تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers راز گل سرخ - هفته ای که گذشت


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















هوالعزیز

سلام دوستای خوب مهربون.

باور کنید اونقدر لطف و محبت داشتین که نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم . از همتون ممنون که تبریک گفتین.

این هفته ای که گذشت تقریبا تمام روزاش رو دنبال پیدا کردن خونه مناسب بودیم .. قرار بود امسال هر طوری شده خونه بخریم ولی خب نشد به دلایلی حالا هم که دنبال خونه اجاره ای هستیم اونقدر قیمتها رفته بالا که ما دیگه واقعا ناامید شدیم . یعنی کاش خونه هاای که اینطوری اجاره هاشون سر به فلک میکشه ریخت قیافشون خوب باشه ولی باور کنید بعضیاشون اصلا نمیشد بهشون گفت خونه.... بعضی جاها هم که میرفتیم دروغهایی از صاحب خونه میدیم که جای 2 تا شاخ 4 تا شاخ در میاوردیم . یعنی حاضرن به خاطر پول هر کاری بکنن... دیروز که یکیشون اونقدر لجمو در اورد که فشارم بالا رفت تمام تنم یخ زده بود قلبم به شدت میزد حالا خوب بود عمه کوچیکه کنارم بود . منم گفتم اخه خونه مال خودشونه اختیارشو دارن ولی چرا دیروز یه حرف زدن امروز چیز دیگه ای میگن . من اصلا نگران خونه نیستم . از این ناراحتم که چرا باید اینطوری بی انصاف و دروغگو باشن؟!!!!!!!

حالا تو تمام اینا یه خونه پیدا شد که صاحبش ظاهرا ادم مودب و خوبی بود قراره امروز بریم خونه رو ببینیم . دعا کنیناین یکی جور شه باور کنید خیلی خستم.

و اما بگم از روز تولد چون روز زن هم نزدیک بود همسر جون کادوی سه تا مناسبتو یک جا دادن ... حالا نمیگم تا دلتون بسوزه . منم کیک پختم و شامو اماده کردم و رفتیم پی خونه پیدا کردن که شب که برمیگردیم جشن کوچولویی بگیریم .یه ادکلن خیلی خوشبو هم من به همسری کادو دادم. ریحانه جونم واسم یه کارت خوشگل خریده بود...

شبم با وجود خستگی جشن کوچولومون به راه بود یه شمع 22 هم فوت کردم و برای سلامتی و شادی همه دعا کردم...

اولین کسی که صبح تولدم بهم تبریک گفت همسری بود که ساعت 6 بیدارم کرد و تبریک گفتو بعدشم..... بعد از اونم یه دوست خوب و مهربون کسی که خیلی برام عزیزه تماس گرفت و تبریک گفت. حدیثه عزیزم. اونقدر خوشحال شدم و ذوق زده بودم که تا شب همش تو دلم قند اب می شد

بعدم مامان و شب هم خواهری تماس گرفت... بقیه دوستانم که تو مسنجر یا کامنتا . خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم این همه دوست مهربون دارم ...

خدایا شکرت به خاطر اینهمه لطف این همه مهربونی این همه محبت. خدایا هیچ وقت محبت بیا ادما رو از بین نبرو کمکمکون کن همیشه مهربونتر از قبل باشیم!

اما خب بنده هم مثل "خانوم خونه" یه مهمون دارم . یه دو ماهی میشه که خواهرشوهرم بیمارستان اینجا استخدام شده .تکنسین اتاق عمل هست و خب چون خونه عمه جان شهرستانه خواهر شوهر میاد خونه ما روزایی که شیفت داره. هر چند به اندازه برادر شوهر "خانوم خونه" اذیت و ازار نداره و اصلا کاری به کارمون نداره ولی خب وقتی میاد میخوابه بلند میشه شام میخوره باز دوباره میخوابه .من میگم اون عضو خونواده ما شده حالا باید بهمن کمک کنه حداقل تو جمع و جور کردن کارا.....ولی دریغ.... اما خب بازم خدا رو شکر که با وجود داشتن کلید بدون زنگ زدن نمیاد خونه هفته ای دوسه شبم میره شهرستان. خیلیم اروم و کم حرفهو خلاصه زیاد نگران وناراحت نیستم ولی دیگه بعضی ازادیا ازم سلب شده . پستای خانوم خونه رو که خوندم با خودم گفتم بازم خدا رو شکر برادر شوهر ندارم و حداقل میشه تو خونه خودم راحت باشم.

اما خانواده شوهر گرامی حتی یه تبریک کوچیکم نگفتن بگذریم که من علاوه بر تبریک تولد به همشون برای تک تکشون روز تولداشون کادو خریدم . من انتظار کادونداشتم چون خوب شناختمشون اما خب گفتن یه تبریک تلفنی هیچ خرجی نداشت . حتی این خواهر شوهرم که خونمونه به مامان من گفته بود میخوام واسه تولد زهرا یه کادوی خوب بخرم اما .......

خب بگذریم مهم اینه که دوستای خوبی مثل شما و همسرم فراموش نکرد و مهم اینه که فهمیدم خیلیا دوستم دارن و براشون مهمن. بازم خدا رو شکر میکنم. همیشه خدا شاهد و ناظر کاهامونه و توکل به خداست که اروم میکنه ما رو....

پس خدایا به تو،فقط به خود تو توکل میکنم کمکم کن!

برامون عا کنید تا خونه امروز خونه مناسبی باشه....

بازم از همتون ممنونم.....

====================

بعدا نوشتم:خونه پیدا شد خونه خوب و مناسبیه دو خوابه هم هست اما گرون . یعنی برای ما که فقط همسری کارمند و من بیکارخیلی سنگینه هر چند همه میگن  خونه گرونه . از اون مهمتر بعد این همه خستگی خانواده همسری دو سه روی مهمونمون هستن . البته الان رفتن بیرون....منم نشستم مربا البالو پزیدم تنهایی . دو سال پیش وقتی مربا گرفتم خونمون بودن موقع پاک کردن کمک کردن . مادر شوهر جان هر جا می رفت میگفت دخترا برای زهرا مربا درست کردن منم گفتم هر طوری شده امادش کنم تا نرسیدن .

فردا از طرف اداره همسری دعوتیم . قیافم که دیدنیه . نمیدونم خونه ها رو جمع کنم ،شام بپزم ،ارایشگاه برم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کلی کار واسه امروز دارم . فعلا تصمیم دارم واسه شام باقالی پلو با مرغ بذارم . ولی بقیه کارا مونده

راستی اول مرداد میریم تو خونه جدید..........

فعلا

نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 8:40 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin