تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers راز گل سرخ - سردی و کسالت و خستگی!


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















رسلام...

ببخشید اگه باعث نگرانیتون شدم ... شرمنده!

سه شنبه رفتیم شهرستان به خیال اینکه خب اونجام هوا خوبه البته کرمانشاه هم ۱۲ درجه زیر صفر بودااااااا! همین که نزدیک شهر شدیم شیشه های ماشین یخ زدن ... گفتیم وایییییییی اینجا که خیلی سرده . همینطورم بود ...اون شب خونه مامان من بودیم و به قول خواهری میگفت انگاری بیرون خوابیدیم از بس سرده ..هر چقدرم بخاریا رو زیاد میکردیم بی فایده بود ...شب بعدشم رفتیم خونه عمه(مادرشوهرم) و شبم مجبور شدیم برای گرم شدن توی یه اتاق بخوابیم .... اما صبح که بیدار شدیم برای نماز ...مشاهده کردیم که ابای خونه کلا یخ زدن ...باور کنید عمم داشت گریه میکرد ...اباییم که ذخیره بود همه یخ زده بودن ..سرمای ۳۰ درجه زیر صفر بود ..الکی نبود که ..... یه بار دستمو که شستم رفتم درو باز کنم که دستم به دستگیره در چسبید ....خونه عمه جانم کنتورشون منجمد مونده و مجبور شدن یه لوله کشی مختصری داشته باشن تا بعد از ۴ روز اب ببینن ..طفلکا خیلی سختشون بود!

از بس سردم شد یادم رفت حلیمو بگم که خب روز چهارشنبه بود و جاتون خالی خیلیم خوشمزه بود و موقع هم زدن همه رو دعا کردیم اگه قابل باشیم البته!

همون شب اولی که رفته بودم به سحر اس ام اس زدم گفتم میشه ببینمت که گفت اره بیا خونمون ... به چند تا از دوستا هم میگم بیان .... خوش خیال بودم دیگه مادر!

نمیدونستم باید زندانی شم.....خلاصه که بیرون نرفتن و اعصاب خوردیای دخترم و سردی هوا و ... همشون باعث خستگی بیشتر من شد ... بگذریم از چیزایی که باید مثل همیشه گفته نشن!

روز ۵ شنبه که همسر جون میخواست برگرده گفتم منم برمیگردم که نشد.... و اجبارا تا دوشنبه اونجا بودم ..روز عاشورا هم برای ظهر با خواهرم و دخترم رفتیم مسجد و البته موقع برگشت نهارم دادن ! بعداز ظهرم دعوت بودیم سفره ابولفضل (میدونید چجوریه که؟) بد نبود ...

تنها گشت و گذارمون تو اون چند روزه رفتن به مامانم به یه روضه بود که چون مادر معلم خوب راهنماییم بود رفتم و دیدمشون ..همون خانومی که چند وقت پیشا گفتم همسرشون تصادف کردن و فوت کردن و هنوزم باورم نشده ..... خیلی خوشحال شدیم  هر دو .. چون اون سالا تازه معلم شده بودن وقتی به مادرشون گفتن من شاگردش بودم مادرش تعجب کرد و گفت پس چطوری بچه داره این خانم؟! وااااااا خب زود ازدواج کردیم مادر جان !

 به هر حال مجبورم کردن زیارت عاشورا بخونم و منم کاملا عربی خوندم تا بعضی از این خانوما نتونن بپرن وسطش و تا اخر خودم خوندم ..که البته مورد تشویق واقع شدم !که چه قشنگ خوندی و ایناااااااااا

خستگیم بیشتر به خاطر سردی بود و تو خونه موندن .... همین!

 پست بعدی جالب خواهد بود شاید زندگینامم باشه ! دستور پیراشکیم مینویسم حتما ..امروز چون دخترمو بردیم دکتر و براش سونو نوشته حسش نیست بیشتر بنویسم

نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 18:46 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin