راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
میدونم خیلی بدجنسی بود که این همه نگرانتون کنم ....اما خب........... سعی کردم این چند روز از این حالت افسردم فاصله بگیرم ...سعی کردم به خودم تلقین کنم که همه چیز خوبه ...همه چیز ....اما انگار قراره همه چیز برعکس خواسته من باشه .... خبرای بد پشت سر هم دوست خوبم هم دوشب پیش اس ام زد گفت نامزدیشون به هم خورده و همه چیز تموم شده ....به همین راحتی! و وقتی باهاش صحبت کردم گفت از اینم که میگم راحتتر!!!!!!!! دیشب ......همسر م نبود ..مامان تماس گرفت گفت از عمه کوچیکه خبر نداری ؟ گفتم نه فقط دیروز شیرینی درست کردم براشون بردم با اجیل مشکل گشای نذرم ..دیگم خبر ندارم ازشون ....گفتن برادر شوهرش فوت کرده ...تصادف کرده!!!!!!! دیگه انگیزه میمونه برای از یاد بردن بقیه نگرانیا ؟!!!!!!!!!!
![]()
فوت پدربزرگ مامانم .....
نتونستم برای مراسمشون برم چون همدان هستن ...![]()
نامزدش انگار زده زیر بعضی قولاش از جمله درس خوندش .... ![]()
(خیلی جوون بود فقط یه دختر کلاس اول داره)
گفت الان اگه عمه بفهمه با اون قلبش چی میشه !!!!! گفتم مثلا باید با این قلبش باید اصلا اضطراب نداشته باشه ...نتونستم برم .... هوا تاریک بود و منم تنها ..صبحم که رفتم همسایشون گفت رفتن بیمارستان .... میگفت دیشب خیلی داد زده و ناراحت بوده
ای خداااااااااااااااااااااااا!
| Design By : Night Skin |


