راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
اول آخرشو بگم؟ مهمونام ساعت ۱۰ صبح رفتن ... خوب بود خوش گذشت .... ولی نمیدونم چرا هر چقدرم داییمو زنداییمو دوست دارم اما با زن دایی جان احساس صمیمیت نمیکنم!!!!!!! رااستی غذاها خیلی خوب شدن.... برا دسرم هویج بستنی درست کردم... شال و کلاه ریحانم تموم شد و فقط مونده کارای تزییاناتیش البته مدل کلاهشو سیندخت جون کمک کرد... مرسی دوستم! اونقدر کار دارمو حال ندارم برم انجامشون بدم .. بعداز ظهرم باید بریم ... هنور حتی ساکم جمع نکردم .... فقط نسشتم بافتم! خب یه جورایی باعث آرامشم میشه فکرم آزاد میشه، وای چقدر دلم تنگه دلم تنگه اول از همه برا همسر جان بعدم برا.....و ....... ....... ..چند تا از دوستای خوبم هستن ... شاید نخوان اسمشونو بگم! کلا ذهنم خیلی قاطی و درگیره حتی نمیتونم جمله ها رو درست تنظیم کنم! شاید بعضیاتونم علتشو بدونید .. خب طول میکشه تا آرامش قبلم رو به دست بیارم .... اما من سعی میکنم چون خودم رو دوست دارم چون علی مهربونمو دوست دارم .... چون ریحانمو دوست دارم چون این خونه آپارتمانی و نود متری (که بعضیا کوچیک میدوننش) رو دوست میدارم چون الان که دارم میرم دلم برا خونم تنگ میشه و اگه بمونم دلم برا علی هم تنگ میشه .. اصلا همین حالم دلم هواشو کرده دلم میخواد اینجا بود و منو برا این کوچولوایی که بافتم تشویق کنه و بعدم پ ن همسرانه: تو قسمت منی ... توی هفت آسمون یه سوالی دارم لطفا برید ادامه مطلب..... واقعا که! اگر میدونستم دانشگاه رفتن اینقدر درد سر داره هرگز اقدام نمیکردم! گناه کردیم فراگیر بودیم از بس تو این ۷-۸ روزه جواب سر بالا شنیدم که حد نداره .... برا انتخاب واحد یکی نبود راهنمایی کنه! تا امروز امروزم با ریحانه بلند شدم رفتم اونجا فهمیدم که من چون وضعیتم مشروط نبوده همون انتخاب واحد قبلم درست بوده! ای وای نمیشد زودتر جواب بدین ---------------------------------------------------------- اینا سانسور شدن!!!!!!!!!!!!!!!!!! فردا باید برم تکلیفمو روشن کنم درست حسابی چون احتمالا میریم شهرستان تا ۷-۸ روز! مراسم چهلم پدر بزرگ پنج شنبه همین هفتست البته دقیقش ۷ آبانه ولی خب به خاطر بعضی از آشنا و فامیلا زودتر برگزار میشه .....چرا هنوزم باورم نمیشه که وقتی برم خونه مادربزرگ از پنجره چهره ی همیشه خندونش رو نمیبینم ؟ راستش از موقع رفتنش هنوز خونه مادری نرفتم مراسمم که بیشتر تو خونه بابا بود .... دلم نمیاد اصلا نمیتونم جای خالیشو تحمل کنم.... روحت شاد بابابابزرگ آروم و همیشه خندون من .... تو ریحانه منو خیلی دوست داشتی همیشه براش ذوق میکردی .... دلم تنگه برات ********************************** چند روز پیش یه اس ام اس دادم به همسر جان:"سلام.... این چه اخلاقیه تو داری؟!!!!!!!هر چی از آدم برمیداری دیگه نمیدی؟ نمیگی من دلمو لازم دارم" حالا تصور کنید گوشی همسر جان معمولیه و اس ام اسام تا بخونیش کلی طول میکشه یعنی صفحش کوچیکه وقتی اومد خونه گفت کلی ترسیدم گفتم یعنی چیکار کردم که اینارو نوشتی؟ میگم مگه به خودت شک داری؟ میگه خب تو آدمو مشکوک میکنی ... گفتم لابد خبریه من خبر ندارم!!!!!!!!!!!!!!! خوبه من همیشه اس ام اس هامو خودم مینویسم وگرنه با این مدل اس ام اسا تا حالا یه بلایی سر همسر جان اومده بود! هیییییییییییییییییییییییییی الان زن دایی جان زنگ زد برا شام میان اینجا هیچی نداریم نیست قرار بود بریم شهرستان گفتم الکی خرید نکنم بهتره .... مگه میذارن؟ خوشحالم دارن میان ... ولی آمادگیشو نداشتم برا شام شاد فقط زرشک پلو درست کنم .... باور کنید حسش نیست.... حالا چون شمایی سالاد... یه کم سوپ یه ذرم ژله! بسه دیگه باور کنید حوصله ندارم ! پ ن همسرانه:مثل باران چشمهایت دیدنیست.... شهر خاموش نگاهت دیدنیست..... زندگانی معنی لبخند توست.... خنده هایت بی نهایت دیدنیست! پ ن خیلی خیلی مهم: دقت کردین منم کم کم دارم بیشتر از قبل مینویسم تشویقم کنید!!!!!!!!!!!! هر چند خیلی فیلسوفانست و هر چند بعضی جمله هاش سبک و سنگینه! اما حرف دلم بوده توی همون لحظه .... دلم میخواد اینجا هم ثبتش کنم: عزیز من: نگاهت افقی دارد با وسعت عشق و صدایت همچو آوای پرندگانی است که در بهار گوشها را مینوازد... گرمای حضورت چون آفتابیست تابستانی که سرسبزی و طراوت را در وجودم میریزد... در کنار تو بودن برای من سرشار از لحظه های رنگارنگیست چون برگهای پاییزی و تپش های قبلت چنان آرامشی رت در وجودم میریزد که حتی دیدن برفهای زمستانی با همه آـرامشش نیز به پایش نمیرسد .... تو تمام روز و ماه و سال من را پر کرده ای!و عشق تو چهار فصل وجودم را تسخیر کرده است.... چشمان تو دریای بیکرانه من است.... دستانت دشتهای سرسبزیست که گلهای وجودم را پرورش میدهد و قامتت کوهی است برای تکیه کردن، برای صعود ،برای رسیدن به ابرها! آغوشت تمام آسمان من است چه ابری باشم بارانی،چه هوایی صاف و لطیف! میبینی نازنیم؟میبینی چطور دنیای من شده ای؟! میبینی که دنیای من چطور در تو خلاصه شده؟ دنیای من بمان که بی تو زندگی نتوانم کرد!.... ***************************** این روزها که بیشتر تو اداره و کمتر توی خونه ای بیشتر دلتنگت میشم مثل همون روزی که بعد از اینکه برگشتی گفتی دلتنگم بودی .. منم اینروزا بیشتر دلتنگ توام .... هر چند دلم اینروزا پر تلاطمه .. هر چند .... اما دلیل نمیشه که عشقم کمتر شه..... دوستت دارم مرد من! لیلی زیر درخت انار نشست دیشب نمیدونم چم شده بود که خوبخوابم نمیبرد ..همسر جان ساعت ۸ شب خوابید! من حدودای ۱۱ اما چه خوابی دیگه نزدیکای اذان صبح بود که دو تاییمون بیدار بودیم و اومدیم طرف هم که......... ای وای تخت یک بار به عقب رفت باز دوباره به جلو اونم با صداااااااااااااااااا ای واییییییییییییییییی زلزله ..... خیلی شدید و وحشتناک بود بلند شدیم ساعت چهار و نیم بود .. چند تا از خونه ها برقشون روشن شد! خودمو که تو آینه دیدم از خودم ترسیدم ... همسر جان سوره زلزال خوند و اما آروم نشدم!تا اذان صبح اینور اونور شدم و خوابم برد تا الان ! دارم میرم برای ثبت نام ..دیروز نوبت ما بودا ولی خب بی نظمی هم جزیی از کاراشونه ...باز امروز باید برم دیروز خواهرشوهر و عمه اینجا بودن ریحانه خونه موند امروز باید ببرمش میترسم بیدارش کنم غر بزنه ..... خواستم بیام حلالیت بطلبم اگه باز زلزله اومد! این =ست ادامه دارد......... ----------------------------------------------- و اما ادامه :ثبت نام کردم اما برا انتخاب واحد هر چی تلاش میکنم کمتر به نتیجه میرسم ای بابا این سایت چرا اینجوریه؟ زلزله هم خیلی شدید بوده!۷/۴ ریشتر! خدا به دادمون رسیده! برای دوست عزیزم "خودخودم" وبلاگت برا من باز نمیشه! چیکار کنم؟ خوبین؟ ما جمعه عصر برگشتیم و سر راه من بازم شهرستان پیاده شدم و خونه مامان و مادر شوهر جان بودم چند روزه ...... استرس زیادیم برای نتیجه د اشتم تا حدی که امروز مثل یه مرده افتاده بودم تو خونه ... خواهر جونم رفت تو سایت و................. من قبول شدممممممممممممممممممممممممم وای اصلا باورم نمیشه ..... مترجمی زبان انگلیسی.... خدا یا شکرت ..شکرت که زحمتام بی نتیجه نموند شکرت که اینهمه خوبی ..... ممنون خدای خوبم .... راستی همدانم خوب بود خوش گذشت ... خریدامون خیلی زیاد نبود ما فقط برا عوض شدن حال و هوامون رفته بودیم .. اما خیلی خیلی خوش گذشت ..... همسرانه:مهربونم ...قبول شدنم بعد از خدا به خاطر کمک ها و همراهیای تو بود .. ممنونم .. هر چند هنوزم میگی بعد این لیسانس باید پزشکیم بخونی ... قربونت برم که اینهمه خوبی .... پ ن خیلی حیاتی!:من هنوزم خونه مامانم هستم .... اگه خدا بخواد فردا برمیگردم سر خونه زندگیم .... حال عمومیم بهتره ......گفته بودم میریم سنند*ج کنسل شد به دلایلی! دیشب همسر جان پیشنهاد داد بریم همدان و ما فردا به امید خدا راهی همدانیم احتمالا برای دو روز! نمیدونم چرا از نتیجه امتحانم میترسم .. خیلیا میگن فوقش قبول نمیشی دیگه هر چیم باشه تو شرایط سختی امتحان دادی ولی من عین کنکو*ریا استرس دارم .... خدایا هوای دلمو داشته باش..... تا ۲۰ آبان چند روز مونده؟! تولد همسر جانه...... پارسال از این موقع ها براش همسرانه مینوشتم ...امسالم اینکارو میکنم ... پ ن همسرانه: عزیز مهربون من ! تو نمیدونی که صدات باعث آرامش منه؟ تو نمیدونی که آغو*شت امن ترین جای دنیاست برای من؟ میدونی میدونی که همیشه با زمزمه آرومت در گوش من همه شادیها و آرامش ها رو به من هدیه میدی ..... دوستت دارم مرد من! پ ن ۲: ای وای الان خانوم همسایمون زنگ زد دنبال پسرش میگرده هنوز نیومده خونه کلاس سومه .. طفلک داشت پس میافتاد تا مدرسشم رفته نبوده! خدا خودش به خیر کنه نمیدونم چرا حرفم نمیاد .... نمیدونم چرا حوصله ندارم البته میدونما اما راهکاری براش ندارم.... چقدر سخته که تو این روزهایی که گذشت اشکهای همه رو دیدم حتی عمو و بابا.... چقدر تلخه که باور کنم تو نیستی .... چقدر دلتنگ لبخندهاتم ....... چقدر مهربون رفتی..... چقدر اشکهای منو با خودت بردی مهربون من.... چقدر خوب بودی که همه حتی مردها هم زار زار برات اشک ریختن.... چقدر دلتنگتم بابا بزرگ..... چقدر خوشحالم که تو لحظه های آخر اومدم و دستتاتو که دیگه سرد و بی رمق بود بوسیدم و چقدر دلم میسوزه از به یاد آوردن قطره های اشکت .... توفرشته مهربون زندگی ما بودی .... میدونم اونجا الان راحتی ..دیگه درد نمیکشی .. دیگه ناراحت بی حرکتیت نیستی .... ولی ما اینجا دلتنگتیم ..... اره به همین راحتی ..... بابابزرگ عزیزم رفت .. البته نه به همین راحتی!روز جمعه هفته گذشته حلش بد شده بود از مادر خواسته بود همه رو خبر کنه .... تفریبا همه به خاطر تعطیلات اونجا بودیم همه ی همه .... صبر کرد برای اومدنمون....شب اخر خیلیا کنارش موندن .. یادتونه که سکته کرده .... موقع اذان صبح اول محرم بود ....و درست اذان صبح روز عید فطر به قول مامان مثل شمع خاموش شد .... میگفت اونقدر اروم رفت که نفهمیدیم فقط مادر کنارش بود و بقیه نماز میخوندن ..... چه بی صدا رفتی مثل لبخندی که همیشه رو لبهات بود .... میگفتی دلم تنگ شده برا بهشت زهرا(برای دیدن قبر عموم که شهید شدن) و دقیقا کنار عمو هم اروم گرفتی ... حالا دیگه دلتنگ و تنها نیستین دو تاتون ولی نمیدونید که با دل ما چه کردین نمیدونی که دیروز چطور دلمون تنگ شد براتون وقتی هر دوتونو کنار هم دیدیم .... با خواهرام یه ختم کامل قران درست کردیم هر نفر یه حزب و تو مسجد دادیم تا بخونن برای شادی روح بابابزرگ .....همون شب هم تموم شد .... اما بغض های بابا رو که میبینم و گریه های عمو رو دلم میسوزه .... روحت شاد عزیز مهربون همه ما! بابا بزرگ از اون دسته ادمهایی بود که حتی موقع حیاتش هم همه از خوبیهاش میگفتن .... و حالا بی اون و بی وجودش همه دلتنگیم ... از دوستای گلم خواهش میکنم هر کس اینجا رو خوند برای شادی روح بزرگش یه فاتحه بخونه ....
![]()
![]()
ادامه مطلب
![]()
![]()
درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ
گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق شدند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود،دانه ها تر کیدند.انار ترک بر داشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


