راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
هوالعزیز سلام....... راستش توی این چند روزی که گذشته اونقدر اتفاقات تلخ و شیرین افتاده که نمیدونم از کجا بگم .... اصلا بهتره از شیرین ترین و بهترین و جالب ترین اتفاقی که میتونست برام بیفته بگم .....فکر کنم قضیه بر میگرده به روزی که من تو وبلاگ پست اموزش خورش خلال رو گذاشته بودم .... انوقت سارای عزیزم که قبلا هم وبلاگشو دیده بودم کامنت داد و گفت همشهری هستیم خیلی خوشحال شدم اما فکر کردم تهران زندگی می کنن اما وقتی پرسیدم و گفت کرمانشاه هستن خیلی خوشحال شدم . همیشه دلم میخواست وقتی دوستای وبلاگی با هم قرار میذارن برم و ببینمشون اما خب نمیتونستم .......... دیروز وقتی گفت میای ببینمت منم از خدا خواسته فوری قبول کردم ساعت 5 بود و قرار شد ساعت شش ونیم توی یه پارک نزدیک خونشون همدیگرو ببینیم ...........وای نمیدونم چرا وقتی ادم اینهمه هیجان داره و دلش میخواد بره و یک عزیز رو ببینه همش اتفاقای جورواجور میافته ........بدترینشم این بود که با همسری تصمیم گرفتیم با سواری بریم و گفتم اژانس لازم نیست حالا ....اما هیچ کدوم از این ماشینای بی وجدان نمیرفتن وایییییییییییی ساعت 6:25 بودبه علی گفتم الان فکر میکنن سر کار گذاشتمشون ....دیگه داشت اشکم در میومد که یه ماشین مسیرش میخورد ... خلاصه رسیدیم ....... سارای عزیزمو از پشت سر دیدم مثل اینکه منتظر بود از یه خیابون دیگه بیاییم ...دختر نازنینشم مشغول بازی بود ... نزدیک رفتم و بعدم انگار به قول علی دو تا دوست قدیمی بودیم و همدیگرو میشناختیم و چند وقته همدیگرو ندیدیم با هم رو بوسی کردیم .......... سارای مهربونم چهرت همون طوری بود که تصور میکردم ... مهربون و اروم و دوست داشتنی.......علی رفت و گفت 7:5 میاد ما هم کنار هم نشستیم و اونقدر هیجان زده بودیم که اصلا نمیدونستیم از کجا بگیم ......... اما منم مثل سارای عزیزم ارزو میکنم این دوستی باعث خیر برکت باشه هم برای ما و هم بچه هامون....... از اینجا هم از دختر نازت معذرت خواهی کن که ریحانه نیومد بازی کنه و میترسید ولی از دیشب همش اسم دخترتو تکرار میکنه.......... یه اتفاق باور نکردنی و تلخ هم درست روز قبل ار روز مادر افتاد مامان تماس گرفت اما همش صداش میلرزید .....به سختی تونست بگه اقای............ توی تصادف فوت شدن.........نه نه اصلا باور نمیکردم ..... این اقا دوست پدرم بودن خانومش هم معلم زبان من و خواهرام تو دوره راهنمایی بود و با هم رابطه داشتیم ......... همیشه از اینکه من درسمو نخونده بودم ناراحت بود همیشه میگفت زهرا تو خیلی استعداد داری .... حالا مثل شیر ابی هستی که ابش داره قطره قطره هدر میره......... سال گذشته که خواهرم دانشگاه قبول شد انگار دختر خودش قبول شده دختر نداشت اما همیشه میگفت کاش منم دخترایی مثل شما داشتم .... دو تا پسر اروم و مهربون داره یکی کلاس پنجمهو یکی دیگه 5 سالست.......... خانومش مثل یه دوست بوده و هست برام مهربون و اروم و البته خانوم....... همیشه منو راهنمایی میکنه و همیشه مشکلاتمو که بهش میگم کمکم میکنه ... هیچ وقت به یاد ندارم اشکشو دیده باشم همیشه لبخند میزنه .... وقتی خواهرام گفتن خیلی ناراحته و فقط گریه میکنه باورم نمیشد فقط اینجا از این راه دور تا دو روز برای همراهیش اشک ریختم از خدا خواستم بهش صبر بده چون واقعا خانوم با ایمانیه....... هنوزم دلم میخواد برم ببینمش و با اشکاش اشک بریزم...... ببخشید ناراحتتون کردم....... از اوضاع خونه بگم که حسابی بهم ریختست و فقط واسه دختری کویته که بریزه و بپاشه .......قراره اول مرداد بریم خونه جدید اما من میگم جمعه هفته اینده که فکر کنم 28 هست بریم تا مزاحم کار کسی هم نباشیم....... برامون دعا کنید تا این روزا هم با خیر و خوبی بگذره....... راستی امشب نامزدی دایی کوچیکمه ....خیلی براش خوشحالم هر چند نیتومنم برم ولی جشن عقدش حتما جبران میکنم.... براش ارزوی خوشبختی میکنمو ارزو میکنم همه زوجهای جووون شاد و خوشبخت باشن............ برم که خیلی حرف زدم ...فعلا خدانگهدار پ ن: حدیثه مهربونم مامان خوب و مهربون و دوست داشتنی،نصیبه عزیزم که انشاالله تا چند روز دیگه عروس میشی خیلی دلم میخواست شما هم مثل سارای مهربونم نزدیک بودین و شما رو هم میدیدم.........
| Design By : Night Skin |


