تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers راز گل سرخ - روزی که بزرگ شدم...


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















 

سلام امیدوارم هر جا هستین شاد و شلامت باشین .خیلی باخودم فکر کردم که از کجا بنویسم و چجوری شروع کنم دیدم همون نقطه ای که باعث شد من بفهمم بزرگ شدم بهترین جا برای شروعه .یعنی روز دوم فرودین ۸۰ دقیقادوماه مونده بود که ۱۶ سالم تموم بشه .مثل همه عیدها و مثل همه مهمون داشتیم بعد از چند سری مهون که اومدن و رفتن خانواده عمه همگی اومدن منم داشتم پذیرایی میکردم براشون چایی اوردم اما وقتی به پسر عمه تعارف کردم چایی لیز خورد توی سینی. اخه من باوجود اینکه پسر عمه زیاد داشتم اما از این یکی خیلی خجالت میکشیدم هر وقت مینیدم اومده یا خودمو زندانی میکردم یا با چادر میومدمو خودمو نشون میدادمو میرفتم بر خلاف چند سال پیششش که تمام سوالای ریاضیمو میدادم برام حل کنه یا توضیح بده اخه ریاضیش خیلی خوب بود و الانشم مهدس بود .خلاصه من اون روز میخواستم برای اولین بار خورشت سبزی بذارم و عمه هم اومد گفت چون تو میخوای نهار درست کنی ما میمونیم اونا نهر اونجا بودن اما دیدم همه حتی مردا رفتن تو اشپز خونه دارن با هم پچ پچ میکنن بیچاره پسر عمه هم تنها مونده بود تو پذیرایی .نمیدونستم چرا اینقدر سرخ شده .منم که با دخترا رفته بودیم تو اتاق و من لباسی که دوخته بودم تنم کردم و نشونشون دادم عمم اومد تو اتاق و یه روسری سرم کرد گفت چقدر بهت میاد گفتم ممنون.گفت قدیما رسممون بوده وقتی میرفتیم خواستگاری یه دختر یه روسری سرش میکردیم .گفتم خدا نکه عمه من و این حرفا چه خبره مگه جا موندم اونمناراحت شد و یه کم غر زد و منم متعجب که چرا اینجوری میگه...... بعد من برای عوض کردن لباسم رفتم یه اتاق دیگه و دروقفل کردم این عادت من بود... دیدم یهو همه اودن پشت درو میگن حالا که چیزی نشده چرا خودتو حبس میکنی منم گفتم ای باباااااااااااادارم لباسمو عوض میکنم....بگذریم ... سر نهار دوغ سفره تموم شد و عمم میخواست بخوره من نمیدونم چطوری اون روز اونقدر زرنگ شده بودم بدو رفتم براش اوردم  دیگه همه زیر لبی باز حرف زدن منم ماتو مبهوت تو اتاق بودم که بابا گفت حالا که دو سال از درسش مونده پسر عمه هم گفت درس خوندن که مشکلی نداره منم چون خواهر شوهرم هم اسمم بود فکر کردم اونو میگن )قبلا فکرمو منحرف اون کرده بودن)و دو سالم مونده بود لیسانس بگیره .منم گیجججججججججججججج اصلا نفهمیدم منظورشون کیه... وقتی رفتن مامان گفت بدو بیا یه حرف مهم دارم منم داشتم از ترس میمردم وقتی گفتتتتتتتتتتت وایییییی انگاری یه ظرف ابجوش رو تنم ریختن اصلا باورم نمیشد باورتون نمیشه اما محکم کوبیدم تو سر خودم و نشستم گریه. نمیدونم اگه مامان باهام همفکری نمیکرد و راهنماییم نمیکرد چیکار میکردم.با گریه گفتم من فقط میخوام درس بخونم .گفت اونو که میشناسی با درس خوندنت اصلا مخالف نیست چون خیلی دوست داره .اون لحظه یاد چند ماه پیش افتادم که یه دختر براش پیدا کردیم و اون حتی نرفت ببنتش مامانم با عمه رفتن.ازش عصبی بودم از خودمم .میگفتم چطوری من نفهمیدم. به مامان گفتم پس چرا اون موقع نگفتین شاید منم حرف داشته باشم گفت اخه از ت و ترسیدیم گفتم ولی من یه سوال مهم دارم بنویسم بش میدین گفت اره دخترم بنویس میگم بابا ببره .منم نوشتم .اولشم اینجوری شروع کردم:هوالعزیز.  ....... بقیش رازه فرداش اونم یه جوابیه اوردد اونم ۴ صفحه پر پر ...خوندم و اشکریختم خوندمو اشک ریختم ..اخه فهمیدم این بنده خدا وقتی من اول راهنمایی بودم منو دوست داشته و تا سوم راهنماییم تو دلش نگه داشته ..ولی من در عجبم من که اصلا محلشم نمیذاشتم(شایدم عاشق اون نجابتم شده )سوم راهنمایی به خانوادم گفتن اونام گفتن نه باز گفتن باز گفتن ..........تا قبل از عید اون سال که ....میاد(خودش تنها)به مامان میگه زن دایی من واقعا دوسش دارم ... اونام که میبینن مصر میگن تابستون اما بازم صبر نمیکنن و میان ... خیلی فکر کردم خیلی شب تا صبح خوابم نبرد اما وقتی ته دلمو گشتم دیدم واییییییییییییییییی منکه از اون عاشق ترم برای همینم به شرط درس خوندم گفتم اره.......

اما صبح روز بعد وقتی من داشتم مثلا شیمی میخوندم اومدو مامان صدا زد تو حیاط ودیدم ناراحته...

داشت به مامان میگفت من ...دوسش دارم دلم نمیخواد به خاطر استرس و اختلاف و حرفایی که رد و بدل میشه نتونه درس بخونه .دلم نمیخواد بدبخت شه چون میدونم مهمترین چیز براش درسشه من چون خیلی دوسش دارم دلم نمیخواد حالا که اونا دارن مخالفت میکنن ذهنش خراب شه خلاصه زن دایی بش بگو خداحافظ و خیلی شرمندم....

ادامه دارد

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 1:36 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin