تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers راز گل سرخ - یه اعتراف.... یه بغض ته گلو!


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















 

]  سلام عزیزای مهربونم .... به خاطر تبریکای پر از محبتتون یک دنیا ممنونم........
       
کاش میتونستم جبران کنم!.... بگذریم کلا ازاین روزا بگذریم...
 
روز بعد از سالگرد ازدواجمون خونه مادر شوهر اومدن اینجا ..... منم برا نهارشون قورمه سبزی درست کردم .....نمیدونم خوشمزه بود یا اونا خسته و گرسنه بودن که هیچی ازش نموند! بعد اونم یکی دوبار دیگه رفتیم و سر زدیم ....
اما ...اما.... پنج شنبه گذشته سارای عزیزم با من تماس گرفت و قرار گذاشت ... بگذریم که با همسر جون رفتیم جای دیگه و زنگ زد گفت نه اونجا!!!!!!!!!!!!!! من که گفتم کجا که!!!!!!!!! از بس من حواسم جمعه!..سارای مهربونم از هم صحبتی باهات سیر نشدم ....دوست دارم مهربونم.....
نمدونم چرا دلم نمیخواد مشکلات و خستگیهامو اینجا بنویسم .. دلم نمیخواد کسی رو دل آزرده کنم ..اما وقتی میبینم میتونم از شما کمک بخوام دلم نمیاد این محبتا رو ندید بگیرم .... چند وقتیه که حس خستگی روحی شدیدی دارم ... شاید بعضیا بگن چه لوس ! بعضیام......... ولی باور کنید کم آوردم ..راستش اصلا دلم نمیخواست سالگرد ازدواجمون برسه ! 7 سال پیش که نامزد شدیم  فکر میکردم که 6 سال بعد عروسی یه جایی خیلی بهتر از الان خودمم ! اما نیستم .... حس ادمی که نرسیده به مقصدش رو دارم .... البته البته بابت شرایط فعلی هزاران بار شکر میکنم ..به خاطر بچم ..به خاطر عشقی که اونوقتا بعضیا با تمسخر میگفتن: الان عاشقین ..دو روز دیگه که اتیش عشقتون نشست اونوقت.......... اما شکر شکر شکر که این عشق هر روز بیشتر ازقبله ... هر روز که همسرمو بیشتر میشناسم میفهمم که چه مرد بزرگیه و چه قلب وسیعی داره و عاشقتر میشم .....هر روز که دختر نازمو و حرف زدناشو میبینم بیشتر باورم میشه که مادرم.....
 
اما ... اما خستم از این بی هدفی ..بی برنامگیم...... از شیطونیای دخترم و صدای جیغ و دادهای مکررش .... یعنی من مادر بدیم؟!!!!!!!!!! یا دختر بیش از حد شیطونه ..تمام نقطه به نقطه خونه رو زیر و رو میکنه روزی هزار دفعه...... هرچیم تذکر میدم فایده نداره که نداره ... مدام برای هر چیزی داد میزنه ..هر چند خانواده هامون همش منو سرزنش میکنم که چرا ناراحت میشم و اون بچست!!!!!!!!!!!!! اما باور کنید خسته میشم نه فقط به خاطر دخترم ..از اینکه هیچ برنامه ای نیست و ندارم که خودمو ازشرایط فعلیم نجات بدم .. میدونم اگه بخوام همسرم مطمئنترین و بهترین همراهمه ..... از خودم بدم میاد ... از این همه کم تحملیم .. از این سر درد لعنتی که روزهاست دست از سرم بر نمیداره ..... از این سردی روزهام ...دلم میخواد یه جایی میرفتم تنهای تنها ..شاید با همسر جون .... دلم میخواست ....آخ که چقدر دلم لک زده برای یک روزپر از برنامه های مختلف مثل همون موفع هایی که سر شب خوابم میگرفت از خستگی نه مثل حالا که تا 2 نصفه شب بیدارم و صبح به سختی از خواب بیدار میشم .... میدونم این حرفو نباید بگم .. میدونم اما دلم برای خودم تنگ شده ..برای خودم قبل از زایمان !..........
 
خدایا کمکم کن!
بعدا نوشت: دوستای خوبم ممنونم از همه راهنماییها و حرفاتون ... باور کنید من ناشکر نیستم .... اما فکر میکنید همین که دو نفر عاشق باشن و همدیگرو دوست باشن و با هم خوش باشن بچشون شیطون و سالم کنارشون بازی کنه برای حس رضایت از  زندگی کافیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینا لازمن اما کافی نیست .... من همیشه بزرگترین ارزوم ادامه تحصیل بود و همیشه هم شاگرد اول بودم ... حتی تا امسالم یکی دو تا از دبیرای من که دبیر خواهرمم بودن بهش گفتن به زهرا بگو درس بخونه ... واین در حالیه که من همه زندگیم شده دخترم و خونه داری و بزرگترین کاری که میتونم انجام بدم ... تدارک مواد غذایی برای ماه رمضونه! اینو نگفتم تا حالا اما حالا لازم میدونم بگم ..... ما توی این سال برای پیشرفت توی زندگیمون تلاش کردیم اما هیچ نتیجه ای نداشته! هیچ و حالا هم فشارهای سختی رو داریم تحمل میکنیم ....... اینا همش باعث میشه ادم انگیزه نداشته باشه .. اینکه همسرم با وجود مدرکش جایی کار میکنه که از تخصصش هیچ بهرها ی نمیبره اینا یعنی رکود ... یعنی همش داریم به عقب بر میگردیم .... یعنی..... ما حتی طوری داریم زندگی میکنیم و شادیم و همیشه مرتب و تر تمیز و ... که اکثر اطرافیانمون باور نمیکنن که بعضی وقتا چه روزای سختی رو داریم تحمل میکنیم .... میگن شما اصلا به خودتون سختی نمیدین...چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون هیچ وقت نه من نه همسرم اهل گلایه نبودیم .... بعضیا باورشون نمیشه که ما یه پس انداز و درست و حسابیم نداریم و میگن مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟ اما من میگم میشه ..با یه حقوق ساده کارمندی گاهی بدترم میشه ..... یادتون میاد که پارسال درباره خونه سازمانی گفتم که اخرشم نشد....... حالا دلیلشو فهمیدم چرا اونقدر سنگ اندازی کردن.... چون همسرم نمیتونه بی قانونی رو تحمل کنه ..چون پاکه ... چون تحمل نداشت یه عدهای حق بقیه رو بخورنو............... بقیشم معلومه تکلیف چنین شخصی تو اداره چیه؟ ......
 
پس به من حق بدین که خسته باشم ..... اونقدر خسته ایم هر و که حتی نمیتونیم درس بخونیم ... اما از خدا میخوام کمکون کنه تا بتونیم حداقل اگه از نظر مادی پیشرفتی نکردیم بتونیم درسمونو ادامه بدیم ...........

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 1:13 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin