تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers راز گل سرخ - بازم اسباب کشی


راز گل سرخ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...وبه پرواز کبوتر از ذهن.... واژه ای در قفس است.....





















پی نوشت دارد

سلام ....

 به قول "من" جون دست مارکوپولو رو از پشت بستیم ولی باور کنید اینبار دیگه خیلی دووم اوردم و ۳۲ روز شهرستان نرفتم و البته به خاطر کنکور خواهرم قرار بود نرم اما امان از دست دخترم که هر روز ساک و لباس اماده میکرد و میگفت پاشو بریم ... زود باش ..من دلم برا خاله تنگ شده میخوام برم خونه عمه ... با اینکه اصلا حال خوشی نداشتم رفتم و البته خیلی خوش گذشت چون خونه دوستم دعوت بودم و دو تای دیگه از دوستام رو هم دیدم .... یک عصرانه خوشمزه .... جاتون خالی آش دوغ ..... خیلی چسبید هم دیدن دوستام و هم آش ... بعد دوروزم همسر جون اومد و سه شنبه عصری برگشتیم ....

 داریم از این خونه میریم .... هم خونش زیادی بزرگه و هم تاریک و اجاره سنگین و بدتر از همه صابخونه بد اخلاق ...

دو تا کوچه پایینتر همسایه عمه کوچیکه ....خودشونم پیشنهاد دادن .. خونش بزرگه و مناسب اما خب یک خواب داره .... حالا فقط باید دعا کنیم که مستاجربرای این خونه بیاد که در غیر اینصورت اجاره یک ماه رو اضافه باید بدیم .... وایییییییییییییییییی.....بازم اسباب کشی

دلم میخواست اینروزا خونه خواهر شوهرم میرفتم و کمکش میکردم ..اما اصلا حالم خوب نیست ....

شاید بعد از ظهر بتونم برم....

با همسر جونم یه پرژه جالبو شروع کردیم ... داریم دعای جوشن کبیرو تیکه تیکه میخونیم و اسامی رو به تربیت الفبا توی یه دفتر یادداشت میکنیم ... بقیشم نمیگم چون یه رازه

برامون دعا کنید ....

********************************************

 
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

پ ن: ای بابا انگار من از بس غر زدمو خودمو لوس کردمو و گفتم حالم خوش نیست همه رو به شک انداختم که ........... نخیر از این خبرا نیست .... ما ازپس همین یدونه فسقلیشم برنمیاییم .... البته حال و احوالاتم خوب نیست به خاطر یه مقدار افت فشار .... بگذریم ... دیگه فکر بد نکنید تورو خدا

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:19 توسط خانومی| |


Design By : Night Skin