راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
سلام.... چند روزی هست که همسر جان دیر میاد خونه یعنی به جای دو و نیم ساعت 7! و اینجوری روزگارم سخت سپری میشه!!!!!!!!!اما به هر حال یه شالم برا خودم بافتم ...همسر جان که میگه خیلی خوشگله..(اینو نگه چی بگه) وای وای وای امروز فوتسال ایران و او*کراین رو دیدیم کلی حرص خوردیم ..منم دونه های آخر شالم بود مدام قاط میزدم اصلا نمیدونستم چیکارش کنم جمعه عصر رفتیم خونه مادر شوهرم ... پدر شوهرم از شالی که میبافتم خوشش اومده بود ... خدا رو شکر ... شبم که نشستیم یو*سف رو ببینیم ... وایییییییییییییییییییییییی این خواهر شوهر کوچیکم (همسن منه) مدام میگفت خب اصلا واسه چی میخواد یو*سف بیاد اتاقش ..اصلا چیکارش داره؟!!!!!!!! خودش خواست به من چه!!!!!!!!! امروزم مادر شوهرم برامون چند تا شیر گرفت اورد منم ماست درست کردم قیافش بد نبود باید ببینم نتیجش چی میشه ... اینروزا حسابی کد بانو شدم ... دوست ندارم که کارم فقط همینا باشه ! البته هیچ وقت مطالعه رو از دست نمیدم حتی اگه شده چند خط کوچولو! حالا برای اینکه یه کار مفید دیگم کرده باشم چند صفحه دیگه از شعرو مینویسم ... خداییش کار همسر جان ای ول داره ها ..نشسته با وجودیکه کتابشو داشته برا من نوشتش ... عشق دیگه مادر!!!! ****************************** سحر گه مادر آن کُشته ی زار*ز بهر شیر دادن گشت بیدار بدید آن طفل را بریده سر ،باز*بر آورد از دل پُردرد آواز فغانی و خروشی در جهان بست*دو گیسو را بُرید و در میان بست طلب کردند آن تا آن که کردست*چنان بیچاره بیجان که کرده است ز زیر بالش زن آشکاره*برون آمد یکی خونین کتاره همه گفتند زن کرده ست این کار*بکُشت این نابکار او را چنین زار غلام و مادر طفل آن جوان را*نه چندان زد که بتوان گفت آن را عرابی آمد و گفت ای زن آخِر*چه بد کردم به جای تو من آخر که کُشتی کودکی را همچو ماهی*نترسیدی ز خون بیگناهی؟ زنش گفت: این که در عالم نشان داد*خدایت ای براردر عقل از آن داد که تا عفل و خرد را کار بندی*همی از عقل یابی بهرهمندی ببین از چشم عقل ای پاکدامن*تو این چندین نکوئی کرده با من گرفته خواهر از بهر خدایم*بسی انعامها کرده با جایم مکافات تو این باشد؟ بیاندیش*از این کُشتن چه حرمت گرددم بیش عرابی چون خردمند جهان بود*بدان گفتار زن همداستان بود یقینش گشت کان زن بی گناه است*ولی آنجا مُقامش نه ز راه است(بازم به عقل این یکی!) به زن گفتا: چو افتاد اینچنین کار*تو را بردن بود زین حال صد بار زَنَم چوت تهمت این بر تو افکند*ز تو باد آیدش هر دم فرزند به هر ساعت غم او تازه گردد*مصیبت نیز بی اندازه گردد تو را بد گوید و نیکو ندار*وگر من دارَمَت نیک،او ندارد تو را زین جا بباید رفت آزاد*نهان سیصد درَم حالی بدو داد که این را نفقه کن در راه بر خویش*درم بستد زن و آورد ره پیش چو لختی رفت آن غم کشته در راه*پدید آمد دهی از دور ناگاه کنار راه داری دید بر پای*بر او گرد آمده مردم ز هر جای جوانی را دلی پر خون جگر سوز*مگر بر دار میکردند آن روز بپرسید آن زن از مردی که او کیست*مرا آگاه کن تا جُرم او چیست بدو گفتند: ده خاص امیری است*که در بیداد کردن بینظیری ست در این ده عادت این است ای ممیز*که هر کو از خراجی گشت عاجز کِشد بر دارش این ظالم نگونسار*کنون خواهد کشیدش بر سَر دار زن او را گفت : خود چندش خراج است*که این ساعت بدانش احتیاج است؟ بدو گفتند: این هر ساله پیداست*خراج او بود سیصد درم راست به دل میگفت زن چون مهربانی*که او را باز خر اکنون به جانی چو جَستی تو به جان از سنگ و از دار*به جان از دار شو او را خریدار بدیشان گفت: اگر بُدهم من این مال*فروشندش به من؟،گفتند: در حال! بدیشان داد آن سیصد درم زود*که تا شد آن جوان فارغ ز غم زود درم چون داد زن حالی روان شد*چو تیری از پی او آن جوان شد چو روی زن بدید از عشق جانش*به لب آمد،به گردون شد فغانش سراسیمه شد و فریاد میکرد*که از دارم چرا آزاد میکرد که گر جان دادمی بر دار ناگاه*نبودی هرگزم چون عشق آن ماه بسی با زن بگفت و کرد زاری*نیاوردش از آن جز شرمساری زنش گفت: مراعات من اینست؟*من آن کردم مکافات من اینست؟ جوان گفتش: دلم بُردی و جانی*چگونه از تو سر تابم زمانی؟ زنش گفت:گر از من سر نتابی*سر مویی ز وصل من نیابی بسی رفتند و گفتند و شنیدند*که تا هر دو به دریایی رسیدند به آن ساحل یکی کشتی کران بود*همه پر رخت و پر بازرگان بود چو از زن آن جوان نومید در ماند*یکی بازرگان را پیش خواند که دارم یک کنیزک همچو ماهی*ندارد جز سر افرازی گناهی ندیدم کس به نافرمانی او*مرا تا کی ز سر گردانی او؟(واقعا که!) اگر چه نیست کس مثلش به دیدار*نیَم خوی بدش را من خریدار بسی کوشیده ام تا چند کوشم؟*کنونش گر تو خواهی می فروشم(صد رحمت به برادرای یو*سف) به آن بازرگان گفت زن: زنهار*مرا از وی مشو هرگز خریدار که شوهر دارمو آزاردم آخر*رسید از دست او فریادم آخر سخن بازرگان نشنید از وی*به دیناری صدش بخرید از وی به صد سختیش در کشتی نشاندند*وز آنجا در زمان کشتی براندند خرنده چون بدید آن قد و دیدار*به صد جان گشت عشقش را خریدار( حالا هی بگن جوونای امروزی زود عاشق میشن ..اینا که بدتر بودن!) در آن دریا دلش در شور آمد *نهنگ شهوتش در زور آمد به زن نزدیک شد آن زن بیافتاد*که فریادم رسید ای خلق فریاد مسلمانید و من هستم مسلمان*بر ایمانید و من هستم بر ایمان من آزادم مرا شوهر به جایی است*گواه صادقم این دم خدایی است شما را مادر و خواهر بود نیز*به زیر پرده در دختر بود نیز کسی این بد گر اندیشد بر ایشان*شود حال شما بی شک پریشان اگر راضی نباشید اندر این کار*مرا از چه پسندید این چنین زار غریب و عو*رت و دریش و خوارم*ضعیف و عاجز و زار و نزارم مرنجانید این جانسوز را بیش*که فرداییست مر امروز را پیش چو بود آن زن نکو گوی و نکو دل*بسوخت آن اهل کشتی را بر او دل به یک بار اهل کشتی یار گشتند*نگهدار زن و غمخوار گشتند( بازم جای شکرش باقیه) ولی هر کس که روی او بدیدی*به صد دل عشق روی او گُزیدی به آخر اهل آن کشتی به یک بار*شدند ،القصه،عاشق زار!!!!!!!!!!!!(عجیبه ها) بسی با یکدگر گفتند از وی*بسی آن عشق بنهفتند از وی چو هر دل را بدو بود اشتیاقی*به یک ره جمله کرند اتفاقی که آن زن را فرو گیرند ناگاه*بر آرند آرزوی خود به اکراه(اینا دیگه آخرش بودن!) چو زن از حال آن شومان خبر یافت*همه دریا پر از خون جگر یافت( طفلک!) ادامه دارد... اگر زیاد نوشتم بگین کمش کنم ..اگرم دوست دارین و میتونین بیشتر بخونید و چشمای خوشگلتون خسته نمیشه تا بیشتر بنویسم ...نظرتون چیه آخرش چی میشه؟ فقط اینو بگم که آخر واقعا عجیب و جالب و مثل سریالای آبکی نیست! پ ن همسرانه:صداقت و مهربانیت را میستایم!صداقت را از کلامت راُو مهربانیت را از نگاهت! پ ن توضیحی: این عنوان منظورش پارساست نه آقا پارسا ها!
![]()
...ولی خوشبختانه حرص خودنا و صلواتامون نتیجه بخش بود! واقعا بازی قشنگی بود ....![]()
![]()
وای مدام تکرار کرد منم دیگه گفتم چی بگم جلو این همه ادم.
.. گفتم بابا میخواد ما*چش کنه!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه فکر کنم کلی قاط زد ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


