تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers راز گل سرخ - 7 تایی من!


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















سلام دوستای گلم

۱-ممنونم از تبریکاتو و دعا هاتون ...بابابزرگ شکر خدا بهترن .... از اون بیمارستان منتقل شده جای دیگه ای که نزدیکتره به ما ... بابا و عموم خواستن ..بیمارستان قبلی خیلی بی نظم بود!

دیروز که با همسر جان رفتیم ملاقاتو و دیدم نمیتونه کامل حرف بزنه دلم شکست و گریه کردم ... بابابزرگ موقع نماز صبح برای وضو گرفتن یهو  حالش بد شده ... خدا رو شکر که فشارش بالا نبوده وگرنه....

مهربونم ماشالا ۸۵ سالشه و تو این مدت یادم نمیاد خیلی با مریضیش کسی رو اذیت کرده باشه ...

مادربزرگم توی شهرستان حسابی نگران بود و میخواست حلیم امروزو که سالهاست بدون وقفه درست کرده بندازه یه روز دیگه که دیشب بابابزرگ عزیزم به مادر گفته حلیمو درست کنه ... قربونت برم ...

 خدا ایشالا به همه مریضا شفای عاجل و کامل عنایت کنه به حق امام حسین(ع)ان شاالله

=================================

۲-۵  دقیقه است که همینطوری دارم به کیبوردو مانیتور نگاه میکنم و نمیدونم چی بنویسم ..از بس حرف داشتم همش یادم رفت ....

۳-امروز همسر جونم به خاطر من دو ساعت مرخصی گرفت و خونه موند تا کنار هم صبحانمونو بخوریم ... چقدر الان دلتنگش شدم!

۴-گفتم که دندون درد حسابی امونو بریده بود و هفته پیش رفتم دکتری که دوست بابا بوده و ادرسشو بابا بهم داد ...وقتی من و دید گفت شما خواهر آقای.... هستین گفتم نه من دخترشمفکر کنم حسابی متعجب شد....بگذریم دندون دردم به گوش و گلو و فکم رسیده بود دیگه من فکر میکردم دندون عقلمه اما معلوم شد یکی از دندونام به شدت عفونی شده و اگه دیرتر میرفتم باید غزل خداحافظی رو میخوندم ...

حالا اینجور جاها ادمای مختلفی میان و میرن اما گاهی بعضیاشون واقعا نوبرن! یه پسر جوون شاید ۲۵-۶ ساله همراه مادرش اومده بود مطب و چسبیده بود به مامان جونش و مامانشم مدام هواشو داشت ... وقتی نوبتش شد کتشو داد دست مامان جونشو و بعدم هی میومد مامان دفترچم! مامان فلان کاغذ ..مامان....... کاری که ریحانم نمیکنه دیگه و معتقده بزرگ شده!

خلاصه از همه اینا بگذریم دختر خانومی کنار اقای دکتر کار میکرد که فکر کنم دختر خودشون بود ... این سرم هر وقت از اتاق میومد برای کاری و میخواست برگرده داخل پیس پیس ..عطر و ادکلن به خودش میزد ..با خودم گفتم مجبوری مگه خب یه عطر خوب بخر اینقدر خودتو آزار نده ... آخرشم مانش کتشو براش پوشید ..کم مونده بود بغ-لش کنه ببردش...

۵-دو تا ماجرای جالبم یادم اومده که چون یه ریزه مورد دارن بعد این روزا میام میگم ....

۶- راستی مهمونی اون شبم خیلی خوب بود خوش گذشت به همه....

۷-ساره ی گلم امیدوارم که پدر مهربونت هر چه زودتر سلامتیشو به دست بیاره ... دعات میکنم اگه قابل باشم

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 8:59 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin