راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
سلام حالتون ه خوبه انشاا...؟ من ؟نه خیلی....یعنی خیلی بدم خیلی... با همسر جون و دخترم میریم اتلیه که عکسای دخترمو بگیریم ...بسته اس.میگم خب بریم این ماشین سیار عابر بانک اینجاست پولم توی خونه نداریم بریم پول بگیریم کمی جلوتره میریم و همسر جون کارتشو میزنه ...کارتشو پس میده ..کس دیگه ای میره واسه اون کارتش خونده میشه ولی بازم کارت ما رو نمیخونه....بدون نتیجه برمیگردیم ....دستم کمی زخم داره میره فروشگاه بزرگی که سر کوچمونه .... -ببخشید چسب زخم دارین؟ -نخیر شرمنده تموم شده .. روز قبل با خانواده هامون تماس گرفتیم و گفتیم جمعه بیان اینجا میخوایم واسه دخترم تولد بگیریم ....و امروز: مادر همسر جون:این یکی که سر کاره ...اون یکیم کلاس داره ..اونم که نیست دانشگاهه ..منم نمیام دیگه .....(البته قبلش پرسیده که کیا دعوتن) و همسر جونم گفته که شما و دایی اینا(خانواده من) و عمه کوچیکم که همسایمونه و خواهر شوهری که خونش اینجاست و حتما اونم نمیاد دیگه ....اخه بارداره ...البته به من نگفتن چون شاید من یه کاری کنم بچش از دستش بره.... اینا رو شاید باور نکنیداااااااااا ولی واقعیتای زندگی منه ....همیشه تو تمام لحظه های خوب من و همسر جون اونا یا نبودن یا با ناراحتی بودن... و موقع شادیشاشون اخرین کسی که با خبر میشه ماییم ...چون ممکنه من از روی حسادت همه چیزو خراب کنم... مامان تماس میگیره میگه نمیایم...... و من بغض سنگینی رو دلم میشینه ...هیچی نمیگم ...فاصله شهرشون(هر دو تا خانوده توی یه شهرن)تا کرمانشاه 1 ساعته ،فقط یک ساعت... مامان میگه مگه عمه کوچیکه واسه شنبه عمل قلب نداره ..تو واسه چی جشن میگیری ..اصلا تو این موقعیت جشن میخوایین چیکار خرج اضافیه.... من اون موقع در حال حرف زدن داشتم زرشک سیاه رو واسه خورشت خلال جمعه پاک میکردم...حتی کادوهای دخترم رو خریدم ...اخه نوبت عمل عمه معلوم نبود که ما از اول هفته برنامه ریزی کرده بودیم ....حتی کیکم سفارش دادیم .... نگاههیم به گردوهای رنده شده واسه فسنجون همون جعمه میندازم و با مامان خداحافظی میکنم .. هیچ کدوم از خانواده ها نمیان ... فقط میگن واسه چی؟؟؟؟؟؟؟ این یه نمونه ازنیومدنای خانواده هاست... یه نمونه خیلی کوچولو توی این 7 سال ....اونا ما دو تا رو دوست دارن ..خیلی زیادددددد..اما ..همیشه اینجوری دلمون رو میشکنن... به خاطر همدیگه... خستم به خدا ...اخه تمام تفریح و دلخوشی و شادی من شده همین سالی یه بار تولد دخترم ..پارسالم با التماس همشون اومدن ..دیگه اصرار نمیکنم ...عمه کوچیکه که تازه عمل قلب هم داره از همه مشتاق تره ....(دوسش داریم ) از این نوع روزایی که از عابر بانک گرفته تا سوپر سر کوچمون همه به ما دهن کجی میکنن تو زندگی من و همسر جون کم نبوده ..همه چیزو با سختی به دست اوردیم ..حتی همدیگرو...معتقدیم امتحان خداست... خونه سازمانی بهمون دادن اما نوش دارو بعد مرگ سهراب ...صابخونه میگه اینجا که اجاره رفت میتونید برید ..ولی تو این فصل کو مستاجر؟! رفتیم خونه رو دیدیم ......افتضاححححححححححححححح...50 متره در و دیوار داغون ...کولر نداره ..خط تلفشونو باید بخریم ..حتی یه دونه کابینتم نداره و یک خواب که دیواراش خرابن و یکهالو پذیرایی که شبیه ذوزنقست.... و بدترین مسئلشم اینه که اون ادم بی مخ قبلی که توش بوده حمامشو خراب کرده که اشپزخونش بزرگ شه.......... و حموم نداره یه دوش روی روشویییییییییییییییییییییییی....... فقط واسه یک سالی که اونجا بوده .... اخه نمیدونم چرا اینقدر بی فکرن ..اگر کابینت توی اشپزخونش میزد نیاز نبود حموم رو خراب کنه کهههههه حالا ما گفتیم کابینت با خودمون پرده و رنگ در و دیوارم با ما ....کولر و تلفن هم....اما حمومو چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟// همسر جون رفته بهشون بگه یا درستش کنن یا اصلا نمیخوایمش...دعا کنید برامون. روزی که خواستیم بریم ببینیم تمام وسایل رو با متر اندازه گرفتیم و اونجا رو هم. همه چیزو میشد جا داد فقط نمیشه واسه دخترم تخت بخریم و باید مثل قبل با ما بخوابه .... خیلی خوشحال شده بودیم...اما الان سه روزه من و همسر جون به شدت نگران حموم هستیم که نداره و دخترم که عاشق حمومه و واییییییییی اصلا نمیشه تصور کرد ....میگم هر چیزی رو با سختی به دست میاریم،اینه. با زهم شکر شکر شکر به خاطر نعمت بزرگ سلامتی که داریم ،به خاطر با هم بودنمون ...به خاطر خوشبختیمون که خیلیا ارزوشو دارن ....به خاطر همسر جون که صبحها واسه نماز اونقدر اروم میاد میگه زهرا جونننننن پاشو واسه نماز که انرژی زیادی میگیرم.... به خاطر دخترم که میگه: مامانی دوشتت دارم 7 تا... من با سختی غریبه نیستم که ...بعد ازدواجمون به خاطر شرایط مالی مجبور شدیم توی زیر زمین خونه مادر شوهرم که دو تا اتاق بود با یه اشپزخونه 4 متری بدون اب و بدون حموم زندگی رو شروع کنیم و ظرفا رو هم توی حیاط میشستم ..درست مثل همین دختره که میگه یخ حوض شکستم و مس سابیدم(پرستو)خلاصه رسیدنمون به اینجا با یه حقوق کارمندی همش لطف خدا بوده ...خدایا بازم شکرت... دلم نمیخواست همه اینا رو بنویسم اما میبینم که نمیشه همش توی دلم بریزم و شادهم باشم ..برای شاد بودن نیاز به سبک شدن داشتم ..نیاز به دردو دل ....
| Design By : Night Skin |


