راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
این دو روزه هر چی فکر کردم اگخ نامرئی بودم چیکار میکردم هیچی به ذهنم نرسید !!!! ولی به همسر جان که گفتم یه جواب دندان شکن!!!!!! داشت ... واااااااااااا اما خب اگر واقعا قراره من نامرئی بشم! ترجیح میدم یه سر برم خونه مادر شوهر و خواهر شوهرم ... یه سرم برم خونه فک و فامیل ... ولی خداییش دیروز با یه سوژه نامرئی ملتو سرو کار گذاشتم! خلاصه اون عکسه که خراب شد ولی رسیدیم نزدیکای خونه عمم یه بار دیگه عکس گرفتم و این یکی دیگی هیچکی نبود ... یادم اومد که اگه نامرئی بودم عکس میگرفتم ..از هر چیز جالبی که به نظر مردم جالب نیست .. کسی هم تعجب نمیکرد اونوقت عکسشو میذارم ببینید ... یه عکس جالبم از دخمری گرفتم ..لباس گرم پوشیده بود کنار خونه عمم یه پارک خوشگل و پر گل هست اونجا عکس گرفتم ازش ... وای یه پارادوکسی شده !!! امروزم یه کیک اسفنجی قلبی درس کردم که اگه خوب بشه از همون مدل برا تولد دخمری بپزونم که واقعا عالی شد ... نان گیسو هم درس کردم ... خلاصه که کمی فعالیت کردم .. دوستای ماه و گلم من برم اونجا بازم اینترنت هست پس خوشحال نباشید که من نیستم!!!!!! پ ن برای خدای مهربونم!!!!!!!:الحمد لله ... شکرت خدایااااااااا یعنی منم که دارم ۳ سالگی گلم رو لمس میکنم ؟همون که توی ۳-۴ ماهگی با اشک فقط روزی سه قاشق شیر میخورد؟ همون که دکترا وقتی همه ازمایشا رو میدیدن لبشون آویزون میشد و میگفتن دیگه نمیدونیمممممممم.. خدایا تو برام نگهش داشتی ..خود خودت ... با آیه کتاب خودت شروع کرد به شیر خوردن .. خدایا به خودت میسپرمش .. حفظش کن .. عاقبت به خیرش کن...آمین پ ن همسرانه:ای تماشایی ترین مخلوق خاکی،آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم!!!!!! پ ن وبلاگانه: منم دوستای گلم سایه جون ..مهربان جون و سارا جون و سیندخت جونو دعوت میکنم ... و هر کی دوست داره که این بازی رو انجام بده ... از صحرا جونم به خاطر دعوتش ممنونم اینم همون منظرهه!: پ ن: بعضی از دوستان قالب وبلاگشون از سایتی هست که انگار قاط زده قالب وبلاگ دخترم هم همین طور بود و من مجبور شدم عوض کنم چون به جای وبلاگش یه سایت تبلیغی باز میشد حالا خواهش میکنم اگه امکان داره عوضش کنن .... ملیحه جون..نینا و چند نفر دیگه ....
فکر بد نکنیدا خب دارم راستشو میگم ..دلم میخواست بدون اینکه دیده بشم برم توی یه دشت بزرگ و تا جایی که امکانش هست داد بزنم ...
صبح قرار بود به جای مامان و بابا بریم جلسه حج ... ساعت ۸ از خونه زدیم بیرون که ریحانو بذاریم خونه عمه ... رسیدیم یه مسیری پیاده شدیم دیدم کوه طاقبستان منظره خوشگلی داشت گفتم یه عکس بگیرم ... موبایلو گرفتم بالا و.......
سر همه عابرا و راننده ها و هر کی دید منو با موبایلم رفت رو به بالا
همسر جانم میگه بسه بیا همه دارن بالا رو نگاه میکنن .. حالا فکر کردن من دیوونه شدم یا لابد یه شی نا مرئی دیدم ...![]()
![]()
علت زیاد موندنم اینه که خواهرم و داداشی تنهان ... اونجا باشم بهتره ..فاصلشم تا اینجا یک ساعته و همسر جانم هر وقت بخواد میاد ... ولی بدجور از حالا دلتنگشم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



