راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
ببخشید که این همه بی سر و صدا رفتم!رفتیم شهرستان ... لباسای دخمر نازمو خریدم ... چند روزی اونجا بودیم و یه مراسم بود و دیگه.......... دیگه چی بگم از دلتنگیم برا بابابزرگ عزیزم ... برای خنده هاش ... برای اینکه وقتی میرم و میبینم ساکت و بی صدا تو جاش خوابیده و فقط سر چشمشو تکون میده ... وقتی دیگه نمیتونه خوب حرف بزنه وقتی تسبیحشو ممثل همیشه نمیتونه تو دستاش بچرخونه و ذکر بگه .... وقتی دیگه برای ریحانم نمیتونه ذوق کنه .... دلم تنگه برات ... دلم تنگه ... این چند وقته که تو جا بودی هیچی ننوشتم به امید اینکه شاید از خوب شدنت بیام و بنویسم .. حالا دیگه بغض شکست و دارم برات مینویسم .. بابا بزرگ! تو رو خدا تو رو خدا یه بار دیگه مثل همیشه صدام بزنه بابابزرگ یه بار دیگه به خواهری بگو خانوم دکتر ..اخه قبل از اینکه پزشکی قبول شه همیشه میگفتی خانوم دکتره ..... بابابزرگ مهربونم همه اونایی که میشناست میگن تو بی نهاین مهربونی و این بیماری همه رو غمزده کرده ... بابایی پاشو راه برو ... بابابزرگ تو رو خدا بیا بشین توی پارک روی نیمکت تا وقتی از کرمانشاه میام و توی پارکو از ماشین نگاه میکنم ببینمت .. اخه همیشه عصاتو دستت میگرفتی و اونجا مینشستی . من میدیدمت .... بابابزرگ ناراحتی که عمو نمیاد به خوابت؟ خب الان وقت نداره .... الان داره از تو پرستاری میکنه شبا خستست حتما .... امسال سالگرد ۲۵ عمو بود و تو نتونستی بیای ... حتما اونم نیومد و کنار تو بود تا تنها نباشی ....مگه نه اینکه شهیدا زندن ..دیگه چرا دلگیری که نمیاد به خوابت؟ کنارته به خدا .....
| Design By : Night Skin |


