راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
سلام اینروزا که کار داشتم و سرم حسابی شلوغ بود ... اما دیشب که وبلاگا رو باز کردم ترجیح دادم هیچ کامنتی نذارم و حتی خواستم یه پست در جواب خیلی از دوستان بنویسم .. صبح بعد از نماز بازم اومدم بنویسم بعدم پشیمون شدم .. دیدم چیزی جز تشنج با خودش نداره ... منطق و رای و نظر من چیز دیگه ایه و نظر دیگران هم چیز دیگه ای .. و نظر و رای هر کسی از نظر من محترمه و برای همینم به خودم اجازه ندادم به هیچ کس با هیچ رایی توهین نکنم ... اگر قرار به انتخاب واحد بود نیازی به معرفی چند نفر نبود ..... سعی کنید کمی با منطق بیشتر به مسائل توجه کنید .... (بازم من یه چیزی گفتما!) روز تولد حضرت فاطمه(سلام الله علیها) هم که گذشته رو تبریک میگم به همه خانومای گل و مادرای مهربون .... پارسال روز تولدم و روز زن یک روز فاصله داشت و البته تقارن خیلی خوبی هم بود و امسال هم که ۲۴ بود ماهگرد ما این شد که تصمیم گرفتیم بخشی از اسباب ها رو که بسته بودن و آماده ببریم تو خونه عزیز و دوست داشتنیمون! مادر شوهرم اینا و همراه خواهرشوهرام اومدن کمک .... و چقدر از این تصمیم عاقلانمون راضیم ..... آسانسور هنوز وصل نشده و تازه همین نصف وسایل همه رو خسته کرد .... ولی من و همسر جان شب اونجا موندیم و موقع خواب خدا رو از ته دلم شکر کردم و خوب میفهمم که وقتی خدا میگه نه داره بهترینها رو برات فراهم میکنه! کاش همیشه کمی صبوری کنیم ..... کابینتها هنوز حاضر نشده بنابراین بشتر اثاثیه تو کارتون باقی موندن ... قراره امروز بریم و به نجار سفارش تخت و کمد برای دخترم رو بدیم ....تخت و که به خاطر همین مشکل جابجایی نخریده بودیم و کمدش هم توی جابجایی پارسال افتاد و این یک ساله هم به زور میخ و چسب نگهش داشتیم .... حالا ببینیم چه میشه ! فریزرو از قبل بردم تا هر چه خرید میکنم ببرم اونجا و دیگه مشکلی نداشته باشیم .... هنوز هم غم وصل نشدن تلفن اونجا رو دارم! دوستای خوب و عزیزم مثل این چند وقته وبلاگاتونو امروز خوندم ... یک عالمه حرف داشتم و کامنتام ثبت نمیشد ... سمیر جان ... طلیعه عزیزم ... زهرا ... زهرا سادات.... بانوی مهربان....و خیلیهای دیگه ... نمیدونم چه فکریه بعضیا دارن و اینکه فکر میکننن من از فروختن طلاهام ناراحتم! در حالی که جز گوشواره ای که گوش میکنم طلاهامو نمیپوشیدم ..مگر برای مراسمی .... از ته دلم خوشحالم که این کارو کردم و کمکی بودم تا اون مبلغو مجبور نباشیم قرض بگیریم ... همسر جان هم لطف کردن و برای روز زن یک ساعت برام خریدن .... باورتون میشه که معادل پول همون ساعت دیروز به همسرم دادن؟ اصلا این خدای ما خدای خیلی بزرگیه ..... مهربون و رحیم ... از رحمت خدا غافل نباشید تا همیشه شامل حالتون باشه .... ۳ تیر هم نزدیکه ...... ۳ تیر یعنی ۲۴ ساله شدن من و ۷ ساله شدن ثبت رسمی عقدمون ... خدا یا شکرت شکرت شکرت که تو ۷ سالگی زندگی مشترکمون زیر سقفی جشن میگیریم که مال خودمونه! اگر نیومدم و پستی ننوشتم به خاطر کار زیادمه ... ولی شما منو فراموش نکید که حضورتون برای من همیشه باعث دلگرمیه منه ...... راستی بعد اینهمه مدت تنبلی اینجا هم آپ شده!
| Design By : Night Skin |


