تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers راز گل سرخ - خدا کنه.......


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















 

اسفند همیشه پر ازخاطرس اما برای من خاطره ها متفاوتی داره یکیش که همون خبر مامان شدن خودم بود ...

اما قبلش....

سال ۷۹ بود ... یه روز که از مدرسه اومدم خواهرم گفت که پسر عمه اینجا بوده ...

چند روز بعدش.... داشتیم سبزیهای عیدو اماده میکردیم ...مامان برامون شیر گرم کرده بود .... مادربزرگم خونمون بود .... هنوزم یادمه کجا نشسته بودم ... اونروز من چیزی نفهمیدم اما یادم مونده ...

پسر عمه بازم اومد دو دقیقه که نشست انگار اصلا آروم نبود و میخواست یه چیزی بگه ... بلند شد و گفت خدافظ!!! بعدم مامانو صدا زد و رو پله ها باهاش حرف زد و رفت ....

من هر چی فکر کردم نفهمیدم برا چی اومده... اونسال تحویل سالو خونه مادربزرگ بودیم بعدم با عمو رفتیم پشت بوم و اونقدر ترقه و اتیش بازی کردیم که خسته شدیم و اون حس بچه گانه اخرین لحظه های شادی بچه گانه من بود که هنوز ۱۶ سالم تموم نشده بود.... ۲ فروردین فهمیدم خیلی بزرگ شدم ... حس بچه گانه رفت و جاشو به عشق داد!!!!!!!

هنوزم قیافتو یادمه وقتی اونروز مضطرب اومده و روی پله ها یواشکی با مامان حرف زدی و من بعد ها فهمیدم چی گفتی .....

گفته بودی زن دایی من چند ساله میام و میرم اما دیگه نمیتونم صبر کنم تا تابستون من زهرا رو دوست دارم ...زهرا رو میخوام ..من که نمیدونستم چی گفتی پس چرا یادمه اونروز که هوا هم دقیقا مثل امروز بود پاک و آفتابی ... تو بعد اون قشنگترین احساسو به من دادی ...

 

امسالم داره میره میبینی ..میبینی ۸ سال میگذره از اون روزا ...امسال چقدر اتفاقای جورواجور افتاد...

بعد عید دنبال خونه مناسب تر گشتیم و اینجا رو پیدا کردیم ... خرداد ماه یه سفر رویایی و سه نفره به مشهد ...

تابستون قبولیخواهر کوچولو تو رشته پزشکی که واقعا دوست داشت و پاییز... شروع تلاش و هیجان سفر مامان و بابا به حج ... من رفتم تا ۵۰ روز اونجا بمونم و چقدر اونروزا دوری برامون سخت بود ..فهمیدم چقدر دوستت دارم چقدر کنار تو بودن ارامش داره برام ....

بعدم خواهر کوچولو برای سفر عمره اسمش دراومد .....وایییییی تو واقعا مستحق این سفری کاش قسمت همه بشه ...

قبل محرم عقد خواهر شوهری ....بعدم یه خبر غیر منتظره و تلخ!! سکته مغزی بابابزرگی که عشق ما رو بیشتر از هر کسی باور داشت ....و هنوزم بیحس و حال و بی حرفه!

نامه ای که به دست تو رسید و وما جدی نگرفتیم ! وام مسکن ..اصلا فهمیدی چطوری درست شد؟ من که نفهمیدم ...به قول بابا تو اونقدر خوبی که هر چیزی برات درست شه خداییه ....

و بعدم تصمیم من برای درس خوندن ....

مهمتر از همه اینها میدونی چیه؟ اینکه فهمیدم چقدر امسال بیشتر از قبل عاشق توام و دختر کوچولومونو دوست دارم ....

 برای سالی که قراره بیاد برای همه روزایی که اسمشون ایندس برای لحظه لحظه های زندگی تو سال اینده ارزو میکنم تو ..دخترمون و همه اونایی که دوسشون داریم و اینهمه شدن دغدغه ذهن من و تو و گاهیم برا خوشبختیشون اشک میریزیم و فال و حافظ میگیریم و استخاره میکنی  ارزوی سلامتی و سعادت دارم ...سلامتی بزرگترین نعمت خداوند .... ارامش و سعادت تو تک تک لحظه لحظه هاشون ...

به نظرت اونا میدونن که من و تو اینهمه نگرانشون هستیم ..میفهمن که من یه شب اونقدر اشک ریختم براشون که صبحش چشام باز نمیشد .... میدونن یا نه؟

خدا کنه همشون ..تک تک شون بفهمنن من و تو فقط خودمون رو نمیبینیم بدونن که برای ما  مهم هستن ...

خدا کنه وقتی سال عوض میشه وقتی بهار با تن پوش صورتیش میاد وقتی بوی مهربونی میاد همشون حس خوب خوشبخت بودن رو داشته باشن ....خدا کنه همیشه دستشون تو دست خدا باشه ...خدا کنه دلشون همیشه شاد باشه .....خدا کنه خدایی که اینهمه برای ما خدای مهربونی بوده تو زندگی اونا از این مهربونتر باشه ...

خدا سایه پدر مادرامونم از زندگیمون کم نکنه که همه امید ما هستن ...

خدا کنه ..خدا کنه عشقمون از این که هست بیشتر و بیشتر شه ....

 خدا کنه همه خدا رو حس کنن همونطوری که من و تو حسش کردیم ...

خدا کنه خدا بیاد و این و نوشته منو بخونه!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:22 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin