راز گل سرخ
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....
راستش میخواستم یه اعترافی بکنم اونم این که وقتی نوشتم یه جورایی سبک شدم اخه من به هیچ کس نگفته بودم که اون لحظه چقدر دوسش داشتم وقتی داشت این حرفا رو میگفت کتابو جلوی چشمام گرفتمو فقط اروم اشک ریختم اون روز بابا نبود مامان زنگ زد عمو اومد که مثلا منو دلداری بده چون به شدت عصبی بودم احساس میکردم به بازی گرفته شدم .احساس میکردم اونا فقط خواستن منو مسخره کنن .عمو که اومد من فقط داد میزدم کاری که اصلا سابقه نداشت . من نمیدونم اینا تا حالا این چیزا یادشون نبوده...............این بیچاره هم میبینه اینا از ریشه مخالفن میاد و خودش کارو تموم میکنه.اون سال روز ۱۳ فروردین ۷ محرم بود مادربزگم حلیم داشت همگی اونجا بودیم ولی حتی یک کلمم با هیچ کدومشون حرف نزدم جر عمه که خب احترامش به جاست.وقتی داشت میرفت از پشت پنجره نگاش کردم تابستو یه روز رفتم خونه یکی دیگه از عمه هام که کوچیکتر همه بود براش کلی دردو دل کردم اونم گفت میگن از عید تا حالا دو بار از تهران اومده اونم همش میره یه اتاقو با هیچکی حرف نمیزنه حالا قراره براش برن خواستگاری دختر همسایشون..........
عمو خیلی حرف زد ولی یه حرفش ارومم کرد گفت مگه نمیگه دوست داره خب صبر کنه درست تموم شه منم دیدم راست میگه اگه اون دروغ نگه باید صبر کنه(خیلی بدجنسم نه؟)راستش اون روزی که خواستم جواب بدم استخاره کرده بودم سوره نور اومد. پسر عمه اخر نامش نوشته بود همیشه سوره نور رو بخون همینم باعث شد دودلیم از بین بره.حالا هم با حرف عمو اروم شدم به ظاهر اما تو دلم اشوب بود.
من خیلی خجالتی بودم واسه همینم به هیچ کس چیزی نگفتم .
روز بعد مامان گفت ما که اون نامه رو ندیدیم ولی بابا گفته از بین ببرش تا حواست پرت اون نشه
.رفتم پشت بوم نمنم بارون می اومد یه کبریت روشن کردم که بسوزونمش(البته یه تیکه اخرشو نکهداشتم)دلم نمیخواست بسوزه ولی نمیدونم تو اون هوا چطور سوخت
.حالا بگم از علت اون کار پسر عمه:نامه من که به دستش میرسه خانواده عمه فکر کردن بابا شرایطش رو براش نوشته(همون مهریه و بقیه بحثا)گفته اونا نخونن پسر عمه هم هر چی میگفته نه اونا میگفتن پس نشون بده اونم نشون نمیداده. من میدونستم که اون نامه رو به هیچ کس نشون نمیده.خلاصه اینام که انتظار نداشتن من بگم اره بهانه خوبی گیرشون میاد .بیچاره اینم ۵ تا خوار داره بدون برادر یکی از خواهراش میگه اصلا اگه اینو بگیری(حالا شما فکر کنید زری)من عروسیت نمیام
یکی دیگه میگه اینا خواستن ما رو بی حرمت کنن. اون یکی میگه این ازدواج فامیلیه واسه بچه دار شدن خطره .
چقدرررررررر دوسش داشتم ... ولی این حس از کجا اموده بو د و تو دلم خونه کرده بود
این عشقو باید زیر خاکش میکردم باید از بین میبردمش اما نمیتونستم هیچ کسم نبود که باهاش دردو دل کنم. اینم بگم اون روز (۱۳)فهمیدم این چند ساله همه خبر داشتن جز من ای کیو
امتحانای ترم نزدیک بود و من تقریبا داشتم فراموش میکردم که یکی از هم کلاسام همون تیکه نامه رو تو کتابم پیدا کرد چون اولش نوشته بود :دختر دایی عزیزم خیلی کنجکاو شده بود منم همه چیو براش گفتم البته نه همشو
گفت پس واسه همینه با.... حرف نمیزنی .(دخترعمم هم کلاسم بود)خدا رو شکر تو یه کلاس نبودیم .منم گفتم اره. گفت بهتر حیف نباشه درستو بذاری بری پی شوهر
.
| Design By : Night Skin |

