راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
برام دعا کنید طفلی مامان بعد از چند وقت میخوان برن مسافرت ...
سلام ...خیلی سرم شلوغه کارام زیادن تقصیر خودمه ها کار درست میکنم واسه خودم همسر جونم رفته ماموریت تهران
الان فهمیدم مامان از پله افتاده سرش شکسته در حالی که نمیتونم برم بهش سر بزنم و ببینمش پشت تلفن گریه کردم گفتم حتما دروغ میگین شاید چیز دیگه ای باشه بدتر از این حرفا گفتن نه منم که تنها نمیتونم برم . از خستگی کاراهم که هیچی همش به تنم موند با این خبر
خدا جون چی میشد منم شهر خودمون کنار مامان بودم اینجوری دلم اروم نمیشه اخه
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت
12:3 توسط خانومی| |
| Design By : Night Skin |


