راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
حالتون چطوره؟.... از بس این دخمری تو خونه مثل ش ا د و ن ه حرف میزنه منم مدام کلماتش تو ذهنم میاد.... دیروز عمه کوچیکه اومد اینجا ..خیلی خیلی سرزده ... نوبت دکترش بود و منم باهاش رفتم ... البته از فرصت استفاده کردم و یه نوار قلب هم گرفتم که گفت چیزی نیست ..قلبت که سالمه فقططططططططططططططططططططط از عصبانیت و استرس و اضطرابه که اینجوری میشی . برام دو جور قرص نوشت و... پس فعلا خیالم از جانب این مورد راحت(ناراحت) باشه؟ وای از بس حرف داشتم همش پرید به خدا .... بابابزرگ بهتره نه خیلی! مرخص شده چند روزیه .... دعا میکنم هر روز بهتر شه ... شاید الان با عمه کوچیکه برم شهرستان ...نمیدونم شایدم نه ... گفتم بیام یه ندایی بدم به شما که اگر فرصت نشد ...نامردی نباشه ... دوستتتون دارم ... ======== مهربونم برای همه عشقت ..برای همه همه لحظه هایی که آرامشو به من میدی ممنونم.... ======== الان ساعت یک ظهره... من نرفتم به همین راحتی! چرا؟؟؟؟؟؟؟ میگم الان این مکالمه من با همسر جون بود .. دیشب خوابش برد و نشد بهش بگم که امروز برم ..نرم ..چیکار کنم ... - سلام -سلام .... ببخشید زنگ زدی جلسه بودم نشنیدم بعدا دوباره تماس میگیرم بعدا: ـ (اولشو حذف میکنم دیگه)میخوای بری یا نه؟ ـنه نرفتم - عزیزم میدونی دیگه طاقت دوریتو ندارم نمیتونم تنها بمونم... شاید اومد با هم رفتیم ... نمیتونم تحمل کنم خب دوستت دارم .. -چه کار کنم منم نتونستم راضی کنم خودمو که برم .... این شد که من هنوز نرفتم!!!!!!!!! اون ۴۰ -۵۰ روزه قبل کار خودشو کرده ... ضربه بدی خورده ..طفلک همسر جان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


