راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
بیخیالش .... امروزم که رفتیم و سند رسمی رو گرفتیم یعنی البته دو تا سند بود .... هر کدوم سه دانگ بقیه اون خصوصیها هم میمونه واسه بعد ..فردا به امید خدا میریم شهرستان چند روزی نیستم ..میدونم دلتون برام تنگ میشه ولی خب باید تحمل کرد بازم از همه همراهیتون ممنونم ..مرسی که هستین!... پ ن همسرانه:وقتی پیش توام آرومه آرومم..از غم و غصه هام چیزی نمیدونم ...یه جورایی یه حس خوبی بهم دست میده انگار زیر نم نم بارونم! مرسی مرسی مرسی وای چه کیفی میده خصوصی نوشتن ... بارانه جان خوبی؟ یادمه اونی که گفتی هیچ میدونی یکی از اسماییه که همسر جان برام انتخابکرده؟ میام میگم بازم سلام نمیدونم اما انگار خیلی سخته بعد از این مدت طولانی بخوام دوباره بنویسم .یا شایدم روزمره نویسی اینطوریه و بعد یه مدت جذابیت خودشو از دست میده . تازه بدتر از همه اینا اینکه امروز صبح به یه ضد حال از خواب بیدار شدم ...خواهرم برای آزمون کارشنا*سی نا* پیوسته مجاز شده رتبشم خیلی خوبه اما زنگ زد گفت اطلاعاتمو میزنم میگه اشتباهه ..حالا منم هر کاری کردم نشد بدتر از همه اینا اینکه کد رهگیریشم گم شده و خلاصه الان با اعصاب خراب دارم مینویسم ..خدا کنه درست شه ... خدا کنه بتونه وارد سایت بشه خب کجا بودیم؟؟؟؟ آهان قرار بود من بگم کجا بودم؟؟؟؟؟؟؟قبلا گفتم که تلفن اینجا موقعی که اومدیم هنوز وصل نشده بود یکی دو هفته پیش من صدای زنگ تلفن واحدای دیگه رو شنیدم و وقتی همسر جان ازشون پرسید فهمیدیممممممم بلهههههههههههه یک ماه بیشتره که تلفنا وصله اما تلفن ما نه! خلاصه کلی پیگیری و اینا ..اخرشم مخابرات گفت خطتتون از داخل مشکل داره ....اره دیگه اینهمه مدت بی دلیل تلفنمون قطع بوده و منم از این دنیا دور بودم... البته بد هم نشد چون تا جمعه پیش که امتحان پیام نور داشتم خیلی فرصت اینترنت نداشتم ... بعد از مستقر شدنمون دیگه تو تب و تاب عروسی خواهر شوهرم بودیم ... من بیشتر از بقیه .... بعضی خریدا و آماده کردن وسایل تزیینی و حناهای یادگاری و ..... عروسیش خوب بود .... خیلیم ناز شده بود و البته من هم! خب منم برا اولین بار بعد عروسیم برای یه مراسم رفتم یه میک آپ حسابی ... زود هم پاگشا کردم چون میدونستم وقت زیادی برا امتحانم ندارم .. بعدم اثاث کشی خواهر شوهرم بود و بعدشم که مادرشوهرم اینا بازم برگشتن شهرستان و ما بازم تنها شدیم! مهمترین اتفاق توی این مدت 7 ساله شدن زندگی مشترکمون بود که خب شب قبلش من اولویه و پیراشکی درست کردم و با مادرشوهرم و خواهرشوهرم اینا شام رفتیم بیرون ... بد نبود .. خوش گذشت اما اگه فکر کردین از کسی کادو گرفتیم نه! خب خودم نگفتم برای چی میریم بیرون... درجه روزمرگی این پست هی داره میره بالا!!!! حس قشنگی بود امسال .. 7 سالگی! اصلا باورم نمیشه ... جالبترین اتفاق هم اینکه روز 24 مرداد که سالگرد ازدواجمون بود کاری وام مسکن درست شد و ما برای گرفتن سند اقدام کردیم .... سند به اسم هر دوی ما زده شد... و البته سهم من در واقع مهریم بودو کادوی سالگرد ازدواجمون از طرف همسر جان .... نمیفهمم چرا همه فکر میکنن اگر کسی چیزی رو به نام همسرش میزنه حتما از روی اجبار و یا مشکله چون صابخونه از همسر جان پرسید: قضیه این که به اسم دو تا تونه چیه؟؟؟؟؟؟؟ باید قضیه داشته باشه یعنی(یاد قضیه های دیفرانسل و انتگرال افتادم)همسر جان گفت من خودم خواست اینکارو کنم الانم اگر مسئله وام نبود کلا به اسم همسرم میزدم!!!!!!!! خب این اقا حقم داشت ... واحد پایینی ما رو یه زن و شوهر خریدن که کاملا مشخصه خانومه چندین سال از همسرش بزرگتره و مدام سر اینکه که چقدرش به نام کی باشه بحث دارن ... زنه میاد یه چیز میگه مرده یه چیز دیگه!!!!!! بگذریم سندکه گرفتیم یه ناهارم بیرون خوردیم .. البته دخمری رو فرستاده بودم شهرستان خونه مامانم ..هم درس داشتم هم کارای اداری براش خسته کننده میشد . اضطرابم برای امتحان که قضایای خودشو داره ! درست مثل یه دانش اموز که کنکور داره .. به خواهر شوهرم میگفتم کاش اصلا نخونده بودم اینجوری خیالم راحتتر بود! بد نبود امتحان .. دیگه نتیجشو سپردم دست خدا... امتانایی که دادمو یادتونه؟ همونا که موقع مریضیم بود؟ دو تاشو بیست شدم یکیشم نوزده! و خلاصه اینکه الان منم در خدمت شما! ولی متاسفانه نمیتونم براتون کامنت بذارم چون افلاین میخونم .. فعلا تا وقتیکه خط ای دی اس ال وصل شه! اینجوری هزینه هامون میره بالا ... ببخشید زیادی روزمره شد این پست ولی خب وقتی غیبت طولانی میشه گزارشم مفصل تر میشه ... میگماااااااا این رمز و اینام چیز خوبیه ها ... تو پست بعدی ازش استفاده(سو استفاده) میکنم!!!!! فکر نمیکنم این سلام جواب اینهمه دوری رو بده ولی خب .. کار دیگه ای از دستم برنمیاد .... دلم میخواد یهو همه وبلاگا رو بخونم .. دلم میخواد از همه اینروزایی که گذشت بگم ... دلم میخواد از دلتنگیام برای اینجا بگم .. ولی مجال نیست الان کارهای واجبتری هست ....... خوشحالم که برگشتم
تا ساعت ۶.۵ که کارام تموم و شد و البته یه ضد حال اساسی
کارای اداریم که ادم رو رسما به غلط کردن میندازه یعنی نزدیک بود به همسر جان بگم بریم بذارش برا بعد
کلی حالم گرفته شدبه خریدامم نرسیدم.... پررو شدما ... کار به این بزرگی اونوقت غر هم میزنم !!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


