راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
سلام برگشتیم ...دیروز برگشتیم .... توی این 6-7 روزه همسر جان دو بار اومد و سر بهمون زد ولی مدام توی شهرای مختلف در حال گشت و گذار بودن و سرشون حسابی شلوغ بود ..البته با وجود همه کارش بازم به یادم بود و برام از یکی از شهرا یه کادوی ناز گرفت .... رب انار هم خریده بود .... ساوه نرفته بودااااا یکی از شهرای اینجا انارش معروفه! من سعی کردم به کارهای عقب افتادم برسم و از اونجایی که اگر خدا بخواد میخوام فراگیر ثبت نام کنم رفتم از دبیرستانمدارکمو گرفتم و واییییییییییی که چند تا خاطره جلوی چشمام رژه رفتن ... چه روزهایی بودن .... انگار دیگه اونجام حال و هوای قبلو نداشت .... یاد سال سوم افتادم که نامزد شده بودیم و در کمال تعجب من همه فهمیده بودن ..... یاد اون همه فعالیتم ... درس ..مسابقه ..کارای مدرسه .... بابا مدرسه رو هم دیدم ... منو شناخت .... گفت زهرا تویی ؟ دانشگاهت تموم شد؟ ...تو دلم خندیدم ....با اون معدل بابلا و درسم معلومه این انتظارو داشت .... گفتم نه ...ازدواج کردم .... از همسرم پرسید و شناخت و کلی ذوق کرد گفت دو تا خانواده خوب ...چه عالی ..... گفتم مممنونم ..... البته همه اینهارو با کُردی از من می پرسیدا .... ولی من که بلد نیستم که ... فارسی جوابشو میدادم ... یادمه یکی دو بار اونقدر جایزه گرفتم که نمیتونستم بیارمشون ... بهم کمک کرد ونایلون داد و گفت ببرشون .... معون مدرسه رو هم دیدم ...حسابی تشویقم کرد برای ادامه .... گفت ریاضی نخون خب .... گفتم نه اصلا دیگه طرف ریاضی نمیرم ..هر چند هنوزم با دیدن کتاب ریاضی ذوق زده میشم .... یاد روزی افتادم که سنجش داشتیم و جمعه بود و با همسر جان اومدم دم مدرسه و خیلی محتاط ازش خداحافظی کردم .... یاد روزایی که امتحان حسابن داشتم و به شوق همسر جان میرفتم خونه عمه و با هم مینشستیم و برام توضیح میداد ... یه مسئله رو بلد نبودم و یه کتک حسابی نوش جون کردم .... یاد همه قشنگیهای مدرسمو ن .... یاد همه دبیرایی که حالا به دلایلی دیگه توی اون دبیرستان درس نمیگیرن .... یادش بخیر ... هنوزم بهترین دوستام دوستای دبیرستانیم هستن که با هم رفت و امد داریم .... هنوزم هنوزم بهترین دوران زندگیم جز روزای زندگی با همسرم همون روزا هستن.... چادر مجلسی و مشکی رو هم که مامان برام اورده بود دادم عمه برام دوختن ....یه کار بانکی هم داشتم انجام دادم .. رفتم یه سری تفلون دیدم و یه سرویس برا اشپزخونه که سری بعد برم بخرم ... تفلونام اوراق شدن حسابی ! خلاصه هفته خوبی بود یه روسری که بیشتر شبیه مقنعه شده همه برا دخترم بافتم تکمیل نشده تکمیل که شد عکسشو میذارم ببینید .... دیروزم که دیگه فهمیدم همسر جان خونس با سر برگشتم .... توی ماشین که نشسته بودم و منتظر حرکت بودم اینو براش فرستادم: سلام جیگر جان ما تو ماشینیم 5 دقیقه دیگه حرکت میکنه ایشالا ....بوس777 چند لحظه بعد اینو اومد: سلام عزیزم دارم نماز میخونم اگه زنگ زدی..... بوس 777 این دو تا اس ام اس اصلا جواب اونیکی نیستا همزمان با هم تایپ شده بود ! بعدم که همسر جان اومد استقبالمون و اومدیم خونه هم چای و عصرانه و نون تازه حاضر و اماده بود ... کلی کیف کردم ... ممنونم عزیزم .... پ ن: دستور کیک رو ان شاالله تو ستهای بعدی میذارم سعی میکنم تصویری باشه .... پ ن: نهارو نمیدونم چی درست کنم اما برا شب میخوام خورش کرفس بذارم ببیرم خونه مادرشوهر ...اخه نیست خودش رفته تهران ..اگر میدونستم قراره بره باهاش میرفتم دوستام رو هم میدیدم ..... بقیه هم که خونن هر کدوم یه ساعت میرن خونه اینه که جای دعوت شاید اینکارو بکنم !
| Design By : Night Skin |


