راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
نمیدونم چرا اینهمه دلم میخواست بنویسم.اما نمیدونم چی باید بنویسم برا من که عادت ندارم که زیاد حرف بزنم حرف زدن از روزمرگیهامم سخته!البته چند وقتیه که بهتر شدم! دیروز روز نسبتا خوبی بود با وجودیکه خونه بودیم و بیرون نرفتم ... تقریبا تمام ادارات تعطیل بودن اما همسر جان اصرار داشت بره!!!!!!! شب قبلش بهش گفتم چند وقته شبا تو و ریحانه با مریضیتون نذاشتین بخوام صبحهام یکی پیدا میشه که خوابمو بپرونه سر صبحی یه روز ماشین سبزی فروش یه روز همسایهو حالا ببینم فردا نوبت کیه نذاره من بخوابم! خلاصه که نفر بعدم معلوم شد! ساعت ۸ بیدار شدم دیدم همسر جان رفته!باز رفتم خوابیدم یه هو حس کردم دستام سرد شدن....بله همسر جان از بیرون اومد! اولش فکر کردم نرفته اصلا و من ندیدمش ولی خب بعدش فهمیدم که رفته باز برگشته! خلاصه دیروز روز خوبی بود.چند تا کار تعمیراتی داشتیم که همسر جان به خاطر دیر اومدناش نمیتونست انجامش بده که دیروز بالاخره انجامشون داد ! منم یکی دو تا رمان الکترونیکی دانلود کردم و یکیشم همون دیشب خوندم.عشق شخصیتای داستان بی شباهت به ماجرای ما نبود ..البته یه تفاوتهاییم داشت!در کل جالب بود *************************** نمیدونم حس میکنم یه حرفیو میخوام بزنم اما نمیدونم چیه وقتیم میدونم چیه نمیدونم چجوری بنویسمش . ******************* چند روز پیش دوست جون یه اس ام اسی داد که بین این چند منو به چی شبیه تر میدونی؟منم جوابشو گفتم ولی دیوز عصر هوس کردم خودمم برا چند نفر بفرستم نظرشونو بدونم!خیلیا شاید نزدیم نود درصد گفتن آسمان با ذکر دلیل! هر چند آخرش خودش نگفت جوابو فقط جوابای باربط و بی ربط و و............... زیاد داد! حالا شما بگین من شبیه کدوم هستمالبته جز اون دوستایی که جواب دادن قبلا ....تعارف هم نداریم! ماه آسمان یخ شن و ماسه آتش آب جاده! منتظر جوابهاتون هستم! ************************ یه مطلبیم دیدم گفتم جالبه میذارم اینجا بخونیدش. آیا تاکنون به واژههائی مانند وابستگی، دلبستگی و یا پیوستگی دقت کردهایم؟ آیا تاکنون تجربه کردهایم که در ارتباط با کسی یا چیزی در بیرون از خودمان، احساس یکی شدن داشته باشیم. به نحوی که قسمت ناتمام یا نیمهتمام ما را تکمیل کند؟ در این حالت دو وضعیت به وجود میآید:یکی وضعیت جهنمی که ما آن را با واژه “وابستگی” معرفی میکنیم و دیگری حالت بهشتی که ما آن را “پیوستگی” مینامیم. - وابستگی چیست؟ در قالب یک جمله یعنی اینکه:“ما در ارتباط با کسی یا چیز آنچنان مجذوب شدهایم که احساس میکنیم با نبودن آن، ما نیز نابود میشویم” در ین حالت، ما به شدت به اتصال عاطفی، انرژیکی و ... آن عادت کردهایم. - پیوستگی چیست؟ پیوستگی از نظر ما یعنی اینکه با آنچه در ارتباط قرار گرفتهایم و به آن عشق میورزیم یا دوستش داریم احساس وحدت و یگانگی کنیم با وجود لذت شادمانی، سعادت و خوشی در آن، ما نیز خشنود میشویم. در این حالت، بودن یا نبودن او در کنار ما، احساس بسیار خوب یا بسیار بد به ما نمیدهد، بلکه وجود او باعث حس رضایت در درون ما میشود. بهعبارتی دیگر، با نبودن او باز هم احساس رضایت در ما باقی مانده و حال خوبمان را میتوانیم حفظ کنیم. - چگونه حالت وابستگی خود را به احساس پیوستگی تبدیل کنیم؟ الف) شناخت موارد وابستگی: در خلوت خود یا با کمک گرفتن از فردی لایق، بررسی کنیم کدامیک از موارد کار، پول، پرخوری، پرحرفی و ... بیشترین وابستگی را برای ما ایجاد کرده است. بررسی کنیم که کدامیک از نیروها مثل نیاز، هوس، ترس، شک و تردید و ... در ما در این ارتباط فعالتر میباشند. در رفتار خود بررسی کنیم به خاطر چه سوژهای از خواب و خوراک خود کم میکنیم و فکر و احساس ما در چه مواردی، ما را بهطور ناخواسته به دنبال خود میکشاند و در کنترل آن دچار مشکل میشویم. برای چه مواردی بیشتر از حد توان خود وقت میگذاریم و به خاطر اینکه هدیهای به فردی بدهیم یا در کنارش باشیم، از سلامتی خود میکاهیم، بررسی کنیم در ارتباط با رسیدن به چه خواستههائی خود را کوچک و حقیر میسازیم و در ارتباط با چه افرادی، اتمام توان خود را بهکار میگیریم تا خواستههای خود را از آنها گدائی کنیم. بررسی کنیم با چه کسانی ارتباطی بیمعنا و سست داریم یا ارتباط ما مرده و نامطلوب است و دراین ارتباط به دنبال چه میگردیم. در نظر بگیریم ترس از دستدادن چه چیزهائی را داریم، تا متوجه شویم ریشههای وابستگی ما کدام هستند. ب) تکنیکهای رهائی از وابستگی آنچه ما را سرشار از عشق، رضایتخاطر و آرامش میکند و در ارتباط سالم دوطرفهای قرار میدهد، مشخصههای دیگری دارد که بهطور ظریف و حساسی قابل تفکیک میباشند. چنانچه راههای زیر را بهکار گیریم، میتوانیم تجربه کنیم که در وضعیت وابستگی قرار گرفتهایم یا پیوستگی و در پی آن میتوانیم از فضای جهنمی وابستگی، رها شده و از فضای بهشتی پیوستگی لذت ببریم. 1) قطع وابستگی دربارهٔ افراد یا مواردی که در نزدیکی با آنها یا حتی به دور از آنها احساس میکنیم که دچار نگرانی میشویم و حتی بهصورت وسواسگونهای میخواهیم گرفتاریها و رفتارشان را کنترل کنیم و بهطور مرتب میخواهیم برای آنها نقش مددکار را بازی کنیم. از این به بعد، اینگونه بیندیشیم که هر فردی مسئول اعمال خویش است. به جای کنترل افراطی و به اسارت کشیدن آنها، اجازه دهیم خودشان فرصت کسب تجربه را داشته باشند. ما فقط باید آنها را راهنمائی کنیم تا در حد توانائی خود بهصورت منسجم و سازمانیافته پیشرفت کنند. 2) رهائی از رفتارهای وابستگی بدون ترس، یک نسبت از رفتارهائی که وابستگی خود را در پشت آن پنهان کردهایم، تهیه کرده و آنها را از رفتار خود حذف کنیم. بر روی مواردی مانند دروغ گفتن، غر زدن، اصرار به متقاعد کردن، التماس کردن، رشوه دادن، طراحی حقههای کوچک و بزرگ، بچهدار شدن به قصد وابسته کردن، تحقیر کردن، شکایت کردن، محکوم کردن و... حضور خود را قویتر کنیم تا بتوانیم باورها و ریشههای به وجود آورندهٔ این اعمال را بشناسیم؛ سپس روبهروی هر کدام بنویسیم چه باورها و توانمندیهائی را لازم است در خود تقویت کنیم تا به این کارها دست نزنیم. 3) عامل وبستگیزا را رها کنیم کلیهٔ مواردی مانند:گرفتن، اعتبار، پست، مقام، قدرت، احترام و سایر مواردی که به واسطهٔ آنها میخواهیم به احساس سرخوشی و رضایت برسیم را شناسائی کنیم. 4) استقلال خود را حفظ کنیم زمانی که عاشق دیگران میشویم یا اجازه میهیم که دیگران عاشق ما شوند، مراقب باشیم که در عین لذت بردن از حمایت عاشقانهٔ طرف مقابل خود یا دادن حمایت عاشقانه به او، طوری رفتار کنیم که بدون حضور او نیز بتوانیم به خواستههای خود برسیم. 5) اعتماد به خود، اتکاء به خداوند در حالتی از حضور قرار بگیریم که حس کنیم مواردی مانند ناامیدی، ترس، ضعف و هرگونه کمبود دیگر فقط با حضور خداوند تکمیل میگردد اما فقط حق داریم به خدای خود وابسته باشیم که همواره از اوج آسمانها تا قعر زمین و در فضای بین آن دو و مهمتر از همه در وجود خود ما حضور دارد و همیشه با ما است. 6) رهائی از شرمندگی به یکی از بزرگترین طرفهای خداوند که “توبه” نامیده میشود، آگاهتر شویم. با خدای خود راز و نیا کنیم. تمام ضعفها، اشتباهها و گناههای خود را به او اعتراف کنیم و فقط او را حمایتگر اصلی بدانیم و به هر چه غیر از اوست، به هیچ عنوان تکیه نکنیم. 7) بالا بردن آگاهی و تغییر باورهای وابستهکننده باورهائی مانند “شرمنده میشوم اگر... را انجام دهم” یا “اگر... را انجام ندهم، یعنی هنوز بزرگ نشدهام” و یا “حلقهٔ ازدواج، حلقه بندگی است” را رها کنیم و کانون توجه خود را به باورهای پیشرونده معطوف کنیم. 8) آمادهسازی دستها و شبکهٔ حمایتگر از دوستهائی که بهطور حقیقی، ما را دوست دارند، کمک بگیریم تا ما را یاری دهند که به این توانمندی بریم. چنانچه آن سوژه را نیز از دست بدهیم، باز هم ارزشمند، کامل و دوستداشتنی باقی میمانیم و به ما کمک کنند تا پس از قطع ارتباط، دوباره به سراغش نرویم. 9) رهائی از وابستگی و رسیدن به پیوستگی در اوج آرامش و قدرت، آسیبهای مربوط به وابستگیهای قبلی خود را ترمیم کنیم به این منظور: الف) خودمان را دوست داشته باشیم و برای یادگیری مهارتهای دوست داشت خود، به جلسههای عملی آموزش مهارتهای زندگی بهمنظور خودباوری و همیاری برویم. ب) همواره جهت وابستگی خود را در سبز عشق الهی و توکل به قدرت برتر جهان هستی معطوف کنیم. ج) رابطهای را ایجاد کنیم که در آن شکوفائی استعدادها و توانمندیهای ما امکانپذیر شود. 10) انجام مراقبه به صورت یک عادت روزانه برای کسب لذت بیشتر، مراقبه را جزء یکی از مهمترین کارهای روزانهٔ خود قرار دهیم. تا میتوانیم آمادگی دریافت عشق را در خود بیشتر کنیم. همواره همانند داشتن تغذیهای سالم، تمامی ده مخزن عشق خود را بهطور متعادل شارژ کنیم. در هر ارتباط حضور خود را بر روی عشقی که از سوی خداوند در هر مورد ظاهر میشود، حفظ کنیم چه این عشق در حوزهٔ ارتباطهای زناشوئی باشد و چه در ارتباطهای اجتماعی و یا دیگر رابطههائی که وجود ما را به وجد و سرور میآورد ای ول! ببخشید کلمه مناسبی نبود ولی از ذوق زدگی زیاد بود شما ندید بگیرین! خب امروز بعد مدتها همسر جان فراموش کرد سر صبحی ۲۴ رو تبریک بگه من الان یادم اومد اس ام اس دادم که:"یادم تو را فراموش!امروز ۲۴ مبارک باشه فدات شم" خلاصه که نمردیم یه بارم ما هگردو اول تبریک گفتیم! ۷ سال و سه ماه! ******************** اگه بدونید توی این چند وقته که همسر جان ساعت ۷ و ۸ شب میاد من چقدر فعالیت و مسئولیتام زیاد شده که نیروی کمکی برام میفرستین .چند روزیم که بیخیال میشم یا میگم بذارم یه وقتی همسر جانم باشه یهو نگاه میکنم که هیچی تو خونه نداریم و مهمونم میاد . سختی زیاد کارا اینه که باید دخترمو همراهم کنم یا در حال غر زدنه یا اینکه کند میشه .... دیروز که از ساعت ۹ با هم رفتیم بیرون چند تا بانک رفتم .. بعدم ریحانو برا معاینه و قد و وزن سالیانه بردم مرکزی که خونمون قبلا اونجا بود .اصلا هم از اونجا خاطره خوبی ندارم .وقتی میرم فقط یه خاطره مزخرف یادم میاد .اینم که اونجا پرونده دارم به خاطر واکسنهای دخترم بود .تازه دیروز غر میزنن که چرا یک ساله نیومدی!!!!!!!! در هر حال پروندمو برا انتقال از اونجا گرفتم. بعدم که باید به خریدای خونه میرسیدم . تمام این مدت هم دخترم در حال غر زدن بوده!به هر زحمتی بود همه رو انجام دادم .وقتی میخوام مشغول درس خوندن بشم نیمه تمام موندن کارهای خونه آزارم میده و مدام عذاب وجدان دارم .خلاصه که الان خیالم راحته . اگه خدا بخواد بازم از امروز میخوام ورزش کنم .برای عید که عروسی خواهر شوهرمه باید رو فرم باشم دیگه!خدا کنه بتونم تنهایی درست حسابی ورزش کنم .با اینهمه کارو درسو مسئولیت . حالا سوالای مربوطشو توی ادامه مطلب مینویسم روز تولد تو برای من سپید ترین و رویایی ترین روز است ... ۲۰ آبان ...تولد عشق من است تولدت را یک بغل گل سرخ تبریک میگویم .... در التهاب شنیدن ترانه گام های تو هستم که به سوی من می آیی و عاشقم بر انتظار آن لحظه که تو را در کنار خود حس کنم دوستت دارم ... دوستت دارم ....دوستت دارم ....مرد مهربان من .... عزیز من تا همیشه با من بمان... ***************** سلام .....قرار بود دیروز نوشته بشه که نشد یعنی من یه تولدی گرفتم که برا خودمم سورپریزی شد!!!!!!!! حالا عرض میکنم دوروز ساعت از ۴ هم گذشته بود گفته یه ذره سوهان کنجدی درست کنم همسر جان میاد حداقل برا شیرینی تولدش یه چیزی باشه ... شیرم که نداشتیم کیک درست کنم ... اما همین که رفتم تو آشپزخونه تصمیم گرفتم با ماست یه کیک درست کنم که البته این یه کیک تبدیل شد به کیک دوطبقه ... ولی دیگه فرصت تو فر گذاشتنم نبود همون روی گاز درستشون کردم .. گفتم ریحانم که منتظر تولدشه خوشحال شه بعد کادوها رو پیچیدمو یه ذره بادکنک بود به دیوار زدمو و یه ذرم هول هولکی تزیین کردم(به قول دخترم تنظیم کردیم) خدایا شکرت به خاطر شادی دلهامون .... به خاطر عشقمون ..... به خاطر سلامتیمون و به خاطر جشن کوچولویی که امسال توی خونه خودمون برگزار شد ..... بچه های خواهر شوهرم خوشحال شدن .... از کیک به یکی دو تا از همسایه هام دادم ..... حالا اگه بتونم آپلود میکنم عکسا رو سلام حالتون چطوره ؟ من که اگه هزار سالم نباشم هیچکی احوالمو نمیپرسه که! حظ میکنم برا اینهمه محبوبیت! از دو روز قبل از ولادت امام رضا حالم ...حالمون خوش نبود هم من هم همسر جان هر دو سرما خورده بودیم حالا فک کنید تو اون دو سه روز هیچ ظرفی شسته نشد و غذاه هم همش سر هم بندی بود بعضی شرایطم مزید بر علت شد خلاصه شب جمعه هم طوفانی شد اینجا که اصلا نمیشه وصفش کرد .... یه هو شب ساعت دو دیدم انگار بارون رو صورتم پاشید! بیدار شدم دیدم بلهههههههههههه از درز پنجرهها بارون میاد دیوارم خیس شده بود!!!!!! تو هال که رفتم دیدم اونجام همین طوره !فک کنید پنجره اونجا تو بهار خوابه از بس باد و بارون شدید بود اینطوری شده بود ! من و دختری تو اتاق خواب خودمون خوابیده بودیم ..تختمونم کنار پنجرس و قرار بود روز جمعه هم پنجره ها رو درزگیر بزنیم هم تختو یه ذره جابجا کنیم! خلاصه که از ترس برق گرفتگی و بارون زدگی! رفتیم توی اتاق ریحان خوابیدیم و این سبب خیرم شد ..حالا میگم خدمتون! نصف کارامو روز جمعه انجام دادم بقیشم ساعت 6 صبح شنبه که بیدار شدم قبل رفتن همسر جان! خلاصه از بس از این کوزتینگ خودم خوشم اومد که از خونه عکس گرفتم .. اگه سرعت خوب اینترنت! اجازه بده عکساشو میذارم ! بعدم که ساعت 8 با آب و قرآن همسر جانو بدرقه کردم و از بس هی گفت نمیخواد بیایی پایین بوسه آخرو یادمون رفت مجبور! شدیم تو آسانسور همیدیگرو ببوسیم! کلی دلم گرفت از رفتنش به اراک! منم ساعت ده دیگه حرکت کردم به سمت شهرستان و تو راه که بودم همسر جان گفت رسیدن و منم یه نفس راحت کشیدم! از دلتنگیهای اون چند روزم که هیچی نگم بهتره! کلی اکتیو بودم این مدت با خواهر شوهرم رفتیم یه سری از وسایل جهازشو خرید ... دستی به سر و روم کشیدم یه پیرهن مجلسیم خریدم و.......روز چهر شنبه همسر جان گفت میاد ولی باید بره کرمانشاه .... من به خاطر عروسی که دعوت بودیم باید میموندم ... روز پنج شنبه هم همسر جان اومد هر چند زیاد با هم نبودیم و رفتیم عروسی ....البته حنابندان بود! کلی هم آبرومون رفت جلو مردم .. از بس دلتنگ بودیم همسر جان منو بوسید و بعضیام دیدنو بعد گفتن! همسر جان از محلات چند تا گل خریده و از نمیدونم کجا فک کنمک همون محلات! حلوا شکری و مرباری حلوا شکری . حلوا و شیره حریده که خیلی هم خوشمزه هستن ... چه فایده که فقط دیروزو با هم بودیم و باز امروز رفت ماموریت تا سه روز! منم کم کم دارم درس میخونم ..کمتر فرصت دارم بهتون سر بزنم ... این خاله پری هم حس و حال نذاشته برام ..... 20 آبان تولد همسر جانه 22 هم ریحانه فعلا به دلایل مالی و غیره جشن نمیگیریم تا یه فرصت مناسب ولی من کادومو از قبل خریدم و همسر جان هم استفاده کرده ...... وای نفسم بند اومد از بس یه ریز حرف زدما .. مثل دیشب که با همسر جان کلی حرف زدم که اون حرفا رو باید تو ادمه مطلب بنویسم که وبلاگه یه نفسی بکشه از دست من! گل ختمی(محلات)البته این ختمی آپارتمانیه! باب الراس حرم امام حسین!اینو یادم رفت بگم ..شهرستان که بودیم کاروان حامل در حرم امام حسین اومد و خیلیم جالب بود ولی نشد از نزدیک عکس بگیرم! کوکوی سبزی!میدونم بی ربطه ولی عکسش بود منم خوشم اومد بذارمش! ببخشید دیگه خستتون کردم حسابی! سرگذشتی شد که شور عاشقان از سر،گذشت از فروغ هشتمین نور خدا زینت گرفت هشت هشت یکهزارو سیصد و هشتاد و هشت عید تون مبارک هوالعزیز........... یکشنبه ۳/۸/۸۸ ساعت ۵/۱۰ شب..... عزیز من .. بی قراریهای این لحظه ی دلم برای تو طوری نیست که بشه روی کاغذ نوشتش.... اما حداقل میدونم که این برگهای سفید محرم خوبی هستند برای دل زهرا! هر لحظه که صدای مهربونت رو میشنوم بغضی بزرگ سر راه گلوم میشینه و من حتی نمیتونم با تو حرف بزنم تا شاید سبک بشم ... نمیدونم این چه تقدیریه... چه بازیه که دلم با من داره؟و اونم تحمل نکردن دوری از تو!شاید هم یه تلنگره به دلم که یادم بیاد که چقدر مردمو دوست دارم!...عزیز نازنین من ! از دیشب ساعت ۱۰ تا امروز ساعت ۷ غروب نه بهت زنگ زدم و نه اس ام اس دادم .. شاید میخواستم خودمو امتحان کنم!!!!!!!!!!! اما دیدم چیزی جز بی قراری برای من نداره.... اگر چه بیقراری تو هم توی صدات وقتی صبح و عصر زنگ زدی فهمیدم.... به من گفتی صبور باش . منم میگم صبورم... در دوری از تو صبورم! اما نمیتونم قول بدم که دلم هم صبور باشه!!!!!! در هر حال خودت خوب میدونی که دل من با توئه.. هر جای دنیا که باشی.... خب ،بسه دیگه تا این اشکها نیومده و رسوام نکرده بهتره برم و دفتر دلم رو ببندم.... دوستت دارم ..... از دیروز که تصمیم گرفتم اینجا رو ترک کنم مدام تو فکرم .... میدونید مثل اینه که آدم بخواد خونه ای که سالها بهش دلبسته شده رو ترک کنه اونم خونه ای که کلی خاطره توش داره .. من اون وبلاگ رو ساختم اما حتی دلم نیومد یک کلمه هم توش بنویسم ... چون ............... اینجا خونه امن منه اگه کسی یا کسانی دارن میان و نوشته های منو میخونن که دلم نمیخواد باشن ...این مشکل اوناست اونا هستن که باید برن ...نه من .. اینجا خونه مجازی منه .... شایدم علت اینکه نمیتونم از اینجا دل بکنم به خاطر تیر ماهی بودنمه! نمیدونم هر چی هست باعث شد تا دیشب تا ساعت ۲ خوابم نبره ... نبودن همسر جانم مزید بر علت بود ... خب من هنوز خونه مامانم و برنگشتم! میدونم که اگر همسر جان هم میفهمید هرگز دلش نمیخواست اینجا رو ترک کنم .... اینجا اونروزهای سال ۸۵ ساخته شد تا من از دلتنگیهام و از عشقم بگم ..... و دوستانی همراه من شدن که یک دنیا برام ارزش دارن من این همه ارزش رو به خاطر یکی دو مورد که خلاف میلمه ترک نمیکنم! من اینجا رو دوست دارم ..... درست مثل خونه خودم!!!!!!! تصمیمی که دیروز گرفتم اصلا اثلا ناگهانی نبود ... اما از دیروز خیلی اذیت شدم .... من خوب فهمیدم که اینجا یه رازی داره درست مثل گلسرخ! که باعث میشه من نخوام و نتونم که از دستش بدم .... شاید قرار بود اینها هم خصوصی نوشته بشه اما ترجیح دادم بنویسم تا همه اونایی که وبلاگمو میخونن بدونن که ینجا خونه قشنگ مجازی منه .... اینجا رو ترک نمیکنم ... اون وبلاگ هم فعلا خاک میخوره تا شاید یه وقتی بدرد بخوره!!!!!!!! راستی شال و کلاه ریحانه تموم شد و اینجا خیلیا دیدنش و خوششون اومده ....دارم کم کم به خودم امیدوار میشم .... حیف که اینروزا درسام شروع میشه و فرصتم کمه وگرنه میتونستم تو این کارا پیشرفت کنم ..... پ ن: علی عزیزم ... حالا که تو از من میخوای ... حتی اگه تموم دنیا هم جمع بشن من اینجا رو ترک نمیکنم ... مرسی از اینکه خوندی.... مرسی که با منی دلم برات تنگ شده .... دلم نمیخواست و نمیخواد اینجا رو ترک کنم ولی چه میشه کرد؟!!!!!!!!!!!۱ اگر کسی مایله که اونجا هم همراه من باشه اطلاع بده تا آدرسمو بدم .... اون وبلاگ ساخته شده اما خدا رو چه دیدین شاید بازم نتونستم از اینجا دل بکنم و همه چیزو خصوصی نوشتم ......
منم هی نشون همسر جان میدادم میگفتم میبینی من چه آسمانیم!![]()
برای تجربهٔ این وضعیت میتوانیم به کاری فکر کنیم که ما را اذیت میکند، ولی نمیتوانیم آن را رها کنیم یا ارتباطی را تصور کنیم که ما را اذیت میکند، ولی نمیتوانیم آن را قطع کنیم و یا مواردی را در نظر بگیریم که قوتی به جائی از آن فکر میکنیم، عذاب میکشیم.
ادامه مطلب
![]()
![]()
بعد اس ام اس دادم همسر جان که میوه بخره و بعدم یهو ساعت ۶ زنگ زدم خواهر شوهرم که اینجان بیان البته بعد شام چون دیگه دیر بود ....یعنی با هر چیزی که تو خونه بود کیکو تزیین کردم ... فک کنید ساعت ۵ تا ۷ همه این کارا انجام شد ... البته لباس پوشیدنو مرتب کردن دخترم و خودمم بهش اضافه کنید ... همسر جان که اومد حسابی ذوق زده شد ... خوشحالم که خوشحالش کردم .... همین طور دخترم .... خواهرشوهرم اینام اومدن و ریحانه با بچه هاش حسابی خوش گذروند ... به هر حال دوشب قبلش تب داشت و کسل شده بود این مهمونی خیلی براش خوب بود .. مهم نیست که خیلی شلوغ نشد ..مهم نیست که خیلی تشریفاتی نشد ..مهم دل عزیزای دلم بود که شاد شد .... من شادی رو توی چشمای هر دوشون دیدم .... و چقدر تشکر همسر جان توی این لحظه ها بهم میچسبه ..... خلاصه که این تولده خودمم غافلگیر کرد ....
ادامه مطلب
![]()
ادامه مطلب
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


