تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers راز گل سرخ - این روزای دوست داشتنی...


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















هوالعزیز سلام ... سلام ببخشیدکه دیر نوشتم ...این روزا خدا رو شکر روزای خوب بود ..روزایی برای اینکه بفهمم چقدر میشه از زندگی لذ ت برد روزایی که حالم بعد از ماهها بی حوصلگی خیلی خوبه ..هیچ وقت اینقدر از زندگی و روزا و شباش لذت نبردم ..اینو جدی میگم ... توی وبلاگم خیلی ننوشتم اما شاید هر شب با دلیل و بی دلیل اشک گوشه چشمام حتما دیده میشد .....سر گیجه های مداوم ....غر غر کردن سر همسر جون ...بی حوصلگی ... و گاهی نا شکری از اوضاع ... همسر جون منو ببخش .. .... همش میگفتم کاش ازدواج نکرده بودم .. اخه این چه هنریه که بعد اون همه اشتیاق برای درس بشینمو بچه داری کنم و اشپزی ... به همسر جون میگفتم دوسش دارم ... اما مقصر خودم بودم ...همش حس نا امیدی ... با اون مسائل خانوادگیم که پیش اومد دیگه کلا اوضام بهم ریخت .... اجاره خونه سنگین ... اون خونه سازمانی مزخرف که اخرش مجبور شدیم پسش بدیم .... تنهایی و سر و کله زدن با دخترم که هر روز شیطون تر میشه ... فکر اینکه چرا با وجود اون همه مخالفت من و همسر جون با هم ازدواج کردیم داشت داغونم میکرد ... ما عاشقانه همو دوست داشتیمو داریم، البته بیشتر هم ... اما این که میگن فقط دو نفر مهم نیست و همه بایدموافق باشن واقعا راسته چون همین باعث شد تو خیلی از مسائل به خصوص مالی خیلی فشارا رو تنهایی تحمل کنیم .. میدونم خیلی لذت بخش بوده که همه زندگیمون مال خودمونه با تلاش دو نفریمون ... اما خل شده بودم خب .... به قول خواهر شوهرم که میگفت : میخواستین عاشق نشین..! !!! اونقدر حالم بد بود و سر گیجه داشتم که صبحها انگار یه ضربه محکم خورده بود توی سرم ... طفلی دخترم ... هر چند، تلاش میکردم حس تلخو بهش منتقل نکنم ... ماه پیش که عمم قلبشو عمل کرد فهمیدم که واییییییییی ما نعمتی داریم که هیچ چیزی نمیتونه باهاش برابری کنه ... سلامتیم ... خواهر شوهرم به خاطر رفع شدن مشکلش جشن گرفتن و ماهم رفتیم .... دو روز بعدش و البته تو ی اون چند روز همه میگفتن اخه چرا اینقدر رنگت پریدست ... اما خب یهو حالم واقعا بد شد ... همون شهرستان رفتیم دکتر ... واییییییییییی فشارم 6 بود و گفت از حالتایی که میگی و از کبودی زیر چشمات معموله کم خون شدی .... سرم برام نوشت و کپسول اهن و امپولای تقویتی... سرم رو عموی همسر جون وصل کرد بهتر شدم ... ا بعدم همه اعتراض که اخه دخترت 2 سالش تموم شده چرا بهش شیر میدی .... تازه روزه ی ماه رمضونم خیلی برام مضر بوده...بر خلاف میلم از شیر گرفتمش ... نازی گلم! خیلیم اذیت نمیکنه ... جمعه ی هفته پیش به پیشنهاد همسر جون رفتیم طاق بستان ... باور میکنید از 5 فروردین تا حالا نرفته بودم ... با هم از کوه بالا رفتیم ...دختری رو هم بردیم ... وای چقدر هواش تازه بود چقدر شهر قشنگ بود چقدر حالم خوب بود ...ممنون عزیزم! توی این هفتم بازار رفتیمو و همسر جون یه پالتو و یه شال خیلی خوشگل برام انتخاب کرد ... خیلی نازن ... فقط به خاطر همسر جون اونا رو خریدم و به نظرم خوشگلترین توی بازار بودن ... البته همه هم نظرشون همین بود... ببینم شما هم با خرید کردن حالتون خوب میشه!!! این جمعه ای هم که گذشت عروسی پسر عمم بود .... بدک نبود اما نه به اندازه عروسی دایی جون! چند نفری بهم گفتن چقده خوشگل شدی!!!!!!!!!!!!!!(وااااااااااااااااااا).... اینقدر این دو هفته تغییر کردم؟.... البته جمعه شام عروسی بود نهارشو اونقدر انرژی داشتم که هم پیتزا و لازانیا پزوندم هم یه کیک خوشگل... حس میکنم اگرم تمام خوشیای دنیا نباشه وقتی کنار همسر جون و دخترم باشم به هیچی نیاز ندارم ... دارم روی اخلاق غر غرویی خودم کار میکنم بهتر شه ... بازی سوتیها جالبه خیلی!اما من زیاد سوتی ندادم یا یادم نیست! اما خب یکیشو میگم : موقعی که عقد بودیم سال سوم دبیرستان بودم و بعضی روزا با خواهر شوهرم که هم کلاس بودیم میرفتم خونشون( به امر همسر جون)من خیلی خجالتی بودم . حتی روم نمیشد کنار همسر جون بشینم ....شبا وقتی همه میخوابیدن یواشکی از تو جام بیدار میشدم و میرفتم پیش همسر جون ! تا کمی با هم باشیم !!!!!!!! در اتاق رو هم قفل میکردیم ... و مینشستیم یا من مسئله های ریاضیو ازش می پرسیدم یا اون عکسای دانشگاه رو و مجله های علمی رو نشون من میداد ... ولی خب یه شب هم درو قفل نکردیم هم من همونجا خوابم برد .... یه هو پدر شوهر جان درو باز کرد و گفت : علی درو نبند این اتاق سرد میشه ها!!!!!!! وووی داشتم سکته میکردم ... تموم بدنم میلرزید ..بقیشم بماند. یه شب دیگم اونقدر دیر رفته بودم سر جام بخوابم که عمه جان پتوی منو برداشته بودن ... خلاصه اینام دیدن فایده نداره .... بساط ما رو فرستادن پایینو گفتن ای بابا برین زندگی کنید خب اینجوری اذیت میشین !!!!!!! خوبیش این بود که دیگه میشد تا نصف شبم وراجی کرد هر چند همسر جون همیشه غر میزد که تو خیلی کم حرفی ... اخه من فقط دلم میخواست یا کتاب بخونم یا بنویسم .... خیلی حرف زدم نه؟ پس خدانگهدار!
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 12:16 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin