راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
سلام خیلیا توی این 6-7 ساله ازم پرسیدن راز این 777 چیه و الان خیلی از حتی فامیلامون میدونن که این یه رمزه بین من و همسر جون ... برای بعضیام گفتم که علتش چیه .... من همیشه عدد 7 روز دوست داشتم و وقتی دیدم همسرم هم دوست داره و میگه نشانه کثرت هست و البته توی این پست وبلاگش هم یه چیزایی درباره 7 گفته ...دلم میخواست این مثل یه رمز باشه ... سال اول ازدواجمون روزایی که پیش دانشگاهی میرفتم و بعد از ظهری بودم همسر جانو نمیدیدم برا همینم براش یادداشت میذاشتم خوب یادمه که توی اولین یادداشتم نوشتم دوستت دارم 7*7 تا و این یه شروع بود ... دیدیم خیلی دوستت دارم سه تا کلمست پس چه بهتر که جای اینا سه تا 7 کنار هم قرار بگیره و چقدرم قشنگه این 777! همسر جان شماره همراهشم 3 تا 7 داره! هر چند کنار هم نیست! توی اون سال قرار بود برامون خط تلفن جدا بکشن و من و همسر جان دلمون میخواست 7 داشته باشه و شد اخرش 1370 بود یه عالمه ذوق کردیم و خواهرشوهرام نگامون میکردن فکر کردن واسه تلفنه حتما!روی کیک سال اول تولد دخترم دادیم نوشتن 777 ... حالا هر کدوم از این 7 ها به یکی از ما سه نفر تعلق داره ! همسرم هم تمام ادرسا و ای دیش و حتی ای دی منم این 777 رو داره فکر کنم الان فقط خواجه حافظ شیرازی خبر نداره ! خلاصه که همسر جونم دوستت دارم 777 تا..... اون سال که محرم شدیم ده روز بعدش روز زن بود و خانوادم رفتن مشهد و من به دلایلی نرفتم ! موندم خونه مادر بزرگم ..همسر جان خبری ازش نبود و من نگران ..روز زن شد و اومد و فهمید دلیل غیبتش مشغول بودن بوده ... داشته برا من یه دفتر درست میکرده ! پر از مطالب جالب و خوشگل ..مذهبی ..عاشقانه ..حدیث و حتی لطیفه! و چند تا شعر و نامه !اول دفتر هم یه شعر بلند از عطار بود که خیلی قشنگ بود و هنوزم گاهی میخونمش ..حالا اولشو میذارم اینجا اگه خواستین و خوشتون اومد بگین تا بقیشم بنویسم براتون .... ************************** داستان زن پارسا زنی بودست با حسن و جمالی *شب و روز از رخ و زلفش مثالی خوشی و خوبیش بسیار بودش*صلاح و زهد با آن یار بودش به خوبی در همه عالم عَلَم بود*ملاحت داشت،شیرینیش هم بود چو بگشادی عقیق دُر فشان را* به آب خضر کشتی سرکشان را صدف گویی لب خندان او بود *که مروادیدش از دندان او بود کسانی کَز سخن دُر میفشاندند* به نام او را همی " مرحومه" خواندند مگر شویی که آن زن داشت ناگاه *برای حج روانه گشت در راه یکی کهتر برادر داشت آن مرد* ولیکن بود مردی ناجوانمرد وصیت کرد از بهر عیالش *که تا تیمار میدارد به مالش به حج شد عاقبت چون این سخن گفت *برادر،آنچه فرمودش پذیرفت شبانروزی به کار او در استاد *به نو هر ساعتش چیزی فرستاد پگاهی سوی آن زن رفت یک روز* بدید از پرده روی آن دل افروز دلش از دست رفت و سرنگون شد* غلط کردم ،چه میگویم که خون شد بسی با عقل خود زیر و زبَر شد* ولی هر لحظه عشقش گرمتر شد.... اگر خواستین و جالب بود بقیشم مینویسم .... این تصویر صفحه اول دفتری که همسر جان به من داد و دومی هم تصویر دفتری که من برای همسر جان توش مینوشتمو ۷۷۷ همین جا شکل گرفت!
| Design By : Night Skin |


