راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
خستم خیلی خسته نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا باید هر چقدر محبت کنم بهشون بی مهریاشونو ببینم چرا هیچ وقت منو تو جمعشون نمیپذیرن نمیدونم . نمیدونم چرا چرا باید هر روز منتظر تماسشون باشم تا شاید احوالی از دخترم بگیرن که تب داشته یا مریض بوده . من باید تماس بگیرم بگم ما زنده ایم یا به همسر جون بگم : زنگ نمزنی خونه خواهرت ،پاشو یه زنگ بزن خونه عمه احوالشونو بپرس گناه دارن هر چیم باشه تو پسرشونی موقع تماس من:سلام عمه جون خوبین عمه :اااااا سلام همین الان خواستم زنگ بزنما . اخه چرااااااااااااااااااا مگه من چیکارتون کرده بودم . من مرض بودم یک هفته . زنگ میزنم واسه احوالپرسی خواهر شوهر برمیداره....من:سلام ......:سلام خوبین ریحانه خوبه علی چطوره خوبه من:خوبن...سلام میرسونه.... خواهر شوهرم :فردا دارم میام کرمانشاه واسه ازمون هستین که؟ نمیرین جایی؟ نه بابا من که خودم تا داروهام تموم نشه از جام تکون نمیخورم... --:ااااااااااا راستی مامانت گفت مریضی حالا خوبی؟ میبینین خودم احوال خودمو پرسیدم البته این مال چند وقت پیشه ولی از این جور رفتاراشون خستم از اینکه هر وقت تماس گرفتم هیچ وقتش احوالمو نپرسیدن هر وقتیم چیزی گفتم یا گفتم حالم خوب نیست گفتن تو که بد مریض نیستی بیچاره دخترای من وقتی مریض شن دیگه سخته خوب شدنشون وایییییییی .... هفته پیش به همسری میگم زنگ بزن خونه خواهرت احوالشونو بپرس اخه اونا که تماس نمیگیرن . اگه الانم بگی چرا نمیایین یا خبری ازتون نیست میگه شوهرش ماموریته وقتی برمیگرده خستس..... دقیقا همینو گفت . همیشه من محکوممهمیشه . دلم نمیخواست بگم اینارو ولی اخه میترکم نمیتونم . به مامانم که نمیشه بگم . خودش میدونه .... ولی نمیگم . اخ تموم دق و دلامو رو سر همسری خالی میکنم نه اینکه از اونا گلایه کنم نه ... ولی تلخ میشم . بی حوصله ... حالا چند روزه سعی کردم اینجوری نباشم . شیرینی پختم . اپشپزیا ی جدید و کلی کارای دیگه ... خوب بود خوشحال بودم مخصوصا که مامان گفتن امسال نوبت مکشون میرسه و میرن (ان شاالله)شاد بودم سر خوش . همسری امشب خونه نیست اما ساعت سه دیدم اومد گفت دلش طاقت نمیاره ما رو تا فردا صبح نبینه . به قول خودش جیم زده بود خدایا مگه من چیکارشون کردم مگه فامیل نیستیم جز عروس بودن ما فامیلیم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه تولد خودشون و بچه هاشون یادم میره مگه براشون یکی یکی کادو نمیگیرم مگه هر وقت میان اینجا بی احترامشون کردم ؟پس چرا چرا اینقدر بی مهری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
![]()
![]()
کاش ادم بی عاطفه ای بودم کاش اصلا هیچ کاری براشون نمیکردم کاش وقتی میومدن اینجا بی محبتی میدیدن کاش ادم حرافی بودم انوقت دلم نمیسوخت .
گفت خواستم حداقل چایی بعداز ظهر رو با هم بخوریم .. خوشحالتر شدم دخمری هم همین طور . بعد کیکی رو دیشب پخته بود خورد و رفت.... . یک ساعت بعدش که زنگ زدم از اونا گفت بازم یه کاری کردن که دارن میرن رو اعصابم بازم دلم شکست .....گریه کردم . خیلی خب نمیتونستم بغضمو بخورم ... همسری گفت تو اونجا ناراحت باشی منم اینجا دلگیر میشم ... حالا....
| Design By : Night Skin |


