تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers راز گل سرخ - دلتنگ و بیقرار ....+ قسمت آخر داستان


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















سلام

بعدا اضافه شد ساعت ۹:۵ صبح:ای وای آخه من چرا اینجوریمممممممم ... ا دخترم بدترم من .. نمیدونید از دیشب چی کشیدممممم...  چند بار بیدار شدم و دیدم نیست کلی دلم گرفت... صبح که موبایلم زنگ خورد بدو اومد م برش دارم که بیدار نشه یادم اومد نیستتتتتت .... وای الان هیچکی نیست با چشم خابالو بیاد تی وی روشن کنه و بگه برنامه کودککککککک دخمر نازم دلم برات تنگ شده ...

حالا فهمیدم این دور شدن واقعا لازم بود ... بیشتر برای من شاید که الان اشکام سرازیر شدن

الان یک عدد خانومی دلتنگ و بیقرار داره اینجا مینویسه!!!!!!

امروز که رفتیم خونه مادر شوهرم دخمرمو اونجا گذاشتم .... یه حس عجیبی دارم .. یک عالمه دلشوره ... الان که فیلم تموم شد زنگ زدمو باهاش حرف زدم .... چقدر تو این 1 ساعته دلتنگش شدم خدایا! راستش چون همسر جان دیر وقت میاد منم با دخمری نمیتونم به کارام برسم ( کارای بیرون از خونه) گفتم اونجا بذارمش ... بعدم که هم من هم اون به هم وابسته شدیم .. خیلی زیاد ... فکر میکنم چه کار بیرحمانه ای کردم من!!!!!!!! عذاب وجدان دارم خدایاااااااااااااااااا.... همسر جان میگفتا که من نمیتونم طاقت بیارم خودم باور نکردم ...اما حالا سر در گم شدم ...

اما خب به امتحانش می ارزه ....

یه مورد جالب بود که همیشه میخواستم توی وبلاگم بنویسم ...اما فراموش میکردم تا امروز که دوبار برام پیش اومد ... چند سال پیش (شاید 5 سال) دوست همسر جان بهش گفته بود وقتی منتظری تا جایی بری و ماشینم نیست یا کم هست ... یه سوره حمد برای اقای مر*عشی نجفی بخون ... برای ما که ماشین نداریم حکم آژانسو داره ! باورتون میشه بگم شاید 1000 بار امتحان کردم ... گاهی حتی آژانسم ماشین نداشته یا شب بوده یا خیلی شلوغ بوده با خوندن این حمد فوری ماشین جلوی رومون سبز شده!!!!!!

امروزم عصر ماشین نبود اصلا همسر جان گفت بذار این حمدو بخونم .. هنوز شروع نکرده بود که ماشین اومد!!!!!! برگشتنی هم که خیلی منتظر شدیم و نیومد ... و بازم داستان عصر تکرار شد و یه آقا مارو سوار کرد و بعدم گفت مسافر کش نیست و همین طوری مارو سوار کرده .. جالبه که توی اون مسیر چند تا پسرم وایساده بودن ... اما ما رو سوار کرد!

این به واسطه بزرگواری این بنده هاست و حرمتی که دارن ... اینجور آدما واسطه ان بین ما و خدا ...میگن اینجور ذکرا یا دعاها زیاد هست فقط باید بدونی چجوری و کجا و چیو بخونی ... این یکیش که برای ما کار ساز بوده ... حتی خواهر شوهرم میگفت به دوستام که گفتم اونام امتحان کردن ...

دیروز رفتم مانتومو پرو کردم خوب بود .... با همسر جان دنبال یه هدیه گشتم برا دوست جووووووونم! خودت میدونی عزیزم! میخواستم یه چیز فوق العاده ساده باشه اما نهایت محبتی که بهش دارمو برسونه پیدا نکردم! یعنی جالب نبودن ...

و اما قسمت آخر داستان زن پارسا که هیچکدومتون ( جز یکی دو نفر ) اصلا تشویق نکردین و استقبالم نکردین بابا من نشستم تایپ کردما !!!!!!!!!!!!!!!!!

......به زاری سنگشارش کرد آنگاه*تو باقی مان که زن برخاست از راه

چو بشنید این سخن آن مرد مهجور*شد از مرگ و فسادش سخت رنجور

چو هم بگریست هم بر خویشتن زد*به کنجی رفت و ماتم کرد و تَن زد

باردر را چو میدید آنچنان زار*نکردش هیچ عضو الا زبان کار

بدو گفتا که ای بی دست و بی پای*شنیدم من که این ساعت فلان جای

زنی مشهور همچون آفتاب است*که پیش حق دعایش مستجاب است

بسی کور از دعایش دیده ور شد*بسی مفلوج و مُقعد ره سپر شد

اگر خواهی بَرَم آن جایگاهت*مگر باز آورد آن زن به راهت

دل آن مرد خوش شر گفت بشتاب*شدم از دست اگر خواهیم دریاب

مگر آن مرد نیک -القسه- خر داشت*بر آن خر بست او را راه برداشت

رسیدند از قضا روزی در آن راه*بَر آن مرد اعرابی شبانگاه

چو بود آن مرد اعرابی جوانمرد*در آن شب هر دو تَن را میهمان کرد

در آمد مرد اعرابی به گفتن*کز اینجا تا کجا خواهید رفتن؟

بدو گفتا شنیدم من که جایی*زنی زاهد بود گوید دعائی

که نابینا بسیو مبتلا هم*ازو به شد به تعویذ و دعا هم

مرا نیز این برادر گشت بیمار*به مفلوجی و کوری شد گرفتار

بَر آن زن بَرشم او را مگر باز*رونده گردد و صاحب بَصَر باز

بگفت آنگاه اعرابی که یک چند*زنی افتاد اینجا در،خردمند

غلام من بزد او را به زوری*وز آن شومی شد آن مفلوج و کوری

کنون او را بیارم با شما نیز*مگر به گردد او هم زان دعا نیز

شدند آخر بسی منزل بُریدند*در آن ده سوی آن منزل رسیدند

که می کردند بَر دار آن جوان را*وُثاقی بود بگزیدند آن را

جوان بد_ای عجب-بر جای مانده*نه بینائی نه دست و پای مانده

به هم گفتند حال ما هم این است*که مارا این متاع است و غم این است

جوان را نیز مادر بود بر جای*چو دید آن هر دو را بی دست و بی پای

ز رنج مبتلاییشان خبر خواست*بدو گفتند حالی این خبر راست

بسی بگریست آن مادر که من نیز*پسر دارم چون این دو تن نیز

بیاییم با شما،برجست او هم*پسر را بر ستوری بست محکم

به هم هر سه روان گشتند در راه*که تا رفتند پیش زن سحر گاه

بدید از دور شوی خویشتن را*ز شادی سجده آمد کار زن را(چه رمانتیک!!!!!!!)

بسی بگریست زن گفتا کنون من*ز خجلت چون توانم شد برون من

چه سازم یا چه گویم شوی خود را*که نتوانم نمودن روی خود را

چو از پَتَر نگه کرد آن سه تن دید*سه خصم خون جان خویشتن دید

به دل گفت او که اینم بس که شوهر*گوا با خویش آورده است همبر

بدین هر سه که بس صاحب گناهند*دو دست و پای آن هر سه گواهند

چو چشم هر سه میبینم چه خواهم*چه میخواهم الهی،بس گواهم

زن آمد پس نظر بر شوی انداخت*ولیکن بُرقَعی بر روی انداخت

به شوهر گفت بر گو تا چه خواهی؟*جوابش داد آن مرد الاهی

که اینجا آمدم بهر دعایی*که دارم کور چشم مبتلایی

زنش گفتا که این مرد گنهکار*گر آرد بر گناه خویش اقرار

خلاصی باشدش زین رنج ناساز*وگرنه کور مانشد ،مبتلا باز

بپرسید از برادر مرد حاجی*که چون در مانده و بر احتیاجی

گناه خود بگو تا رسته گردی*وگرنه جفت غم پیوسته گردی

برادر گفت رنج و درد صد سال*مرا بهتر از این بر گفتن حال

بسی گفتند تا آخر به تشویر*ز سر تا پای کرد آن حال تقریر

منم زان جرم،گفتا: مانده بر جای*کنون خواهی بُکُش خواهی ببخشای

برادر چون بیاندیشید لَختی*اگر چه آن بر او آمد سختی

به دل گفتا چو زن شد ناپایدار*برادر را شوم باری خریدار

ببخشید آخرش تا زن دعا کرد*به یک ساعت ز صد رنجش جدا کرد

رونده گشت پس گیرنده شد باز*ز هر دو چشم،بیننده شد باز

پس آنگه از غلام آن خواجه در خواست*که بر گو تو گناه خویشتن راست

غلامش گفت:اگر قتلم کنی ساز*نیارم گفت جُرم خویشتن باز

پس اعرابی بدو گفتا بگو راست*که امروز از من این خون تو برخاست

تو را من عفو کردم جاودانه*چه میترسی ؟ چه می آری بهانه؟

بگفت-القصه-آن راز آشکاره*که طفلت کُشته ام در گاهواره

نبود آن زن در این کُشتن گنکار*ز فعل شوم خود گشتم گرفتار

چو صدقش دید زن حالی دعا کرد*هَمَش بیننده هم حاجت روا کرد

پسر را پیش برد آن پیرزن نیز*بگفت آن مرد جرم خویشتن نیز

بدو گفتا: زنی شد چاره سازه*که ناگاهی خرید از دار بازم

خرید آن زن به جانم باز و آنگاه*مَنش بفروختم شد قصه کوتاه

دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیز*به یکدم دیده ور گشت و روان نیز

از آن پس جمله را بیرون فرستاد*به سوهر گفت تا آنجا باستاد

به پیس او نقاب از روی بر داشت*بزد یک نعره شویش تا خبر داشت

برفت از خویش چون با خویش آمد*زن نیکو دلش در پیش آمد

بدو گفتا:چه افتادت که ناگاه*شدی نعره زنان افتاد در راه؟

بدو گفتا یکی زن داشتم من*تو را این لحظه او پنداشتم من

ز تو تا او همه اعضا چنان است*که نتوان گفت موئی در میان است

بعینه آن زنی گویی بخ گفتار*به دیدار و به بالا و به رفتار

اگر او نیستی ریزنده در خاک*تو را او گفتمی ای گوهر پاک!!!!!!!!!!!!

زنش گفتا بشارت بادت ای مرد*که آن زن نه خطا و نه زنا کرد

منم آن زن که در دین ره سپردم*نگشتم کشته از سنگ و نمردم

خداوند از بسی رنجم رهانید*به فضل خود بدین گنجم رسانید

کنون هر لحظه صد منت خدا را*که این دیدار روزی کرد مارا

به سجده اوفتاد آن مرد در خاک*زبان بگشاد کای دانرنده ی پاک

چگونه شکر تو گوید زبانم*که حد آن نه دل دارد نه جانم

برفت و خواند همراهان خود را*بگفت آن قصه و آن نیک و بد را

علی الجمله خروشی و فغانی*بر آمد از فلک از هر زبانی

غلام و آن برادر وان جوان نیز*خجل گشتند اما شادمان نیز

چو اول آن زن ایشان را خجل کرد*به آخر مال بخشید و بحل کرد

بگردانید شوی خویش را شاه*به اعرابی وزارت داد آنگاه

چون بنهاد آن اساس پر سعادت* هم آنجا گشت مشغول عبادت...

پــــــــــــــــــــــــــــــــایــــــــــــــــــــــــــــــان

پ ن همسرانه:باید آهسته نوشت،با دل خسته نوشت،با لب بسته نوشت،گرم و پر رنگ نوشت،روی هر سنگ نوشت،تا بخوانند همه: که اگرعـــــــــــشق نباشد دل نیست ! عاشقانه میخواهمت!

 اینم گلی که همسر جان صبح از حیاط چید برام و یک عالمه انرژی داشت با خودش

 

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 0:15 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin