماهر شدم تو خوندن که شاید چند دقیقه بیشتر طول نمیکشید خوندنش ولی با تمام وجودم معانیش رو حس میکردم .....

خب اینم از حس نوستالژی من با دیدن قسمت آخر این سریال ...

البته یادم اومد که قرار بود یاسینم ۴۰ بار روی یه انار بخونم و تابستون بود و انارم این طرفا پیدا نشد ... الان من خیلی وقتا میبینم انار هست!همسر جان یه ماموریت رفت تهران و خوشحال کننده ترین سوغاتی ممکن رو اورد ... انار!!!!!!!!!! البته در این مورد تقلب کردمو و ساینو روزی دو بار میخوندم که ۲۰ روزه تموم شد و موقع  خوردنش اتفاقا کلی مهمون داشتم که بی نصیب نمون از دونه های قرمز اون اناره!

امروز عصر با خواهر شوهرا و بعضی از! شوهراشون رفتیم بیرون و هوایی عوض کردیم هر چند خیلی مختصر اما از دیدن هوای لطیف بهاری لذت بردیم....

فردا عمه اینا میان انشاالله....(این فردا منظورم همیون امروزه!)

خبر خاصی هم نیست چون اصلا کسی خبر نداره که میان ؟ کی میان؟ ...

اینم یکی دو تا از منظره های موقع غروب پارک کوهستان! برای بزرگتر دیدن عکسا روش کلیک کنید!

******************************

برا تو عزیز من که تمام خستگیهام در کنارت فراموش میشن و تمام غصه ها و حرفهامو میشنوی بی انکه ملامتم کنی ... برای تو که همه وجود منی !

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

تو از دشتای دورو جاده های پر غبار

برای هم صدایی،هم زبونی اومدی

تو از راه میرسی پر از گرد و غبار

تمومه انتظار میاد فرداش بهار

چه خوبه دیدنت،چه خوبه موندنت

چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت!

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:5 توسط خانومی| |

سلام

انگار اینبار واقعا دیر کردم!و واقعا هم سرم شلوغ بود! کلاس و درس و ورزش و دخترم و ...

نبود مادرشوهرم اینا ... چند روزی خواهر شوهرا اینجا بودن و چند روزی هم من اونجا بودم....

تولد پسر خواهرشوهرمم بود که یکی دو روزی مشغول بودیم .... نمیتونم بگم خوش گذشت یا نه ...

اینروزا در کنار همه حس های خوب و انرژی درونیم استرس و اضطراب هم همراه همه لحظه هام شده ... البته میدونم خیلیم غیر عادی نیست ... دیروز رفتیم یکی دو تا خونه دیدیدم یکیش اارتمانی بود و فقط ۷۳ متر اما اونقدر فضاش قشنگ و دلچسب بود که من عاشقش شدم .... متاسفانه سندش حاضر نبود و ما هم با یه تصویر تو ذهنمون از خونه برگشتیم!

خلاصه که یه علت استرس همین پیدا کردن خونست که خب باید تا اخر خرداد تکلیف روشن بشه و یه دلیل هم امتحان فراگیره که اخر مرداد ماهه و من هر چی میخونم فکر میکنم وقت کم میارم ...بعدش که دخترم اینروزا حسابی لجباز شده و مدام برای هر چیزی جیغ و داد راه میندازه و الکی بهونه میگیره و اصلا حرفی رو که بهش میگم گوش نمیده این اقتضای سن یه بچه سه سال و نیمه است؟در هر حال خیلی کلافم میکنه و حتی بقیه هم فهمیدن که چقدر داره من و باباش رو اذیت میکنه ولی خب چه فایده که راه حلی براش ندارن!!!!!!!!!

عمم میگفت از اینه که چند وقتیه مشغول کارای خودتون شدین و درس میخونی و خلاصه اون توجه صد در صد قبلی کمتر شده و اینجوری میخواد جلب توجه کنه .. ولی خب چه کار کنم؟ من تا کی باید تمام وقتم برای بچم باشه ؟ اینجوری درس خوندن هم برام سخت شده ...

اما اون چیزی که باعث سر حالی من شده ورزشهای دو نفره عصر گاهی! با همسرمه که هر روز حدود یک ساعت طول میکشه و حسابی هم پیشرفت کردیم ...به هر حال من فرصت باشگاهو نداشتم و این مدل ورزش چون ساعت خاصی نداره تقریبا هر روز انجام میشه ...

دعامون کنید ....

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:17 توسط خانومی| |

سلام

ا-انگاری این بیخوابی خیلیم بد نیستا!

امشب تمام فایلهای بهم ریخته سیستم رو مرتب کردم و درایوها همچین تر و تمیز شدن! خیلی وقت بود که قرار بود این کار انجام بشه ...

2-غروب دیروز عمه و پدر جان رفتن ....

چقدرم شلوغ بود فرودگاه ...یه گروه اومدنو و یه گروهم قراربود برن ....

چه حس و حالی دارن واقعا ...خدا این سفر نصیب همه اونایی که دوست دارن کنه ....

3-تو رواه که میرفتیم فرودگاه یه گل دیدم که چیدمش ...یعنی قیافش جالب بودا ...شقایق بود ولی رنگش بنفش بود! همسر جان میگفت از سرما کبود! شده...

اخیییییییی دلم سوخت براش...

4-از بس همیشه خودم کیک و شیرینی می پزم عصری کماج با خودم برده بودم فرودگاه پسر خواهرشوهرم گفت زندایی خودت درست کردی گفتم نه! از این نه من متعجب شد فکر کنم ...

5-کلاس دیروز خسته کننده بود مخصوصا با دخترم که مدام غر میزد اما یه حسنی داشت و اون خانومی بود که همسرش با همسر جان همکار بود و باهامون همشهری بودن ... اومدنی کلی با هم حرف زدیم ...

6-گاهی تغییر کوچولو باعث این همه تغییرای رنگانگ میشه ... مثل متاهل شدن خواهر شوهرام و نزدیکی اونا به من یا من به اونا؟!!!!!!!!!!!!!!در هر صورت مثبته ...

امیدوارم مثتبتر هم بشه .... همسرجان همیشه میگفت ........ نمیگم چی میگفت ....

7-یه روزی یه نفر تو شرایط بد به من گفت میخواستی عاشق! نشی .......و حالا انگار خودش بدجور عاشقه .... معلومه از رفتارش ... هر چند میدونم یادش رفته این حرفو به من زد با طعنه!ارزوی خوشبختیشو دارم...

عجیبه ها! از اول هینطور نوشتم و بعد دیدم پراکندست گفتم شماره بزنم 7 تا شد ....

در پناه خدا .....

این همون گله روش کلیک کنید بزرگترشو میبینید!
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 3:27 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin