سلام بالاخره بعد از ۱۲ روز برگشتم راستش من دوست داشتم زودتر برگردیم ولی
همسر جون میگفتن اینجا داری استراحت میکنی منم که هستم پس بهتره بمونیم . یه جورایی خجالت میکشم وقتی بیش از اندازه بقیه رو زحمت بدم هر چند تقریبا همه کاری میکردم اشبزی و ظرف شویی و... ولی خب دلم برای خونمون تنگیده بود برای حیاطمون برای قدم زدنای سه نفره عصر گاهی برای هوای معتدل اینجا .اخه اونجا خیلی سرد بود باورتون نمیشه شبا شیشه ها یخ می زدن حالا فقط ۹۰ کیلومتر با اینجا فاصله داره ولی هواش فوق العاده سرده .دلم برای ظرفای نشسته خونمون برای خونه ای که با وجود دخمری انگار زلزله اومده و من تو چند دقیقه همشو عین روز اولش مرتب میکنمو بازم دخمری ..... تنگ شده بود کنار پدر مادر بودن خوبه خیلی لذت بخشه اما هیچ جا خونه ادم نمیشه که.........خیلی دلتنگ بودیم همه به خاطر مشککلی که برای خواهر شوهری بوجود اومده و هنوزم حل نشده این همه ادم دارن دعا میکننن خدایا یعنی صدای یکیشون از بقیه بلند تر نیست؟؟؟؟؟؟؟؟
دوستای گلم درباره چند تا جمله اخر پست قبلم باد بگم وقتی شما از خدا یه خواسته ای دارین و زود اجابت میشه یعنی خدا بهتون گفته اره وقتی برای خواستتون باید بیشتر دعا کنید و هنوزم امیدوارید و منتظر یعنی دارید صبر میکنید و وقتی خدا خواستتونو اجابت نکرد و اون چیزی که خواستید بهتون نداد یهنی گفته نه
"خدایا به داده هایت ،نداده هایت،گرفته هایت،همه را شکر .چرا که داده هایت نعمت ،نداده هایت رحمت ،و گرفته هایت حکمت است .
تا بعد خدا نگهدار....